sokout   ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

انتظاربیهوده ای ست  

تاسکندری پیداشود  

ودوباره  

فروریزد  

ویرانه ی این خاک را  

یا نادری جوئیم  

تا کورسازد  

چشمه ی فرزند را  

زیباست  

اگر بجوئیم  خویش را  

 

زمستان 2012  ـ استکهلم  

ماشاءالله جماتی پور

نوشته شده در شنبه 17 دی ماه سال 1390ساعت 03:47 AM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

بر آنم  

تا بگریم   با تو

وبخندم باتو

از مرگ خاطره ها   

زیرا که مرگ  

شکننده تر از  

هر تولدی ست  

 

پائیز 2011  ـ استکهلم  

ماشاءالله جماتی پور

نوشته شده در یکشنبه 22 آبان ماه سال 1390ساعت 4:21 PM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

حسادت چشمانت  

زیر قدم هایم  

زیبا ترین پائیز آن سال بود ـ زیبا  

بهار در چشمان من است .  

 

 

استکهلم ـ پائیز 2011  

ماشاءالله جماتی پور

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان ماه سال 1390ساعت 07:09 AM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

اتوبوس شادی

ای کاش می گذشت
این اتوبوس شادی
از جاده های کمربندی
... و تپه های الله اکبر
از فقیر ترین محله های بندر *
تا لبخندی بود هر آنچه اندک
بر لبان غم آلود آنانی که خود
سزاوار شادیند
پیش از آنکه مسخ شود شادی سه باره ات
از باغ شاه
و استل گاتان *ـ استکهلم
آه!
زیره به کرمان بردن است
این شادی بی رنگ
با کدام شادی
می خواهی به خندانی
این مردمان که پرند از هر شادی
و سر خوشند از هر لبخند
بر دوش بگذار اندوه آن مردمان بی شمار
تا بخندند زیبا
با خفته اشک های ـ تو

بندر = بندرعباس
استل گاتان = نام خیابانی در استکهلم

ماشاءالله جماتی پور
پاییز 2011 ـ استکهلم

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر ماه سال 1390ساعت 2:13 PM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

 سایه ها

 

دلگیرانه ورق می زنم

این غروب غم انگیز را

که سایه گسترانده است

همه ی آسمان دلم

به قامت ابر

سیاه وبی باران

30/08/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

برگزیده از کوچه های خیس باران خورده

در راه ...

راه می روم

بر کرانه ی دریا

آن جا که هویتم به جنوب می رسد

بر می گیرم تورا به نگاه

و می اندیشم به خاک

در عطر غربت چشمانت  

31/08/2011   استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور ماه سال 1390ساعت 11:53 AM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 1 نظر|

باره خواهد نوشت / گل واژه ها ی شعر را /بر بستر زمان / دوباره خواهد بوئید /عطر واژه های شعر را /از سپیدار های صبح / دوباره خواهد گشود/ پنجره را به وسعت دریا / دوباره خواهد نوشید /آن می ناب را از لبان رود / دوباره خواهد خواند /غزل ز گریه ی وطن/ دوباره خواهد آمد / به سادگی یک سلام
 
نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور ماه سال 1390ساعت 11:51 AM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 1 نظر|

آن جا ابر در آسمان بود وباد کمی می وزید .خورشید تنها ستاره ی عریانی که زمین را بگاه گرم می دارد و بگاهی دیگرسرد تا همگان برویند تا همگان به می رند ، نیزآن جا بود . آن بعد از ظهر در حوالی سیلور دال به دنبال گمشده ای می گشتیم که آمده بود و رفته بود .همچنان که قافله می آید و آتش روشن می دارد ولی  نمی ماند . راهی بی بازگشت به شباهت این رباعی خیام :

کس را نشنیدم که آمد زین راه    راهی که برفت ،راهرو بازنگشت .

بعد از ظهری که بوی پوچی می داد و هیچی .گویی برای آنی که رفته بود یا مایی که به دنبال رد آشنایی می گشتیم تا راهرو راه مان باشد بر آن یادمان گمشده و خاطراتی که می رفت تا از یاد برده باشیم آن چنان که روزی خود از یاد خواهیم رفت . برگورستان ایستاده بودیم . دوستی آمد .سلام دادیم . به قیافه آشنا و به نامی که گفت و در یادم هیچ نمانده است  . راه افتادیم . گورستان خلوت بود و آنانی که زمانی بودند حال  تنها در خاک خوابیده بودند . آن لحظه خیام در ذهنم سبز می آمد شاید چیزی به شباهت خزان ،  بودن یا نبودن . با این رباعیات :

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است    وآن نیز که گفتی وشنیدی هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی هیچ است    و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

شمع طربم ولی چونیستم هیچ    من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ .

گویی خزان بود  و فصل بی نامی ها . و رنگی که رفته بود تا در سیاهی های چشم به تنهایی تنها ،  تاریک و تباه شود . آن بعد از ظهری که داشت می گفت :

خوش باش که بعد از من وتو ماه بسی

از سلخ بغره در آید و از غره به سلخ .

آن بعد از ظهرسنگها می گفتند :

بنگر زجهان چه طرف بربستم ؟ هیچ    وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

چون عاقبت کار جهان نیستی است   انگار که نیستی چون هستی خوش باش  .

بر گرد خاک به یادش ایستاده بودیم . بیاد آن روز و اولین دیدار در کانون آفتاب . بیادش دیوار را خواندم . دیواری که او آن روز به دلش آمد . روبریم نشسته بود بی آن که نامی از هم داشته باشیم  و گپی .دیوار سرفصلی شد بر آن آشنایی . تا ادامه ی این بعد از ظهر ...  می دانستم که می رفت تا نباشد . زنگ زدم داشت غذا می پخت و هم زمان به واژه ها رنگ می پاشید . قرار به دیداری گذاشتیم . دیداری که نیامد و ندیدیم . گویی آن گفتار آخرین دیدار و گفتار بود .حال آن جا بودیم . جمعی از دوستان . بیادش از آخرین لحظه هایش  گفتند . ترانه ای  که دوست داشت برایش خواندند . وازپایان  لحظه هایی سخن رفت که او مرگ را به سخاوت مردن مرده پنداشته بود . لحظه هایی که او آفتاب را به واژه های لبخندش میهمان داشته بود . و زیبایی را به توان بودن  دوست داشت . به همان زیبایی که امروز خورشید گاه می درخشید و گاه پنهان می شد . ایکاش نیستن عبرتی بود بر آنانی که می پندارند جاودانه ی  زمان و زمین  اند .آن جا بودیم تا باشیم و نباشیم .باز آمدیم  به صدای پای آب در شعر سهراب سپهری :   و خدایی که در این نزدیکی  است  لای این شب بو ها ...پای آن کاج بلند    جانمازم چشمه  ... مهرم نور    دشت سجاده ی من  ...  قبله ام یک گل سرخ    

آن آشنا را در تنهایی گل سرخ  تنها گذاشتیم . و آمدیم .. .

سیلور دال= به معنی دره ی نقره ای ، نام  محله ای در استکهلم ،  گورستانی نیزبه همین نام آن جاست .

کانون آفتاب = محفلی بود فرهنگی  که حال جز نام اثری از آن باقی نیست .

20/08/ 2011   استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

نوشته شده در شنبه 29 مرداد ماه سال 1390ساعت 7:13 PM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

گر سایه است مرگ مرا  

بگذار  

درهم شکند  

این روح نا آرام را  

هر آنچه خود  

شکننده تر از هر تولدی ست  

  

برگرفته از سروده های خودم در مجموعه کوچه های ...

 

تابستان 2011  استکهلم  

 

ماشاءالله جماتی پور

نوشته شده در شنبه 15 مرداد ماه سال 1390ساعت 04:13 AM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

  

نوشته ی  ـ ماشاءالله جماتی پور

گشتی درسروده های  ِ  در  بستر مغیلان  ِ مامک  آذران

مامک مانند دیگر هم دردانش به لحظاتی می اندیشد که در آن است . زیرا که هجرت ، دوری و غربت چیزهایی نیستند تا از یاد اوی شاعر رفته باشد .  درآینه ی  بیابان راه او  تنها  خار مغیلان می روید . حتی در پائیز نگاهش . سرد وسوزان  . دفتر  در بستر مغیلانش را ورق می زنم .

" آمده ایم   که می خواستیم 

از دردهای خویش بگریزیم

واولین چیزی را که نیز همراه آورده ایم همان بوده ...  "

اما این چنین نیست ! که او از دردهای خویش بگریزد. در نوشته هایش که همان تصویر روزانه ی زندگی او است . درد ها رنگ عوض می کنند و چهره به چهره می سایند . چند سطر پائین تر می نویسد :

" کاش می شد

 جاده های سبز و باران های خاکستری اندوه را فراموش کرد "

مامک جدا از دیگران نیست .هرآن چه او در شبهای تنهایی و سکوت ممتد در خویش گذر می کند . در صفحه بعدی  از همان دفتر شعر  این گونه می خوانیم :

" زندگیم در یک چمدان هنوز ، به راه خود ادامه می دهد

ومن جنازه ام را نیز در آن حمل می کنم "

این آلام ها مامک را از زندگی باز نمی دارد . زیبایی جزیره ی واژه ها این جا است که او برشن های خیس ساحل می نویسد : زندگی را عزیز می دارم

با زجرش  هنوز "

مامک  چنان غرق در اندوه غربت است که گاه بخشی از نوشته هایش را نیز به یاد نمی آورد .

 " از همه چیز گریخته ام

از همه کس

حتی سعی کرده ام آن

من  ِ همیشگی را بگذارم و بیایم

تمام خاطرات خراب را به آب سپرده ام

هرگز به دنبال گذشته نگشته ام

اگر چه امروز نیز در دردم

اما هرگز هوس دردهای گذشته را نکرده ام "

مامک در شعر بعدی دوباره به سراغ باغ آلبالوها وگیلاس های کرج می رود و در تن خسته ی شعرش یک قطره آفتاب می چکاند . اگر چه آفتاب زیباست. مامک بوی  ِ شرقی شعرش را به رخ همه چیز می کشد.

او پی جوی هماوردی ست تا با من  ِ شمشیر ِ شعرش چاکاچاک باشد. همه چیز زیر ملافه برفی اخته مانده است . حتی از آسمان آبی  ی ِ پر ستاره ی کرج سخن می گوید  ـ با بوی عشق  ـ با بوی خرما وزعفران و بوی دارچین و هل . با این که نوشته بود . هرگز هوس دردهای گذشته را نکرده ام باز به دنبال دلتنگی هایش می رود . به دنبال دردهایی که او آنها را می آفریند یا برعکس آنها اورا پیدا می کنند .

" سوئد ـ 1990  

غریب  ِ غربت  ِ دردم

زندانی  ِ سرزمینی سرد

پای بند   کدام احساس

که هنوز گرم گرم  وجودم

ماهی سرخی را می ماند  در اقیانوس منجمد

که به دنبال مروارید محبت تو می گردد "

البته نه آن مرواریدی که در صفحه 56 دفتر مغیلانش می نویسد .

" مرواریدی ، در صدف  ِ آشپزخانه ی خویش

با عطر تلخ شنبلیله "

گویی شاعر با درد به دنیا آمده است . حتی از آفتاب خیابان های  ِ استکهلم هم رنجیده خاطر است .

" به بستگانم پیغام خواهم فرستاد

دیگر آفتاب بیرنگ غرب  مرا گرم نمی کند "

تنهایی ـ دستانی در دستان شعر مامک دارد . او شعرش که سراسردرد  ِ غربت اواست این گونه به پایان می رساند :

" در قطاری نشسته ایم که با شتاب / بسوی بوی خاک می رود

و کم کم تن هایمان / میل غریبی به پیاله شدن پیدا می کند ."

سراسر سروده های خانم مامک مرا به یاد گفته های ژاک پره ور ـ شاعر سوروالیست و سمبولیست فرانسوی کشاند که می گوید : " شعر همان چیزی ست که به رؤیا در می آید ، همان چیزی که به خیال می آید . شعر همان چیزی ست که خواسته می شود و همان چیزی که پیش می آید . شعر همان خدایی ست که همه جا است و هیچ جا نیست ."  سرآمد این که ،   شعر یکی از زیباترین واژه های زندگی است . و یا به گفته ی بورخس ـ شعر هر بار تجربه ی تازه ای است . هر بار که شعری را می خوانیم تجربه ی اتفاق   رخ می دهد . ژاک تعریفی از شعر ارائه نمی دهد تنها به این بسنده است که توضیح وتعریف شعر را برای مردمان رها کنید . آنچه به من مربوط است  شاید انجام دادن آن است ، نه توضیح  وتعریف آن . اگرچه ژاک مثل آنری میشو و گارسیا لورکا هیچ تمایلی به توضیح دادن آن چه مورد علاقه اش است را ندارد . شاید شعربرای خانم مامک خدای دیگری باشد  در ساحل جزیره ای دور به نهایت تنهایی  !

06/05/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 00:08 AM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

برگرفته از مجموعه سروده هایم در کتاب کوچه های باران خورده   

به   م ـ ر

افول خورشید 

 

چه فرق می کند

بالا یا پائین

شب یا روز

سرما یا شرجی  

وقتی عصر آوارگی از راه می رسد

و  یقه ام را  می گیرد

وهویتم مصادره می شود

حتی برای آن که در خانه ی خود نشسته است

ومثل من هر روز به گونه ای تحقیر می شود

وقتی زمانه واژگون است

و من به شباهت تو

مبتلای بخت بد خویشتنم

و هیچکس بفکر هیچکس نیست

و هیچ چیز جای خودش بند نیست

تنهایی کلاه  از سرم برمی دارد

وسیاهی  بذز خشونتی است  در دشت دلم  

دیگر بزرگی رسم خوشایندی نیست

وقتی همه امنیت را از دست داده ایم

و قانون مرده است

وحقیقت را فراموش کرده ایم

هیچ کس حاضر نیست از اهالی امروز باشد

و قصد دارند همه در گذشته ی خویش بپوسند

و به هم بپیوندند

وقتی هر کس ساز خودش را کوک می کند و می نوازد

و کسی حاضر نیست از آن طرف خیابان با من هم صدا شود

تا با آوازی بلند  دو طرف خیابان را بهم بپیوند یم

دلم می گیرد

وقتی خاک   دامنگیر دلم می شود

و بی وفایی گریه ای  در کنج دلم

فکر می کنم هنوز هم پشت درهای بسته ی سالن ایستاده ام

و به صدای موسیقی آزادی  گوش فرا می دهم 

آه !

آن روز را می گویم که پنجره ی اتاقت باز بود

و هیچ حرفی برای زدن نداشتی

و نمی دانستی چه سنگین به خانه باز می  گشتم  

و تما م  تصاویرآشفته ی  ذهن  ـ بار خیالم بود

باز هم دیر رسیده بودم

من بعد از بارشی شبانه به خانه باز می گشتم

در فاصله ی آفتاب و گیاه

همه ی آنانی که آن جا بودند

فکر می کردند که عاشقم

و هیچ کس در حریم من راهی  نیست

چه قضاوت تلخی

مثل اندوه همه ی  دشواری ها

آن جا

موسیقی مومیایی شده ای داشت در گور خویش می خواند

و قمر پرنده ای بود درقفس  زندان دلش

پراز سکوت مرموز تنهایی  

داشتم می گفتم

بیاد سفر که می افتم

هوایی می شوم

دوباره می خواهم در کنار آن آبی پرحیات  گرم شوم

دوباره به یاد جنوب می افتم

بیاد دریا

بیاد تنها محله اش  ـ فقر

بیاد آنانی که به بهایی پوچ زندگی خویش را می فروختند

بیاد صدای سوزان دختری نابالغ

بیاد درد چند هزارساله ی بومیان بندر

وقتی  گم می شوم

در تفاوت شگرف حجم و درد موسیقی  جنوب

چه فرق می کند

وقتی جانم گرفتار هوای دیگری می شود

و تو طرحی مایوس کننده از من می کشی

تا انهدام  استخوان هایم

تصورم چنان است که این من نیستم

این مائیم  ـ از ذهنیت زمان

وقتی زندگی از بعد خالی می شود

و عاطفه  غمگین

تو دستی بر ساز می شوی

و حضوردلگیرت

در تن درختان حرا * با بوی دریا و خاک همراه می شود

گاه دلم می گیرد

و می خواهم فریاد برآورم

مثل قصه  ی اندوه دلم

مثل پیرزنانی که به التماس از ما می خواستند

فرزندانشان را دعاکنیم

مثل آن روز که آب تورا فریاد می کرد

و تو صدای آب را باور نداشتی

مثل آن روز که از پنجره به بیرون نگاه می کردم

و باران می بارید

من اینجا ارزش گیاه را می دانم

وهمین طور رابطه تن با آب

اینجا نسیم در کلاله ی گیاه می پیچد

من اینجا نان را به شادمانی حضور شرجی جنوب می بویم

اینجا درد را می شناسم

و هر روزآن را  فریاد می کنم

من اینجا خیابان ها را به گیرایی کوچه های سنندج می پیمایم

و از فروریختن تو فرو می ریزم

باید برخاست

تا به آینده پیوست

من سنگینی سفر را هر روز احساس می کنم

و صدای شکستن چیزی در جانم

من سرخی شقایق ها را در آبی آسمان می بینم

آه !

درک من وتو از تاریخ اندک است

بگذار ما را ببینند

و بدانیم تنهائیم

وقتی هنر به مردم تحمیل می شود

و موسیقی عقیم

و بازگشت حضور ما در گور تاریخ

ساده ترین وسیله برای سکون جامعه

و آدمیانی چند برای یک روز رهایی

از جنازه ی برادرهم  می گذرند

گویی سه تار بدست گرفته اند

و براستخوان مردگان می نوازند

روزگار غریبی است

مبتلایان به خوشبختی اندکند

گویی همه چیز به تاراج هیچ گرفتار است

و هیچ لبی به بیان حقیقت گشوده نمی شود

و بیاد می آورم مولانا را که درد تاریخ زندگی انسان را تا خویش می دانست

اما زندگی در زمان چیزی  دیگر است

از پستان هستی به تمامی ننوشیدیم  تا بارور گردیم

و نتوانستیم خط ارتباط را به حجم رابطه مبدل کنیم

من از نجابت پوست با تو سخن می گفتم

از بوی بد حادثه

واز بی رنگی نور ماه

و تو نمی دانستی که هنرمند مردمی

یعنی تبلور جوشش مردم در زندگی هنرمند

یعنی فریاد زمان

یعنی سبزی روزهای آینده

وحال همه چیز در حال ویرانی ست

حتی موسیقی

ادبیات آن روز  توان هیچ چیز را نداشت 

بیشتر پرخاشگر بود  تا آگاه کننده

درد من درد ماندن بود  و پوسیدن

وتو سه شنبه را با چهارشنبه اشتباه می گرفتی

جهان پر از نواست

اما تو تنها جز صدای خودت صدای دیگری را نمی شنوی

و فراموش کرده ای که زندگی

یعنی یک سینی چای خوشرنگ  ِ بعد از خستگی راه

از در ودیوار خانه  یاد می بارد

دلم می گیرد وقتی در بارگاه خیال

به همه ی آنانی که در راه همراه بودند  ـ فکر می کنم

رهای شان کرده ام

و تو به کوبه ی  در می کوفتی

من می رفتم

وتو می آمدی

و حاصل این که باید دل از همه برگرفت

باید به خویش پناه برد

خواندن ساده نیست

خواندن دانش می خواهد

خواندن دانستن تاریخ می خواهد

شعر موسیقی ست

اما هر شعری موسیقی خاص خودش رامی طلبد

خواننده باید مزه ی کلام را در دهانش بفهمد

کلام عطر دارد

مزه دارد

غم و شادی دارد

شیب و فراز دارد

کلام در زندگی مردم زندگی کرده است

حرمت کلام را باید شناخت

وتو فقط می خواندی

روز ها گذشت

زندگی نو پشت در ، در کمین بود

تازه وقتی هنرمند از خویش وام بگیرد معنی غم انگیزی دارد

یعنی دیگر خلاقیت به پایان رسیده است

زندگی معنی تهی بودن را دارد

باید دانست که زندگی یعنی موسیقی

موسیقی که بن مایه اش ازمردم است

یعنی موسیقی کوهپایه ها

یعنی موسیقی مزارع

یعنی موسیقی ای که از قدرت بیزاراست  

یعنی موسیقی جاودانه  

یعنی ضربان قلب مردم

یعنی موسیقی که انسان را به پارسایی و استواری می کشاند

و به شناخت مقام انسانی فرا می خواند

و تو قدر آن را ندانستی

و نمی دانستی که اشک از چشم مردان  بزرگ نمی غلطد

در چشم می گردد

می درخشد

چشم را شفاف می کند

آن چنان که از این چشم تمام جهان دیده می شود

وقتی که جان را درنوای  نی جا  می گذارند  

" چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکو آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پروبال ، شکستند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشند "

آن جا

 آزادی نشسته بود و ما را نگاه می کرد

او با وقار و غرور ما را تحمل می کرد

و تو درک نمی کردی احساس انسانی  را که

از دوردست ها ی تاریخ

آواز و صدا و موسیقی را با خودش حمل کرده بود

و به زمان و دوران ما ، برای ما آورده بود

و تو به آزادی به تار می زدی

افسوس که تارها و سه تارها افیونی تازه اند

در خون فرزندانی که همیشه قلب تاریخند

گذشته را بگذار

هرچند که هر لحظه آغاز است

چه ساده فرصت ها از دست دادیم   

و تو غافل از آن چه گذشت  ـ بودی

تیغ را  بر گلوی هویت  نشانه رفتی

به بهای عقیده ای تاریک  

به معنای افول خورشید  ِ سرزمین  ِ  پردردم

حرا = مانگرو ، گونه ای درخت  که دردریا می روید و به آن جنگل حرا گفته می شود . در مناطق جنوبی ایران بیشتر در حوالی جزیره ی قشم ، تیاب میناب و سواحل بندر خمیر یافت می شود .

09/02/2011  استکهلم

ماشاءالله  جماتی پور

نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 11:55 PM توسط ‫ماشاء الله چماتی پور| 0 نظر|

1 2 3 4 >>
Design By : Night Melody