sokout سکوت
با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
زیبا !
ای کاش می نوشتم
نامت را
با هیچ الفبائی
در دفتر شعرهایم
تا شک نکنند ـ سایه ها
به عاشقانه هایم
که همیشه با توست .
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
آن سال ها تابستان روی پشت بام ها می آمد
با پیراهن گلدار شرجی و
دمپائی لا انگشتی
و شلوار خوسی بندری
شلال گیسوی تابستان در باد بود
با لبان سرخ لوار
آن سال ها مهتاب دختر جوانی بود که
من هر شب در بسترش خواب می رفتم
آن سال ها دریا نزدیک بود با شب های مهتابی
و لالائی های دلنشین
وقتی موج ها بهم می خوردند
و برساحل می پاشیدند
زیبا بود آن سال ها
وقتی مهتاب دستان مرا روی سینه های دبش اش می گذاشت
زمان جوان بود
و لذت شعری در اعماق ما
آن سال ها عشق پاداش جوانی ما بود
و گناه مردابی کشف ناشده
آن سال ها مهتاب رودخانه ی جوانی بود که هر شب از کنار خانه ی ما می گذشت
و من آن را تماشا می کردم
آه!
مهتاب جفت سال های جوانی من بود .
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
آن روز باد بود و باران
ورؤیایی که مرا با خود
به کوچه های جنوب
وآغوش دریا می برد
سرزمین رؤیایی من ـ آفتاب و جنگل حرا
با درختانی شکسته در شفق
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
انتظاربیهوده ای ست
تاسکندری پیداشود
ودوباره
فروریزد
ویرانه ی این خاک را
یا نادری جوئیم
تا کورسازد
چشمه ی فرزند را
زیباست
اگر بجوئیم خویش را
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
بر آنم
تا بگریم با تو
وبخندم باتو
از مرگ خاطره ها
زیرا که مرگ
شکننده تر از
هر تولدی ست
پائیز 2011 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
حسادت چشمانت
زیر قدم هایم
زیبا ترین پائیز آن سال بود ـ زیبا
بهار در چشمان من است .
استکهلم ـ پائیز 2011
ماشاءالله جماتی پور
اتوبوس شادی
ای کاش می گذشت
این اتوبوس شادی
از جاده های کمربندی
... و تپه های الله اکبر
از فقیر ترین محله های بندر *
تا لبخندی بود هر آنچه اندک
بر لبان غم آلود آنانی که خود
سزاوار شادیند
پیش از آنکه مسخ شود شادی سه باره ات
از باغ شاه
و استل گاتان *ـ استکهلم
آه!
زیره به کرمان بردن است
این شادی بی رنگ
با کدام شادی
می خواهی به خندانی
این مردمان که پرند از هر شادی
و سر خوشند از هر لبخند
بر دوش بگذار اندوه آن مردمان بی شمار
تا بخندند زیبا
با خفته اشک های ـ تو
بندر = بندرعباس
استل گاتان = نام خیابانی در استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
پاییز 2011 ـ استکهلم
سایه ها
دلگیرانه ورق می زنم
این غروب غم انگیز را
که سایه گسترانده است
همه ی آسمان دلم
به قامت ابر
سیاه وبی باران
30/08/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
برگزیده از کوچه های خیس باران خورده
در راه ...
راه می روم
بر کرانه ی دریا
آن جا که هویتم به جنوب می رسد
بر می گیرم تورا به نگاه
و می اندیشم به خاک
در عطر غربت چشمانت
31/08/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
آن جا ابر در آسمان بود وباد کمی می وزید .خورشید تنها ستاره ی عریانی که زمین را بگاه گرم می دارد و بگاهی دیگرسرد تا همگان برویند تا همگان به می رند ، نیزآن جا بود . آن بعد از ظهر در حوالی سیلور دال به دنبال گمشده ای می گشتیم که آمده بود و رفته بود .همچنان که قافله می آید و آتش روشن می دارد ولی نمی ماند . راهی بی بازگشت به شباهت این رباعی خیام :
کس را نشنیدم که آمد زین راه راهی که برفت ،راهرو بازنگشت .
بعد از ظهری که بوی پوچی می داد و هیچی .گویی برای آنی که رفته بود یا مایی که به دنبال رد آشنایی می گشتیم تا راهرو راه مان باشد بر آن یادمان گمشده و خاطراتی که می رفت تا از یاد برده باشیم آن چنان که روزی خود از یاد خواهیم رفت . برگورستان ایستاده بودیم . دوستی آمد .سلام دادیم . به قیافه آشنا و به نامی که گفت و در یادم هیچ نمانده است . راه افتادیم . گورستان خلوت بود و آنانی که زمانی بودند حال تنها در خاک خوابیده بودند . آن لحظه خیام در ذهنم سبز می آمد شاید چیزی به شباهت خزان ، بودن یا نبودن . با این رباعیات :
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است وآن نیز که گفتی وشنیدی هیچ است
سرتاسر آفاق دویدی هیچ است و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
شمع طربم ولی چونیستم هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ .
گویی خزان بود و فصل بی نامی ها . و رنگی که رفته بود تا در سیاهی های چشم به تنهایی تنها ، تاریک و تباه شود . آن بعد از ظهری که داشت می گفت :
خوش باش که بعد از من وتو ماه بسی
از سلخ بغره در آید و از غره به سلخ .
آن بعد از ظهرسنگها می گفتند :
بنگر زجهان چه طرف بربستم ؟ هیچ وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ
چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چون هستی خوش باش .
بر گرد خاک به یادش ایستاده بودیم . بیاد آن روز و اولین دیدار در کانون آفتاب . بیادش دیوار را خواندم . دیواری که او آن روز به دلش آمد . روبریم نشسته بود بی آن که نامی از هم داشته باشیم و گپی .دیوار سرفصلی شد بر آن آشنایی . تا ادامه ی این بعد از ظهر ... می دانستم که می رفت تا نباشد . زنگ زدم داشت غذا می پخت و هم زمان به واژه ها رنگ می پاشید . قرار به دیداری گذاشتیم . دیداری که نیامد و ندیدیم . گویی آن گفتار آخرین دیدار و گفتار بود .حال آن جا بودیم . جمعی از دوستان . بیادش از آخرین لحظه هایش گفتند . ترانه ای که دوست داشت برایش خواندند . وازپایان لحظه هایی سخن رفت که او مرگ را به سخاوت مردن مرده پنداشته بود . لحظه هایی که او آفتاب را به واژه های لبخندش میهمان داشته بود . و زیبایی را به توان بودن دوست داشت . به همان زیبایی که امروز خورشید گاه می درخشید و گاه پنهان می شد . ایکاش نیستن عبرتی بود بر آنانی که می پندارند جاودانه ی زمان و زمین اند .آن جا بودیم تا باشیم و نباشیم .باز آمدیم به صدای پای آب در شعر سهراب سپهری : و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها ...پای آن کاج بلند جانمازم چشمه ... مهرم نور دشت سجاده ی من ... قبله ام یک گل سرخ
آن آشنا را در تنهایی گل سرخ تنها گذاشتیم . و آمدیم .. .
سیلور دال= به معنی دره ی نقره ای ، نام محله ای در استکهلم ، گورستانی نیزبه همین نام آن جاست .
کانون آفتاب = محفلی بود فرهنگی که حال جز نام اثری از آن باقی نیست .
20/08/ 2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
| Design By : Night Melody |

