بهار رویاها
من از بهار می آیم
از حماسه ی سبز شکفتن ها
که تورا از سکوت سرد زمستان
به آبشارآفتاب رویاها خواهد برد
من در این رویا
تورا به میهمانی پرستو ها خواهم برد
که با تو خواهند خواند
بهار را به خاطر بسپار
و هرگز فراموش مکن
شکوفه های آزادی را بر خوشه های امید
و قدرت پرواز را تا اوج آسمان ها
از:مجموعه ی شکوه سکوت
عبور خسته
درد من شعرهای من است
وشعرهای من دردمن است
بجوی مرا در احساس رگهایت
زیرا از تو سخن می گویم
از تو که در احساس من نهفته ای
ای عبور خسته ی من از درگاه تنهایی
صدایم باش
پیش از آن که تورا
در شعر هایم صدا کنم
. چنانچه مایل باشید می توانید مجموعه ی شکوه سکوت را از کتاب فروشی های بندرعباس بخواهید .به بهاء 1200تومان .
بندرعباس ـ ماشاءالله جماتی پور
هان!
ای سیم بالا
ای دختر جرون
ای همزاد تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی ی من
ای پیزاده ی خیال من
ای پری دریایی بی ریای من
ای کرانه ی دریای بی کران
ای صدای خنده ریگزار های
سرریگ
سوروی من
ای نهفته راز در ودیعه رازهای خواجه عطاء
چاه خور
مغ ناخای من
ای درد آشنای من
ای دلدار کودکی و جوانی و پیری و مرگ من
مست پر غرور رقص توام
ای ساحل پر شکوه در رقص منحنی ماه
از پس دنداده های کوه موج
دلداده ی شور صوفیانه و های و هوی سبز موج
در خلوت سکوت پریزادگان خفته در خاطره های نور ماه
در طنین صدای سم اسبان حوریان
که می رسد به گوش
هر لحظه از این کرانه ی پر خروش
در دل شب های خاموش
در گریه های پریان فتنه چشم چموش
در ناله های گنگ این ساحل پر عطش
در فضای خفه توفان های دریده چشم
در کوه پایه های کف آلود کف های بی نشان و نام
در اشک شن زارهای ساحل کبود
این آسمان غم انگیز لاجورد
آه ! اینک
میکشم به دوش
این ساحل ملول
پر قصه از غصه های دل
این کرانه ی پر غرور کودکی
این ریگزار های اسیر پنجه ی وحشی اضطراب و وهم و سیاهی
این ساحل رمیده از سرور
بی خبر ز خویش
بی خبر ز صبح دور
در پس کوچه های سرنوشت نامعلوم
در برج و باروی قلعه شاهی
در خَم بادگیرهای بلند کارگزاری
در مجموعه برکه های آب
برکه ی گرد
چهار برکه
برکه ی ناظمی
در گرمخانه ی حمام گله داری
در دالانهای تنگ بت گورو
آه !
ای ساحل بی غروب من
با وهم شب سخن بگو
از دیده ی حباب
از شعله ی سراب
از بوسه ی شراب
از برهنه گیسوی مهتاب
از بهت بومیان سوخته لب
اینک
می کشم به دوش
این ساحل عریان و لخت و پتی
در ساق کوچه های خالی نگاه
در یادبودی نبشته ی دیوار
چند اسم
یادبودی علی سن رضا
هوشنگ
فاروق
مَه سن خالو
احمدو
غلام آغا
یادبودیٍ تسبیح گوریز و شورت
در دستان نازک شریف
در رج بشکه های نفت
بوی تند عرق، بنزین
نفت
از بیلرسوت پدر
کارگر شماره صد و ششِ شرکت ملی نفت.
یادبود
آواز دسته جمعی پینه دستان نفت :
" هِلِی، مال
هِلِی، مال!
چملو
چملو اَ لار هُندن چملو
بُنُسی جَهله به پشتی که به ناز بالا هُندن چملو
هِلِی، مال
هِلِی، مال
چملو
چملو اَ لار هُندن چملو
بُنُسی جَهله به کَنگی که به ناز بالا هُندن چملو
هِلِی، مال
هِلِی، مال
چملو
چملو اَ لار هُندن چملو
بُنُسی جَهله به دوشی که پی دل و دلدار هُندن چملو "
آه،
ای ساحل دوباره نگاه ها و یادبودی ها
با وهم شب سخن بگو
از لای قلعه ی جادو
از مرگ تیره ی جاشو
از لخت کردن یک یادبود
از واهمه ی بوسه های عاطفه
شادی
نشاط
سرور
آه!
اینک می کشم بدوش
این ساحل نیمه جان
در کوچه های پر آشوبِ هرج و مرج و خون
در طرح اندام خور گورسوزان
در خوشه های خشم خورِ گهرو
در شاخه های پیچکِ خور موسی
در طشت خونی کله پزان
در گردباد پر غبار بلوچ
در کوچه های خاموشِ
گور فرنگ
سی کامل
گِل کَنی
نایبند
پُشت شهر
پُشتِ بند
در عطر
کَهور
کِرَت
گَز
گل ابریشم
و
چوچِ باغ مولوی
آه!
ای ساحل بی رمق
با وهم شب سخن بگو
از قصه ی سرخ خانسرخ
ز ناله ی پل
که مرگی خونین به خاکش فکند
چون دودی غم آلود
در مسیر خشم
در مسیر خون
در مسیر باد
17/04/1380
بندرعباس
ماشاءالله جماتی پور
توضیحات:
سیم بالا: نام یکی از محله های ساحلی شهر بندرعباس.
جرون: نام قدیمی شهر بندرعباس.
پیزاده: فرزند خوانده
سرریگ: نام یکی از محله های ساحلی در غرب بندرعباس.
سورو: نام یکی از محله های ساحلی در شرق بندرعباس.
خواجه عطاء : نام یکی از محله های ساحلی در غرب بندرعباس.
چاه خور: نام یکی از محله های ساحلی شهر بندرعباس ، بولوار معلم فعلی (کوی آزادگان جنوبی)
مغ: درخت خرما
مغ ناخا : نخل ناخدا
نخل ناخدا: نام یکی از محله های ساحلی در غرب بندرعباس .
قلعه شاهی: نام یکی از محله های شهر بندرعباس.
بت گورو: معبد هندوها در بندرعباس. این معبد در سال ۱۳۱۰ هجری قمری ساخته شده است.
علی سن رضا: علی حسن رضا
مه سن خالو: محمد حسن خالو(خالو: دایی)
گوریز: نام نوعی ماهی
شورت: نام نوعی ماهی
بیلرسوت : نوعی لباس کارگری که معمولا کارگران شرکت ملی نفت از آن استفاده می کنند.
چمل: شب بوی وحشی.
کارگزاری: در گذشته محل داد و ستد و نبض اقتصادی شهر بندرعباس بود
اما در حال حاضر رونق چندانی ندارد.
هلی، مال.... آوازی که کارگران بومی شرکت ملی نفت ناحیه بندرعباس هنگام کاربه صورت دسته جمعی می خواندند (نوعی چاشنی کار)، تا بدین وسیله از مشقت کار طاقت فرسای خود کاسته باشند .
چمل، یا همان شب بوی وحشی، شخصی است نازپرورده که برخلاف آنان دست به سیاه و سفید نمی زند. کارگران با این آواز سعی در کنف کردن او دارند تا بیش از این از دست رنج آنان ارتزاق نکند و از زالو صفتی دست بردارد.
خور گورسوزان: محلی در بندرعباس که در گذشته هندوها را پس از مرگ در آنجا می سوزاندند.
گهرو: نام محلی در حومه بندرعباس. محل فعلی بندر شهید باهنر .
کله پزها: نام محله ای درشهر بندرعباس.
بلوچ: نام محله ای درشهر بندرعباس.
گور فرنگ، سید کامل، گل کنی، نایبند، پشت شهر، پشت بند: نام محلههایی در شهر بندرعباس.
کرت، کهور، گز، گل ابریشم و جوچ: درختان بومی.
باغ مولوی: نام محلی در بندرعباس که در گذشته پر از درختان بومی بوده و اکنون کمتر اثری از آن برجاست. محل فعلی کوی بیست ودو بهمن .
خان سرخ یا خانه سرخ: نام بندری در حومه ی بندرعباس.
پل: نام بندری دراستان هرمزگان
درست سر پل خور گورسوزان بودم که به یکی از دوستان قدیمی عهددقیانوس ام برخوردکردم . بعد از روبوسی واحوال پرسی دیدم گوشه ی چشم اش کمی گوشت آورده و حالت ورم پیداکرده . به شوخی وبه رسم عادت با گویش بندری به اش گفتم خدا بدنده ـ بازهم چهم به گو اتزدن؟ خندید وگفت : ای بابا کدام گو ! حالا مثل قدیما نیست که خانه ها مستراح صحرایی داشته باشند تا چشم ات به اَنُ دیگران بیفتد . یا اینکه شهر مثل گذشته زمین وبیابان خالی داشته باشد . به اصطلاح بیابانی "دیدم و فصلی ریدم" . می بینی که شهر کلی ترقی کرده و تر وتمیز شده . و کسی جرات ریدن به خودش نمی دهد . خواستم کمی سر به سرش بگذارم و با ش حال کنم . راستش همینطور که خودت می گویی همه چیز مدرن شده حتی ریدنشان ؛ بااجازه ات چنان تو شهر میرینن که صد رحمت به گذشته ها . دیدم که داریم از خط قرمز رد می شویم و موضوع به نا کجا آباد ختم پیدا می کند ـ گفتم بگذریم . و به فرعی پیچیدم . خب چه خبر تازه ! با کاروبار چطوری ؟ منتظر بودیم چراغ راهنمایی عابر پیاده روشن شود تا به آن طرف خیابان برسیم و دنبال جواب پرسش ام باشم . همین که از خط عابر رد شدیم نگاهی به من انداخت وگفت : ای دل ی دل گفتی وکردی و کبابم ! باور کن حقوق بازنشستگی کفاف نمی ده . دارم رو اسکله تو یک شرکت بارگیری رو جرثقیل کار می کنم . ایام تعطیل ، جمعه ها و شب ها هم دو سه ساعتی مسافر کشی می کنم . با این حال به هیچ جا نمی رسم و آخر ماه کم می آورم . دید که کمی لبخند رو لب ام نشسته . حرف اش کوتاه کرد و گفت : هنوز هم مثل گذشته شیطونی ، لابد داری تو دل ات یک چیزایی می بافی . خنده ام ترکید . گفتم راحت ام کن وبگو فرصت ریدن را هم نداری . خندید و گفت براستی همینطور هم است . پس مدرن بودن شهر و تروتمیز بودن اش الکی هم نبود که داشتی سنگ اش به سینه می زدی . به هر رو کار گوپل ها را کساد کرده اند و نان شان را هم بریده اند . به طوریکه گوپل ها هم از دست زمانه رنجیده خاطر شده اند و نسل شان رو به انقراض است . می دانی چقدر گوپل ها به محیط زیست کمک می کردند . حداقل ِ کارشان کمک به رفتگران شهرداری بود . میدانی اگر آن ها اَن ها را جمع نمی کردند چقدر من وتو ، تو ش می افتادیم . بدون اینکه به کارشان وقعی گذاشته باشیم تا می دیدیم شان هر هر می خندیدیم وریسه می رفتیم . بیاد جمله ی سهراب سپهری می افتم " اگر کرم نبود زندگی طور دیگر بود " مسیرمان رو به یک جهت بود ـ خیابان شهناز زیر پاهای مان کش می آمد . از دیدن و گفتگوی هم لذت می بردیم وراه می رفتیم . به دوست ام گفتم اگر چشم ات زخم نداشت این همه حرف برای گفتن نداشتیم و خیابان را با حرف های مان این قدر کوتاه نمی کردیم . تو چشم هایم زل انداخت و گفت : ولم کن بابا ، تو هم امروز بند کردی به چشم من ، دست از سرم بردار . هنوز همان عادت گذشته را داری ؛ موضوع یی که پیدا کردی ول کن اش نیستی . به اش گفتم تا نباشد چیزکی مردم نگویند جیزها ! کم کم به انتهای خیابان می رسیدیم که نوشته ی رو پارچه ای هردوی مان را میخکوب کرد : سمینار تحقیقی گوپل ها ـ ورود برای همه آزاد است . از آن جا که موضوع سمینار دنباله ی حرف های من و دوستم بود هردو رضایت دادیم سری به آنجا بزنیم . گوش تا گوش آدم نشسته بود . جایی پیدا کردیم ونشستیم و به دنباله ی سخنان آقایی که کارشناس ارشد گوپل شناسی بود اینطور گوش فرا دادیم : " جُعَل یا همان گوپل خودمان حشره ای است که کارش قل دادن سرگین حیوانات می باشد، که پس از کمی قل دادن سرگین به صورت کروی در می آید . می گویند روزی افلاطون چشمش به جُعَل افتاده ، چطور نفرت انگیز وسخره اواز خود می پرسد به چه درد می خورد تا درد چشمی عارضش گردیده ، آخرین داروی معالجش روغن جُعَل بوده که شاگردش ساخته بود ه است " از سالن که بیرون آمدیم به اش گفتم دیدی! تنها تو نیستی که دچار این مصیبت شده ای افلاطون هم ـ چهم به گو ای زدن .پس بی مناسبت نیست که می گویند . حالا برو دنبال روغن گوپل بگرد . خندید و خداحافظی کرد ... |