رنگین کمانی دیگر
مدت ها بود همدیگر را ندیده بودیم . در زد و آمد تو . رفت سر جای همیشگی اش یعنی سمت راست گوشه ی مبل نشست . پاهایش روی مبل جمع کرد . بعد چای دم شده ی ِ آماده ی روی میز را برداشت وسرکشید . می توانستم حدس بزنم ، نه تنها احساس گرمای لیوان داشت وسط رگان دستانش راه می رفت . بلکه در تن صدایش می توان آن را شنید . زیرا حسی گرم در کلام گفتارش بود . کمی جا به جا شد : " چطور بود ؟ " ساکت بودم و خاموش ! مکث کوتاهی کرد . نگاه ام را خواند ه بود .برگشت و گفت : " رنگین کمان را می گویم . " اگر جمله ی بعد را اضافه نمی کرد. می توانستم جمله های زیادی جلو آن بنویسم . یا با ذهن ساده ام واژه های زیادی بتنم . تبسم تلخ و کم رنگی روی چهره ام پاشید . بیاد ساختار فیلم هایی افتادم که آن روزها در سینما شل کن بندر یا همان اسم اصلی اش شهر زاد به نمایش در می آمد . بعد از پایان فیلم تو پیاده رو ها راه می افتادیم . عرق ریزان در طول تابستان و گرما تا سر کوچه از فردین ها و فروزان ها می گفتیم . عشق زیبایی بود که آن را دنبالم تا پشت بام می بردم در نگاه ستاره ها وابرهایی که به سمت کوه ها و کوچه های بشاکرد می رفتند ، می بردم . چشم در چشم ستاره ها خواب می رفتم . ابرهایی که سخن از درد ورنج مردمان ساده ی آن سامان می گفتند . اما نه با زبان ودرد آن ها ! ابرهایی که عبوری گذرا از کوه های بشاکرد داشتند ـ ابرهای خیالی بندر . ابرهای مهاجری که هرگز بوی شرجی و گرما نمی هند . ابرهای پزدار و کوچ . ایکاش بر پرده ی خیالی ات خود تصویر زیبای ـ زیبا شیروان را نشان می دادی و یک دقیقه به حرمت " شلاقی که شرم اش می آمد تا بر جان او فرود آید " ، سکوت می کردی . تا رنگین کمان را زیبا تر از آن به تصویر می کشاندی . ایکاش کسی از آن دیارو ابرهایی با من سخن می گفت که توانسته باشد واژه های پر سخاوت و طبع بلند زیبای زیبا که " هرگز نرخ ثابتی برای دستمزد خود وگروهش تعیین نمی کرد و آن را به بنیه ی مالی ومیزان دلخواه صاحبخانه واگذار می کرد " در رنگین کمان خویش به نمایش درمی آوردی . ایکاش در پیراهن آستین فراخ و بلند تابستان و گون بندر ناله های دوستک را می نواختی . ایکاش در سطرهای گلابتون ها وشک ها دردم را به تصویر می کشاندی . شور وعشق ترانه های بومی همیشه با آوازی غریب در گمنامی خویش تاراج می شوند . چگونه می توان از رنج و تاول دستانی سخن گفت که هرگز دستان تو آن را سایه ی نوازشی نبوده است . از ترانه ای با من سخن می گویی که حضورم در آن غایب است و غریب . چه گونه می توان فراموش شدگان را دریافت ، آن گاه که خود هنوز در کوچه های فراموش شده ی خویش فراموش شده ای . زیبا بود تا چهره ی واقعی زیبا ها بر دیوار بود . نه تصویر خیالی شان بر قاب ها . تا زلالی شان را با اشتیاقی وافر می نوشیدی . که مثل کویر های جاسک و بندر همیشه تشنه ی قطره های آب اند و باران . زیبا بود اگر بومیان این جا بودند . افسوس که چهره سرخ شان پدیده ی رنگین کمان دیگری است . گویی بومیان این گونه بر فصل خاک راه می روند . همیشه بر دستان شان گل زیبایی می روید . قبل از آن که خود ببویند به دیگران می بخشند ـ مثل دریا پر سخاوت اند و بخشنده . در درون می گریند آن طور که زیبا روی آسفالت بلوار بندر نگریست . اشک هایش روی حصیرفقرش پاشید . چشمان بومیان دریایی ست از مناعت طبع با رنگین کمانی به صفا و سادگی . هنوز در جوباریکو ی میناب آب روانی هست تا با آن چشم هایمان را بشوئیم و نگاه کنیم به رنگ های دیگر رنگین کمان خیالی مان در کاروان حله ی پیش رو ... تا بخاطر بسپاریم پریانی هم هستند چند بر لب دریا .
زیبا شیروان = زنده یاد ـ اولین خواننده ی زن هرمزگانی ـ برگرفته از تارنمای کانون هنر
گلابتون = نوعی بافتنی طلایی رنگ که در حاشیه ی لباس زنان بومی بکار می رود
شک = نوعی نوار بافتنی
جو = نهر
جو باریکو = نام یکی از محله ی میناب
12/06/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
آرزوهای سرکش
برپپراهن شب
روشنی مهتابی ست
وقتی موجهای دریا
عصیانگرانه
چون بومیان بر دهل ها می کوبند غم خویش را
تا به سفره فرود آرند
این زاریان *بی نوا
عطش ِ
طشت های خون
به تمنای پدری ** ِ ساده ای
در صداقت آرزوی شان
پاک و
بی ریا
پدری ـ گلواره زیوری ست ظریف وکوچک به جنس طلا که زنان بومی آن را بر پره بینی خویش آرایند *
فرجام ماشاءالله جماتی پور
دردناک تر از آن هنگامی ست
که قانون مرداب جلبک های فاسدی ست
با بوی تعفن قارچ های رشوه
بر پاشنه ی حکم های سترون
وقتی کرم های مبهم در پرونده ها می لولند
وحس مسئولیت وجدانی را نمی آزارد
تا راز ها بر ملا شوند
تنها به پنجره نگاه می کنم
به هجوم یادها وخاطره های گسسته ای
که روزی خواهند توانست
حسی از معنا به زندگی دهند
تا پی برم به راز سکوت چشمانت
که پر مهرند وبا شکوه
قلاتو / کلاتو ماشااله جماتی پور
سال های آخر دبیرستان بودم . جوان وعاشق . عشق شهابی بود که مرا به کهکشان ها می برد و بوی تن آن ـ حریر شبنمی ـ درکجاوه ی ستاره های آسمان . به راستی اسیر دام شراره ای شده بودم که رهایی از آن برایم تنهایی ناممکنی رقم می زد. حال در گرمای نگاهش قطره قطره آب می شدم . دلباخته ی دختری سبزه رو ، و هم سن وسال . بی شک او نیز گرفتار قرینه ی همان مخمصه بود . کابوسی از جنس بلور در دو نگاه مشترک ومشخص . آن روز ها نه خبری از موبایل بود ، نه از اس ام اس ، نه شهر تلفنی داشت تا حداقل با هم گپی زده باشیم . ولی در هر شرایط عشق راه می جوید واز محیط و اجتماع ِ فرهنگ خود؛ حتی از سنگ ، کوه ، جنگل ، دریا ، ساحل و کوچه مدد می طلبد تا آن را به دلخواه خود صیقل و جلا بخشد . مسیر دبیرستان ـ نقطه ی تلاقی نگاه های ما بود . دیدن رویایی زیبا و کوچه های تنگ بندرـ گذرگاه زیبایی بود بر آن همه زیبایی . هر آن چه آواز دهل شنیدن از دور خوش است به حقیقت برای ما آن آواز تعبیر دیگری ـ همراه داشت . ازآن جا که در عروسی های بندر مردها و زن ها تواماً با هم هستند برای ما آن آواز از نزدیک خوش تر بود زیرا در آن آواز می توانستیم نگاه هایمان را زیباتر لمس کنیم . با همه ی نگاه ها غریبه بودیم و بیگانه . گویی آن جا جولانگاه نگاه های ما بود و بس . ایما ء و اشاره های نگاه همان بار هزاران حرف را با خود داشت . در جنوب دریا بی ریا ساحلش را به عاشقان می بخشد و در آن راستا، موج های دریا پریان توان مندی اند در دل عشاق ، تا عاشقانه به هم دل بندند . در ساحل نگاه ـ نگاه ـ باران زیبایی ست در هرم گرما وشرجی . باید عاشق شد تا باران نگاه را دید . بهررو زمان داشت به سرعت می گذشت و ما بیش به هم دل می باختیم . شیدایی سرطانی بود که در روح وروان ما ریشه می دواند و در آن آتش عاشق تر می شدیم . دوری دوران خدمت دلنشین ترین ترانه ی عشق بود در بغض سکوت نگاه هایمان . گر چه فاصله ها نگاه ها را از هم دور می ساخت امّا تصور تصویرش شعله ی سرکشی بود که در درون ما شعله می کشید وجدایی اجتناب نا پذیری پذیرای روح مان بود . در طول آن ایام ، هفته هایی که بندر بودم نگاه ها را دردلتای بستر درونی ام تلنبار می کردم تا حضور گرم نگاهش را در امتدادتصویر کوچه های بندر سبز نگاه دارم . تا باورم را در آیینه ی غیاب نگاهش ، نگاه کنم . آن مهر شکوفه ی عشقی بود در ترانه ی باران . دردا که تنها ترین واهمه ها ی ما دو شقه ی مذهب بود ـ سد پیش رو . این را نه تنها من بلکه او نیز به خوبی لمس کرده بود . برای سنت ها شکستن تابوها کاری ست کارستان ، و آن ها هرگز به وهنش تن در نمی دادند . من از تمام بهانه ها گذشته بودم . این تنها بهانه ای بود برای خط قرمز عشق. گویی مذهب وتویی بود در دستان آن ها . آن ها یی که مذهب را این گونه لخت می کنند . اگر چه برای هردوی ِ ما از پیش روشن بود . به رسم ، آن جا رفتیم . جایی که حضور نگاه اوغایب بود . جایی که ما دو لبه ی تیز مذهب بودیم . این ازدواج برای آن ها دغدغه ی غریب مذهب داشت تا شادی دو نگاه . دستاویزی مزمن برای آن هایی که خودرا بیگانه می دانند با واژه ی عشق و تا فراموشی هویت در دخمه های مذهب. او نخواسته به راهی رفت که دوست نداشت و من به همان راه امّا از سویی دیگر . پاره ای از قلب هم در کوچه های بندر . عشق مرواریدی بود در قلب ما و تنفر تابوی ملال روان مان . هنوزدر کوچه های بندر نگاه های ما به دنبال هم اند ونه تنها در قید حیات بلکه پس از مرگ نیز نمی توانیم در یک گورستان با هم بیارامیم . من در این سوی شهر به خاک سپرده می شوم و قطعاً اونیز در نقطه ای دیگر درآن سوی شهرنقاب را در خاک خواهدبرد ـ زیرا خاک سرد قلاتو در انتظار اوست . بندر = بندرعباس قلاتو = دهی به همین نام در شمال غربی بندرعباس ومحلی شناخته شده برای دفن مرده های اهل سنت . 29/10/2008 استکهلم |
اشکها ی معصوم تو نوشته ی ماشاءالله جماتی پور
ایکاش اینجا گیتاری بود تا من برای تو که در سیزده سالگی به خواستگاریت آمده بودند و آیه ی انکحت ... تبارکت الله خواندند شعر مادر بودن را می نواختم . برای پستان های کوچک و کالت که بوی دخترانه ی ترا می داد برای نوزاد کوچکت که روزی پستان های خالی از شیر ترا خواهد مکید و برای آن عروسک همبازیت که روزی دستهای نازکش را در راهرو های معبد زیگورات چغازنبیل خواهی گرفت شعر لالایی را می نواختم. برای احساس دخترانه ای که داشت پاورچین پاورچین در تو راه می رفت و بوی شکفتن می داد شعر حس سبز ترا می نواختم . برای ابروهای دخترانه وبی بزکت برای چشمان سیاهت که زیبا تر از سیاهی سرمه دانی بود که آن روز برایت آورده بودند تا تو با آن چشمان قشنگت را سیاه کنی شعر نگاه ترا می نواختم. برای تویی که حضورت روی نیمکت مدرسه بود و غافل از کمین گرگ سرنوشت خویش بودی، شعر باران را می نواختم . ای کبک خرامان کوچه های کوتیان برای تو که هنوز بالغ نشده بودی و قطره های خون را در کشاله های رانت احساس نکرده بودی برای تو که دهانت بوی سیب می داد و مزه ی گس شیر مادرت برای شعرهای عاشقانه ای که نتوانسته بود ترا عاشق کند و در رگانت نت صامتی بودند که توامروز یعنی پنجم فروردین هزارو سیصدو هشتادو هفت بر آنها آهنگ می شوی شعر شور ترا می نواختم . برای تو که از سایه ها می ترسیدی و مرد ها شیطان هایِ پلیدی بودند در ذهن سپیدت برای تنها ترین دل مشغولی هایت لیلی بازی و بازیِ یک قل دو قل برای لخت ترین وسوسه هایت عشق مادرت و لَله ای که ترا کیسه می کشید و مشق های شبانه ی مدرسه ات شعر شادی ترا می نواختم . برای انگشتان ظریف و باریکت که زیبا تر از انگشتری بود که می خواستند آن را با انگشتان دستان تو زیبا کنند که آن حکایتی بود از اسارت تو تا کسی به سراغت نیاید شعر حماسه ی ترا می نواختم ای منسی کوچه های قلعه رومی . برای ِ احساس لطیفت که سبک تر از حس آن پرنده ی کوچکی بود که با حضور آوازش غم ترا به حیاط بنفشه ها می برد شعر سپید کوچ ترا از کوچه های دزفول می نواختم . آه ای کبک خرامان کوچه های سیاه پوشان چه ظالمانه ترا در سیزده سالگی از کتابها دزدیدند به این بهانه که توآن سال زیبا ترین دختر محله تان بودی ایکاش این جا گیتاری بود تا من می نواختم احساس گریه هایِ ترا زیرا که اشکهای تو زیبا ترین اشکهای آن سال من بود. 5/7 /2008 استکهلم انکحت ... : اشاره به آیه ی انکحت و زوجت با لصداق المعلوم والمدت المعلوم وصل علی محمدوالله وتبارک الله است . معبد زیگورات چغازنبیل دزفول: لازم به توضیح است که روزگاری در بالاترین طبقه ی این معبد یعنی طبقه پنجم که اکنون از بین رفته است ، مجسمه خدایان ناپیراشا و اینشوشیناک نگهداری می شده . در هنگام خاکبرداری از زیگورات هفتاد آجر نبشته دار پیدا شد که روی آن ها مطالبی به زبان ایلامی وکلدمی نوشته شده بود که نشان می داد این معبد جایگاه خدایان نا پیراشا و اینشوشیاک بوده است . کوتیان: محله ای به همین نام در دزفول قلعه ی رومی: نام محله ای در دزفول سیاه پوشان: نام یکی از محله های دزفول |
مرده ی بی کفن نوشته ی ماشاءالله جماتی پور
مانده بودم چه طوری از او به پرسم پس چرا تو بی کفنی ! ؟ که خود ش کمکم کرد وگفت : " آن سالها ناتور بودم . آن شب مثل هر شب داشتم سر کارم می رفتم ؛ درست جلو اداره ی شیلات یک سواری به ام زد ، هنوز جان تو تنم بود ، خونم گرم وحواسم سر جابود . هر سه سرنشین سواری غریبه بودند . یکی از آن ها از من پرسید عمو چه کاره ای ؟ همان طور که غرق خون بودم جواب دادم ناتور . آن ها نمی دانستند ناتور یعنی چه ! هی از من می پرسید ند ناتور دیگه چه شغلی است ؟ حالم آن قدر خوب نه بود تا برای شان توضیح دهم ، تازه اگر می گفتم حرف هایم را نمی دانستند . بی معرفت های خدا نشناس آوردنم همین جا ، قبل از این که دفنم کنند بابت مزدشان ساعت مچی ام را از دستم کندند بعد با همین لباس ها چالم کردند ورفتند پی کارشان ." اسکلت برای این که مطمئن شود یک بار دیگر از من پرسید : " واقعاً بندری هستی ؟ " گفتم راحت باش – بندری ِ بندری ام . برای باورش گفتم فلانی هستم وتو محله ی سیم بالا زندگی می کنیم . مثل این که هنوز شک داشت . رو به من کرد وپرسید : " یعنی این جا بندر خودمان است ." گفتم بندر که بندر است ؛ راستش تو واژه ی خودمان بودنش مانده بودم که چه به گم ! اسکلت دور نگاهی به من انداخت و پرسید : " پس چرا سر شبی تاجلو هر تاکسی می گرفتم ومی گفتم کارخانه ی خنجی نمی ایستادند ! تازه هم نمی دانستند کجاست ، بعضی با این که بلد نه بودند می گفتند دربست سه هزار تومان . به گمانم آن ها فقط زبان پول را می دانستند وبس . من فلک زده آ ن شب بیشتر از نوت پنج تومانی تو جیب داشتم که آن هم از قبل تو شلوارم جا مانده بود . همین که به یکی از آن ها پنج تومانی ام نشان دادم خنده کردوگفت برو بابا خدا پدر ومادرت بیامرزد این آشغال ها را از کجا پیدا کرده ای ، یکی دیگه را خر کن نه من . راستش کسی صادقانه حرف هایم را باور نه داشت .این بود که دمغ شدم و دوباره سرازیر قبر شدم . " اسکلت تفی رو زمین انداخت : " آن سال ها که زنده بودم همه مثل من حرف می زدند و همه چیز رنگ صداقت داشت ، باور کن بین این همه آدم که از این جا رد شدند تو تنها آدمی بودی که تا گفتم ای یورو فوراً ایستادی . اسکلت همان طور دستش زیر چانه اش بود، ادامه داد می خواهم به دانم چند سال است که مرده ام ؟ " همین که نشانی سال مرگش را داد به اش گفتم ؛ دقیقاً سی ویک سال پیش .
_یعنی این همه تغییر ! مگر چه اتفاقی افتاده است ؟
کم کم باورم می شد که دارم با یک اسکلت زنده حرف می زنم . به اش توضیح که دادم کله اش سنگین شد ودانه های عرق رو پیشانی اش نشست . ولی: " آن جا دارند کلی تبلیغ می کنند که بهشت این جا است که من وتو هستیم . به همین خاطر یک سری از مرده ها به من بی کفن پیشنهاد دادند که بیایم این جا تا ببینم چه خبر است . " همان طور که رو به رویم ایستاده بود گفتم هم شهری دروغ هم نه شنیده ای . به هر حال این جا برای یک عده ای بهشت که هیچ ماوراء بهشت هم است . تا هزینه سر سام آور زندگی و مخارج کفن ودفن و سنگ قبر به اش گفتم سراش صوت کشید . گفتم خوش به سعادت ات که آن سال ها مردی اگر حالا زنده بودی روزی هفت مرتبه از خدا می خواستی به میری . اسکلت کمی دور تر از من رو زانو خم شد ، آن جا شاشید وبرگشت . به چشمهایم خیره شد وگفت : " پس با این حساب بهتر است که سر جایم بر گرد م و همین بی کفنی ام صد شرفش به با کفنی ام می ارزد . " ستاره ای در آسمان کمانه کرد وسوخت . او مرا در بغل گرفت وخدا حافظی کرد . وبرای همیشه وآخرین بار سرازیر قبر شد .
3/10/2008
یورو= پسر ، آقا ، تو
ووستا = وایستا
چوک = پسر ، فرزند
خالو= دایی
تکه = دختر ، زن
پاشک = زوزه
ستورگ = سگرگ ، به نوزاد سگ وگرگ می گویند.
ناتور = نگهبان
سیم بالا = نام محله ای در بندرعباس
کارخانه ی خنجی = منظور کارخانه ی ریسندگی خنجی است که زمانی در محله ی خواجه عطاء بندرعباس واقع بود .
نوت = اسکناس