نوشته ای بر یادمان های ِ ـ زنده یادان حسن کرمی و صالح سنگبر
هُرم آفتاب
هویت کوچه های پر غرور بندر
دریاست و نخل های جنوب
با عطر نارنج و لیمو
بر دستان پینه داربومیان
بخششی ست به غنای موج های برآمده
از ابر سکوت تنهایی
بر صخره های آفتاب
تا نجابت نام شان
بر سنگی گمنام و فصلی بی نام
13/10 /2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
نگاه جنوب و بندر
جنوب یعنی دریا . یعنی شرجی وگرما . یعنی آواز آفتاب و رقص ِ سرکنگی . یعنی کولاک شن وماسه . جنوب یعنی رگان بریده ی بحرین . جنوب یعنی چپاول و غارت ، دردو شکنجه وزخم . آن جا که بیداد لبریز از ناگفته هاست . جنوب یعنی مرگ کبوتر ها . جنوب یعنی بام بی عدالتی ها . جنوب یعنی انسانیت و صداقت . جنوب یعنی بادگیر های رو به تنگه ی هرمز . جنوب یعنی آه و ناله و مناعت طبع . آن جا که مردان ماهی گیر با بادبان های پاره به دریا می تازند . آن جا که بادگیرهای بلند به مثابه ی عظمت بومیان ، بر خاک ایستاده است تا سایه پاشد زمین را از هرم گرما ی سوزان آفتاب . آن جا که نخل ها سر بر تابش خورشیدمی سایند تا خارک تن به خرما ساید . آن جا که افق سرخ تر از خون کبوتر هاست . و سکوت زیبا تر از حقارت انسان ها . جنوب همیشه ابر هایش را می بخشد . دستان جنوب همیشه خالی ست . جنوب یعنی گاز ، نفت . و بوی ده شاهی ها . جنوب یعنی کویر برهوت ؛ یعنی رج برکه های لب ورآماسیده از آب . جنوب یعنی مرگ ماهی ها . جنوب یعنی آواز اهل هوا ؛ وقتی باد سرخ در می نوردد سواحل تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی تا زاریان خوش باطن به مشام آرند بوی کندر وخون با صدای کسر و هوم ِ رعشه ی خیزران . آن جا که مردان ماهی گیر سر به صخره می نهند و چشم در چشمان دریا می دوزند تا سوراغ مهمان کاسه های فقر باشد . آن جا که جلبیل زنان جنوب در سکوت شب هم آوای موج ها می شود تا ستاره باران کنند دریا و صدف ها را با دستان خالی شان . باید جنوب را در فقر و سکوت شناخت . در تنهایی باد که از چهار سوی بندر می وزد. از بومیانی ساده ویکدل به پاکی قطره بارانی که بر شن های ساحل کولغان می بارد . در آواز کغاری که بر شاخه های درخت کنار می خواند . و زنانی که بر دهل می کوبند شور دریا را تا وجد آورند مردان ساحل را . با بوی نان تومشی صبح . و آواز باسنک ها . هر آن چه خاموشش می سازد جهلی از آن سوی دیوار ها ـ آن همه فریاد را . وقتی زیبا پنهان می دارد اشک هایش را از مردانی که با خشم فرود می آورند کور ضربه ها را بر تنش روی هرم اسفالت داغ بندر. تا حسرت برند ضجه و اشک های زیبایش را .چه با سخاوت فرو می دارد اشک ها رادر چشم تا نبینند آنانی که دستانشان دردشت شقاوت ها می روید . بندر را باید با سکوت ِ زیبای زیبا ها شناخت . و مرگ آنانی که بی نام مرده اند . جنوب مرگ را این گونه تجربه کرده است و باران رادرتشنگی کویر . و هجرت را در کوچه های جرون : *
کوچه ها را دیگر رمقی نیست
تا بوی نان گرم ِ تاوه ی شهرو
به مشام رهگذری
که چون باد
از کوچه می گذرد
به ارمغان برد
زمین را دیگر از شادی بهار خنده ای عاید نیست
تا رهگذر
لحظه ای از حرکت باز ایستد
وکلاه از سر گیرد
تا به کوچه های برهنه نگاه کند
که چگونه یاغیان شب برآنان هجوم برده اند
کوچه ها را دیگر عطش هیچ بازی نیست
تا کودکی برآن یادبودی نویسد
یا خطی کشد به نهایت شب
تنها
هوار هواردریاست
که شب ها به کوچه ها سرازیرند
شب را چه باک
زین های و هوی !
دم است هوا
بنال جرون هجرت را!
و یاد خاطرات کوچه های گلی آشنا
و شب های مهتابی پر از ستاره را
آن سان که ساحل
در وداع ستاره ها
برشن زارهای تفدیده ی جرون به انتظار نشسته است
جرون را تقدیر نیست
این سان که می کشد به دوش
دم است هوا
دم است هوا
بندر= منظور بندر عباس است .
سرکنگی = نوعی رقص بومی که شانه ها را می لرزانند
سوراغ = نوعی غذای بومی ؛ معجونی از خاک سرخ ، ماهی ساردین ، نمک ،نارنج و مخلفات دیگر که همراه با غذاهای دیگر سرو می شود .
جلبیل = روسری زنانه
کولغان = نام منطقه ای در استان هرمزگان
کغار = قمری
باسنک = به مجموعه آوازی که درجشن عروسی ها خوانده می شود .
تومشی = نوعی نان
زیبا = زیبا شیروان ، اولین خواننده ونوازنده ی زن بندرعباسی.
جرون = نام قدیمی بندرعباس.
* کوچه های جرون = اشاره به شعری ست از مجموعه شعرهای سکوت تنهایی نویسنده ی این مطالب
16/10/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
دومین نشست ادبی با حضورشاعر ـ آقای شهریار دادورـ
برگزارکننده ماشاءالله جماتی پور
محل برنامه :
ABF –Sundbyberg
Esplanaden 3c
تاریخ 02/10/2010
از ساعت 17 تا 20
فهرست برنامه
* پیش گفتار ـ در بی انتهایی و ابتدای قلم
* خوانش شعر خاک اسیر
* معرفی شاعر
* شعر خوانی شهریار دادور
* فیکا و میز کتاب
* گپی با شاعر
* پایان بخش برنامه ـ نیم نگاهی به شعر های شهریار
نیم نگاهی به شعر های شهریار دادور
شاعر ازناتوانی انسان به توانایی او در خلق جهانی عامه پسند چشم می دوزد و می اندیشد . تا به حضور افق رنگ بپاشد . آن گونه که برسر جزئی ترین مسائل این جهان به حرف درمی آید . بغضِِ ِ در گلو می ترکاند . از این که حضور تو بر سطر های شعرش خالی ست . وقتی کنار پنجره ی همیشگی دلش از تو به شعر می رسد . تا لاشه ی تصوراتش در حجم باد سفر کند . آن هنگام که خیال بی قرار از این شاخ به آن شاخ می پرد . باز می آید تا هره ی کنار همان پنجره برای بر چیدن نوشتهایش از دست های شاعر . درست تا آن جا که زنی با کمک اش تا انتهای جنگل آرزو قدم های شعرش را طی کند . حتی در تمام فصل های سال . آن جا که درخت جهانش را رنگ می زند و به خیال شاعر گیرم که فصل به فصل از رنگی به رنگی می رود و کبوتر دل اش بر آشیانه ی درخت بال در بال می زند و می رود . بی آن که رخ داد واقعه ای بوده باشد . آه دیگر باقی نمانده است رفیق . بس کن خیال پریدن در آسمان هیچ ، تا من چیزی مثل پر وبال را در خود بپرورم و عبور کنم از سطرسطر زمین خیال . تا زمان عبور کند در شط آفتاب و من اندازه ی زمان را با تنهایی ام اندازه می گیرم . لابد کسی بر در می کوبد و مرا به خویش فرا می خواند تا غایب نباشم . از آن چه که تو دیده ای وحضور داشته باشم در آن چه که تو خوانده ای . گویا شاعر به دلش برات شده است که تو نیز چون من ِ خودش حتماً از قاره ی تنهایی اش گذر خواهی کرد . حتی در خواب هایت . من صدای نفس های خودم را می شنوم که در جنگل خاموش بر برگ سوزنی درخت کاج شب را به طول زمان خواهد برد . و یک باره چشم که بگشایم با تویی روبرو می شوم که در انتظار م بوده است تا در امید بخش ترین روز های آینده باشد . در جهانی که همه از بیهودگی و سرگردانی رنج می برند وبه جستجوی مکانی اند تا بتوانند در آن جا احساس آرامش و امنیت کنند ، شاعر بدنبال جهان شعرست تا خالق آن جهان مطلوب خویش باشد . آن جاکه شاعر خود را در واژه ها اینطور می بیند گاه تا آن جا پیش می رود که پاهای شعرش را از کوچه های رعب و وحشت عبور می دارد تا یقین را به باور خیال گیرد .تا حدود را از رعایت عادت بدرد تابه علامت گذاری جغرافیای تاریخی شعرهای مرسوم نگاه کند ـ به آن همه شاعران به ردیف ایستاده در نام حتی به آفتابی که از لای کرکره های پنجره بر او می تابد همراه بابوی قهوه ی صبح
و برگهایی که پائیز را رنگ می زنند و حسی آغشته به سکوت اینگونه در او می نویسد ؛ پاهای شعرام گاهی گم می شود در من و گاه می گریزند از او آن هنگام که سنگ پاره تبدیل به شعر می شود و راه می برد به هیچ راهی وقتی عبور می می کند پاهای شعرش از کوچه پس کوچه های دلوار تا هرچه باشد چیزی از آن تا در زبان عامه ی کوچه ها به بودن برسد
تا تاریخ را در ذات ناهمگویی با خود به پیش برد تا آن جا که با دانته همگام می شود برپاره ای از این شعر " مرا دنبال کن و بگذار مردم هرچه می خواهند بگویند " تا آن جا که شعر حس می شود و زبان ، مرا نمی نویسی مرا نمی خواهی تاآن جا که شعر شاعر می شود تا آن جا که باد برشاخه ها می گذرد و خاک تحقیر می شود و آتش در میان سنگ پایه های چاله ی چاه به خاکستر تبدیل می شود تا آن جا که غروب از پشت سنگ پایه ها سیاه می شود و آفتاب شعر پاهایش را دراز می کند تا در آغوشم به لمد و می بوسمش بی حساب ! به راستی
شاعردر خلوت خویش به شعر پناه می برد تا تصویر روابط انسان ها باشد. تا با هم از خار بوته های کناره ی راه رد شوند تا زنجیره ی نیزار ها پیش می رویم تا مرگ را بر من آشکار کند هرآنچه از مرگ نمی هراسم به درنگ شعردستمایه ای ست برای شاعر تا به انسانیت رنگ بپاشد هر انچه جهان گریزو مرگ خواه است زیرا مرگ آفتابی است که برهمه می تابد حتی بر پهنه موج های آب وقتی که زبان شاعر تو را به متن شاعرانه گی هایش می برد وقتی من ِ من در دل متن شعر ام می پوسم وبا مرگ شریف همگویی بیشتری دارم آن گونه که پائیز آفتاب را بی جان کرده است چرا که من نیز همیشه گم ام
زیرا که شعر هذیان تب آلوده ی شاعر است آنگاه که در کار تعبیر خود حیران است این گونه پنداشته می شود ـ گاهی هرآنچه تفسیر بر جهان او بسته نیست شاعر به لحظه ای که می نویسد فکر می کند این که آفتاب هست و رج نور از لای کرکره ی پنجره برسطح میز می نشیند آن سو تر شاعر از حنجره پرنده ای بر شاخ فریادمی شود وقتی که طول سایه ام تنها یک قدم به تو نزدیک می شود تا بگویم آینده ام مقدور من نیست تقدیر از من فاصله دارد چرا که می داند شاعر تسلیم بی چون و چرای مقدور نمی شود اگر چه شاعر بر ویرانه های زندگی سنگی برسنگی می گذارد تا امید را به واقعیتی ملموس جاودانه سازد .
ماشاءالله جماتی پور
27/09/2010 استکهلم
معرفی شاعر
شهریار آن طور که خود گفته است ؛ نیم قرنی ست که در جهان پیرامونش نفس می کشد . در جهانی که زروزور انسانیت را به حاشیه و چالش می کشاند .جهانی که در آن باید عشق رویاند تا نقش بودن با هم در حیاط محبت دریایی شود به سخاوت واژه ها. در جهانی که افق اش شعر است و ترانه . به باور شهریار شعر نمی تواند دل مشغولی تنهایی باشد .هر آنچه شعر از تنهایی زاده می شود ـ از درگاه غرابت انسانها . جغرافیای زاده ی شاعر بی تاثیر درشعر نمی تواند باشد . آنگونه که دشت های دشتستان و برازجان به تصاویر واژه های شعر او رنگ پاشیده است . تا آن جا که نگاه شاعر را به جهان وهستی شناسی اش پیوند داده است . تا انتخاب زبان و شیوه ی بیان و گفتار همراه با او باشد . هرآنچه شهریار دشتستان را با فایز شناخت ، با نخل ستان های جنوب ، با آفتاب و گرما با شب های تابستان با ماه درشت درشب با دریا با فریاد ستاره های لمیده در خون . حماسه های دلوارو تنگستان هستی بخش شعر شهریار است وبس . گذر شهریار از همان کوچه های بادگیردار رو به دریا ست . کوچه هایی که زمانی منوچهر آتشی با تواضع خاص جنوب از آن می گذشت . کوچه هایی که شاعران آن دیار از رنج و مصائب ، از زیبایی وشادیها سخن می گویند .آنچه تا کنون در دستان شهریار باقی ست عبارتند از: از ارتفاع قله ی نام وننگ ، از تکه های بهم پیوسته ی خیال ، از سپیده دمان گنجشک تا شامگاه کلاغ تا کتاب ها را می دانم کفش ها را کجا چال کردی و تا رسیدن به من خویش همراه با لا لا ای های هاجر و دریا ، با شور شروندهای باقر در دشت های شقایق صحرا .
ماشاءالله جماتی پور
29/09/2010 استکهلم