sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

تصویری از خانم شکوفه تقی

 

تصویری از خانم شکوفه تقی

خانم شکوفه تقی فارغ التحصیل رشته های حقوق قضایی ، روان شناسی شناخت و ایران شناسی از دانشگاه های تهران ، گلاسکو  و اوپسالا  و همچنین دارای مدرک فوق دکترا در رشته ی مذهب شناسی از دانشگاه ییل آمریکا است . شکوفه فعالیت ادبی خود را از سن شانزده سالگی با نوشتن کتاب و همکاری با کانون پرورش فکری کودکان ونو جوانان وبرنامه ی کودک رادیو ایران آغاز کرد.این پویایی مسیر را می توان  در   صفحات کتاب های دو بال خرد ، زن آزاری در قصه ها و تاریخ ، کوچه های بی قانون ، آیه های زمینی عشق ، در جستجوی حقیقت و دختر ترسا ، همراه با بیست اثر دیگر برای کودکان و همچنین مقاله های ادبی  و پژوهشی سراغ گرفت . عموماً او در این کتابها با شعر و داستان و عرفان و فلسفه به سراغ خواننده ی نوشته هایش می رود تا با هم آبشاری باشند بر اقیانوس ادبیات ایران وجهان .

28/01/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

 آئینه ای بر  تصویر  یک شهر غربت

بخشی بیشتری از سروده ها و داستان های خانم شکوفه تقی یا همان دلمشغولی های  خاک   ریشه در کویر سرد غربت را   در خود دارد  . اگر چه گرمی آفتاب نگاه اش ـ همان خورشید دیاری ست که همیشه  او با  خود  همراه دارد .  حتی در هوای مه گرفته ی پائیز  و روز های خاکستری وسرد ِ  زمستان سوئد . این  لطافت نگاه  ،  باران در کوه می ماند . به همان  نگاه که  نهرها جوی می شوند و  جوی ها رود . رودی که نگاه اش  همیشه رو به دریاست . نهر ها همان اشک های شاعرانه ای ست در دل موج های دریا   تا ساحل  ، تا کرانه های پر آفتاب آزادی ، تا اشک های تشنه ی کویرجنوب  .

" من آن اشکم  / که از نگاه مجروح شب می بارم / آن ستاره ام / که قطره های دلم را / در زمین آسمان تبعید می کارم .

شاعر نه،  پاهایش به زمین قرص است و نه به آسمان . هم   زمین و هم آسمان برایش  عطر و بوی بکر ِ  تبعید را خود  دارد . هنوز به دنبال رویای باران عاشقانه ی ست که زمانی بر دوش کوچه های خاطرات اش باریده است  . به دنبال دویدنی ست بی سرانجام    در عطر آشنا ی سرزمین موعود . با بوی نان و  دریا و صفای یک سلام  وشنیدن واژه ی عافیت   بعد ازشستن تن  در قطره های آبی  ِ دریا    . دیگر تاب کوچیدن در شاعر مرده است و  بی رنگ . به همین منظور شاهین رویاهایش را به پرواز در می آورد  تا شاهد سفرهای خیال انگیزی  باشد دردل  اقیانوس ها و جنگل ها ،  رود ها و کوه ها ،  از عمق شب تا کرانه های کهکشان ها . شاعر بر قله ی خاطرات می ایستد  تا پر پرواز را در عمق چشم هایش به پرواز در آورد تارنگی باشد بر سروده های پر رنگش   .

"  باز هم سفری در رویا / کوله ام سنگین است / قمقمه ام بی آب / کفش هایم تنگ / بی تو بیداری هم کابوس است . "

دوری از  دیار برای شاعر  حجم کابوسی است دردناک  در  سرخی  حس خاطراتش . براستی برای شاعر عشق درداست  . آن گونه که پرنده از رویش پر ها به درد می آید . آن گونه که مجنون از عشق به وادی جنون تبعید می شود . بریدن از خاطرات پیوسته شیارهای زخمی ست در یادمان  انسان شاعر  . شکوفه  به دنبال مرهم وصالی ست روی زخم های  غربتش .

 " اشک مرادر خود می شوید / عشق درد است / می دانم / و وصال غزلی / که دلم / نمی داند چگونه بسراید . "

رویاهای شاعربه دنبال تصویرهای آشنایی ست تا دمی با آن ها بگوید  ، بخندد  تا نگاه  خاطراتش را در زمین و دریا برویاند . به دنبال فرداهایی است که دوباره دیروز می شوند . دسته کاغذ هایی سفید که فقط ورق زده  می شوند ، نا نوشته و بی خاطرات . اگر چه شاعر اسیر پنجه ی وحشی یاس غربت است اما  امید را از کف نمی دهد . برصخره های باوری  ایمان  دارد  که روزی از آستین عشق بیرون خواهد آمد و روی دیوار تبعید خواهد روئیدـ سبز مثل بهار . در چشمان شاعر امید همان شوق قله ی دماوند است با عطر سنبل های یاسمن ـ  پاک و معصوم . آن جا که حیاط چشمانش را از اندوه ویاس جاروب  می دارد . تا در آغوش  سروده هایش دمی بیارامد   .

" اگر چه / در هر هجایش / دوستت دارم . "

در سراسر نوشته ها   ذهن شاعر تصویر هایی ست که همراه با  او قد کشیده است  . تا در چشم بیداری هایش  به سقف شب بو های وحشی  و خوشه های شیرین انگوری که    روی شاخه های حسرت  چشمانش  تاب   می خورد با بویی از  خاک باران خورده   بیاد آورد . شاعر در خیال رویاهایش با پاهای برهنه  روی ریگ های داغ کویر لوت  راه می رود ، بی آنکه گله مند خار مغیلانی باشد روی  روح پر احساسش  با بوی جوی مولیانی   ازشعر  . شاعر در اتاق تنهایی اش دستی روی کاغذ می شود . این گونه :

" دیگر نمی خواهم / این هوای انتظاررا فرو دهم ."

گویی از همه چیز خسته شده است . در خیالش راه می رود . کنار پنجره می ایستد . دستی به طره ی گیسویش می برد . در چشمانش می نویسد .

" می خواهم / از یاد تو /عریان شوم / قصه ای که مرا نوشت . "

به هر رو جنس پله های شعری شکوفه خشت های غربت و آوارگی ست با ملاط های سرد حزن و غمواره .  پاره سروده ای  از این دست .

" چون کولیان بی سر پناه درد / نان و شراب را آرزو می کنم . یا این که من رود خانه می شوم / تا با دلم / تورا کلمه به کلمه بپیچانم ."

شاعر شوریده فرهادی است عاشق . عاشق جا به جای خاک  سرزمین اش ،  حتی کویر و مرداب هایش . تیشه بر صخره های خاطرات دارد و برهنه می کشد شوق دیدار راروی هجای کلمات   .

" اکنون شوق دیدارت را / خاموش تر از سکوتی / که میان دو هجای سفید  دانه های برف است / زمزمه می کنم .

در بخش داستان نیز آدمی با  دلشورگی های  نویسنده روبرواست .

" زن از خواب پرید . نور ماه  که از لای کرکره ی پنجره می گذشت  رده رده روی تخت پخش شده بود . سرش درد می کرد و مغزش تیر می کشید . بالش ها را جا به جا کرد . یکی یکی بو کرد . دنبال بالشی می گشت که بو ندهد . یکی از بالش ها را زیر ملافه گذاشت  اما هنوز بو می داد . بو اصلاً مال بالش ها نبود . انگار توی دماغش بود . سعی کرد بخوابد فکر لکه ای که روی تشک افتاده بود عذابش می داد . نمی توانست باور کند که وسواسی شده است . سعی کرد خود را قانع کند که فقط یک لکه است مثل همه لکه های دیگر . "

آدم هایی که همیشه شوری خون را در دهانشان احساس می نمایند  .  .آدم هایی درد مند که همیشه  با تابلو ورود ممنوع در جامعه روبر یند .  آدم های مفتش  کوچه  های بی قانون که هر کدام برای هم آژدانند .

" زن ها به در می کوبیدند و گل عروس را می خواستند تا به همه نشان دهند . مردها هم به دهل شان می کوبیدند . عروس مثل پرنده ای اسیر می لرزید و دست و پا می زد  . آرام آرام گریه می کرد . احساس کرد چیزی در درونش شکافت و تکه تکه شد . درد همه ی تنش را پر کرد و مایعی از تنش بیرون ریخت  . "

سراسر داستان پر از  آدم هایی ست رنجور  با روحی زخم خورده  و ناتوان . 

28/01/2011 استکهلم 

ماشاءالله جماتی پور

شناختنامه ی فریده ابلاغیان

 

شناختنامه ی فریده ابلاغیان

فریده ابلاغیان ـ شاعر و نویسنده ی رنج ها ودردهای جامعه ی آدمیان  ِ پر آلامی است در گوشه وکنار این جهان غم آلود . شاعری که خود را پیرامون انسان های نابینا و ناشنوا می یابد تا در لبخند چشمان تاریک آن ها حضوری پر رنگ و چشم گیر داشته باشد .تا بودن آن ها تصویری باشد در ذهن دیگران . تا  زبان آنی باشد که می گوید : "برای من رنگ مفهومی ندارد ." آنانی که درباورشان انسانیت افق دلپذیری ست به غایت یک سلام . فریده نویسنده ی ست پرکار وساعی و دوست دارانسان هایی معصوم . شاهد این ادعا داستان هایی ست برای  کودکان ـ حمومک مورچه داره(مجموعه ای از بازی ها وقافیه سازی ها برای کودکان وبزرگسالان) 1986

ـ حق با کی بود   1986 

ـ ره آورد (داستانی کوتاه برای نوجوانان )

و ترجمه ی کتاب هایی از زبان سوئدی به فارسی برای کودکان

ـ خرسی که خرس نبود

ـ اُسکار خانه می خورد

ـ صحنه ی سیرک در اختیار شماست 

ـ آن سوی رودخانه

ـ یک روز خوب

ـ سامپو لَپ کوچولو

ـ خداحافظ رونه !

ـ اُریان ، عقابی که از ارتفاع می ترسد

ـ لبخند چشمان تاریک ( مجموعه مصاحبه هایی است با شش زن و مرد نابینا و ناشنوا )

همچنین ترجمه ی مجموعه ی  صد شعراز زبان سوئدی  به فارسی

فریده علاوه بر این اثر ها  رمان آن سوی دره و مجموعه ی خدایان خانه ی ما در کارنامه ی ادبیاتی خود دارد . او دارای لیسانس ادبیات فارسی و زاده ی بروجرد با سال تولد1331خورشیدی در ایران در شناسنامه ی هنری و شخصی خود دارد  .فریده در سال 1983 به سوئد آمد و هم اکنون آموزگار زبان سوئدی است . وی  مربی رقص و دارای کلاس و گروه رقص نیز می باشد .

26/02/2011 استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

گذرگاه  واژه ها

کندوکاوی در مجموعه  شعری" خدایان خانه ی ما"

کاروان سخن را به شعرهای "خدایان خانه ی ما" گسیل می دارم تا از دره های  سر سبز واژه ها  ساده و آرام  گذر کند  . آن گونه که فریده ی شاعرزمانی با زبانی ساده از آن گذشته بود . تا کاروان واژه ها در پیچیدگی گردنه ها راه خود را گم نکرده باشد . تا راه هم چنان برهمگان  هموار و آشنا باشد . به شباهت نخستین شعری از خدایان خانه ی ما " من به زبانی /ساده می زیم /و به زبانی /ساده می اندیشم /وبا زبانی ساده/ می نویسم / تا در پیچیدگی واژه ها خود را گم نکنم ." این ساختار از ویژگی های نوشتاری شاعراست  .درست به شباهت شخصیت  والای او  ؛ زنی ساده و بی ریا با هزاران امید و آرزو . با دل خواسته هایی  که از دوران کودکی شعرش با او بزرگ و همراه شده اند .به سادگی آن روز که پای تخته سیاه مدرسه رفت تا اولین شعرش را برای آموزگارش خوانده باشد . شعری کوتاه مانند اندامش و سرخ به شباهت گونه هایش . شعری که پاسخ اش سکوت بود و تنهایی ـ بنشین ! " رفتم/تا برسم به جایگاه کوچکم/نگاهم خیره به دهانی که تنها گفت / بنشین ! ." معلمانی  تنها که تنها نوشته هایی را دوست  دارند که باب  اندیشه ی شان رقم خورده باشد . به مصداق سخن ، آن که از ما نیست با ما نیست . ادبیاتی که هنوزهم  در میهن ما اندیشه دارد .گویا نگاه فریده هنوز به همان فضای مدرسه معطوف است . ریشه در فضایی بی پاسخ . هنوز شعرش آبستن است و کودک دلخواه اش را نزاییده . به شباهت این شعر " شب رفته است / روز رفته است / جویبار رفته است / من مانده ام با خاطری آبستن / و هنوز نزاییده ام . " گویی هنوز از پله های کودکی  به پشت بام های ممنوعه ی زمان بالا می رود . از پنجره ی خیالش فقر همسایه ها را اندازه می گیرد . از همان پشت بامی که مرگ مادر بزرگش را در شعر سرود  . شاعر  هنوز از همان پشت بام ها به گذشته نگاه می کند . گویی خاطرات در ذهنش راه می رود با سایه روشن هایی از این دست " کودکیم /برآن بام /ولب آن باغچه /و کنار آن حوض /بی من مانده است /وبچه های همسایه ها /که در کوچه های کودکی من /کودکی خویش را می سازند /با انباری از دلهره ها / کوهی از انفجار ها و اعتراض ها . " فریده در قریب به اتفاق شعرهایش دل نگران همان کوه انفجاری است که هنوز هم قربانی می گیرد . با مردمانی زجر دیده که دل خواسته های شان هنوز راه به جایی نبرده است . در طبیعت شعر شاعر هنوز رنج موریانه دیده می شود . و تنه ی درختان سر بریده . درختانی که ناگاه در یک صبح بارانی جوانه می زنند و دل آدمی را با شور و هیجان می آلایند . شاعرخدایان خانه ی ما به سواری می ماند که سخت به راه می تازد . اما هر ازگاه نگاه را به پشت سر می برد زیرا خاطرات گذشته او را راحت نمی گذارد . حتی نسیمی که زمانی بر لب ساحل وزیده بود در ذهنش نقش بسته است . یا همان آفتاب سوزان که در این سوی دوری ها  شاعر را به تعلقات خانه و دیار باز می گرداند . فریده در شعرهایش به درد می آید . آبستن نگاه خسته ایست که زمانی مدادی قرمز روی رویاهای بزرگ اش خط کشیده بود .گویا هنوز  در نوشته هایش لب پاشویه ی حوض  خانه ، همدم باغچه ایست پراز بنفشه های تب دار که همچون او از میان قطره های باران و از لابلای برگ ها به ابر های پشت بام  نگاه می برد . نگاه  کبوترانی که آن روزمست از ترانه بودند . قاصدک های چشمان شاعر هنوز به دنبال بادبادک هایی ست  در دستان کوچه ها ی کودکی اش . هرگز گمان نمی برد روزی درنام خویش هویتی دیگر پیدا کند . تا سنگینی نامش را سال ها به دوش کشد . تا در دفتر شعرش این گونه دست به گِله برد " در منزل اجبار/پشتم از بار بی خویشتنی بشکند." تا آن جا که به مادرش می نویسد " من عشق را در تحمل درد یافته ام!." به شباهت غربت  ِ درد در کوچه های بیگانه . کوچه هایی خالی از بوی خاک آب پاشی شده ی غروب های بروجرد . در یادمان های شاعر هنوز رد پاهایی از آن سایه روشن ها نهفته است . در جاوید یادهای دفترشاعر واژه ها به روشنی به سطح می آیند " هان ! به نرمی گذر کن /مبادا که خراشیده شود /رد پاهای نگاهم به در ودیوارش ." درافق همین نگاه هاست که با تنهایی غصه هایش یگانه می شود .همراه با هر نسیم درهر طوفان و در هر گرداب حتی با هر طلوع خنده . شاعر تا آن جا پیش می رود که همه ی دردهارا میوه ی عشق می نامد . عشقی به وسعت کوچه های خاکی دیارش . کوچه هایی پراز سنگ و چاله . شاعر می خواهد همه چیزرا در آن کوچه هابه شاهدت روزمرگی اش بسپارد . جا جای خاطراتی که او وهم پالگی هایش زمانی در آن می خندیدند ، می گریستند ، می رقصیدند ومی شوراندند دنیای کوچک شان را . تا نوشته هایش در همان فضا قرارگیرد . " و به پستان هامان /هسته ی درد آلود/دست زنیم /شرم کنیم/وهمه ی دنیا راهمه ی کوچه ی مان فرض کنیم !. " فریده تنها شاعر کوچه ها نیست  بلکه شاعر خبرها ،تصویر ها ،سایه ها ، درد ها ، عشق ها ، جنگ ها ، بمباران ها ، دریاها ، بوها ، همسایه ها و فراتر از این ها شاعر مردمان رنج دیده ی فلسطین نیز است . زیرا هر خبر گزنده اورا به وادی امید می کشاند تا این گونه بسراید " به سرزمین خون و مرگ می روم /و شعری از فلسطین می خوانم /ودختری که گفت / ـ آن دم که مادرم /با گلوله ی سرباز اسرائیلی مرگ را در آغوش می گرفت /قلبش را میان دست هایش جای داد/تا زخم برندارد ." عطر وبو هم برای شاعر رنگ شعر به خود می گیرد تا بر آن ها رنگ خاطراتی سبز پاشیده باشد  . در جان جهان شاعر هر چیزی می تواندبه شعر درآید . هر آن چه واژه ها بیش از حد در شعرتکرار می شوند . بوی تو/بوی شب است/بوی یک خاطره است/مثل خاک نم دار/بویی ازگذشته ." در سطر سطر نوشته ها آدمی با موج خاطره ها روبرواست .گویی شاعر دمی از آن  ِ همه رخ داد غافل نیست .حتی در راه خانه دل نگران دوران کودکی اش است . این دل مشغولی تا خواب نیز همراه با شاعر است . گویی چیزی گم کرده باشد . دائم جستجوگر است . در لابلای واژه ها ، ترانه ها حتی تبسم می گردد تا روزهای نیامده را به تصویر کشاند . گویی شاعر و واژه ها یکدیگر را گم کرده باشند . " من با توگمم/ای گم کرده ی من /از کدامین افق/سرخواهی زد؟ ." چیزی بر قلبش سنگینی می کند واحساس دردی در سینه  حتی بغض آهی در گلو دارد .می خواهد خود را از اندوهی نهفته رها سازد . به دنبال شیئی می گرددتا بیاویزد تاریخ زندگی اش را .  "  من به کدامین طناب رهایی /بیاویزم این قبای کهنه ی تاریخ را . " به گمان شاعر شاید این درد ِ زن بودن است . گاهاً اودر شعرهایش درگیر با خویشتن خویش است. این درگیری تمام عیاربا خود در دوشعر روبروی هم دیده می شود . شاعر در نا امیدی ها باز هم به امید متوسل می شود . زیرا می گوید " نمی شود /اما چشم هارابست/ومیان این همه دست های بسته /یک آغوش باز نیافت." اومی خواهد ذهن آفتاب باشد تا به سایه پناه دهد و به باران دل باریدن.حتی در پاره ای از شعرهایش  فراترازآن می رود ، بردل خواسته هایش پا می فشارد .می خواهد روی دریا قدم بزند و روی سفره ی آبی آن با گل های رنگارنگ چیت و کودری شراب عشق بنوشد . تاسپاسی گفته باشد به آنانی که هرگز کسی سپاس شان نگفت . شاعر خود نیز از جنس عاطفه ها ست .می خواهد با بلورهای برف روی هم آغوشی سفید با زمین برقصد . می خواهد پیراهنی از جنس دریا برتن داشته باشد تا تمام دلش از شعر آبی باشد . می خواهد بر قله ی واژه ها  به ایستد و ببوید عطر شعرهایش را با زبانی دیگر ودر آمیزد با کلک سخن در هاله ی بودن . برای او بوی یادواره ها مهربان تر است از صدای قلبش  و صمیمی تر از حس دوست داشتن زیر پوست تنش . گاه جنس زنانه ای شاعر را می آزارد ، جایگزینی برای آن نمی یابد . " افسوس /که این همه ـ خواهران ـ هرگزخواهران من نخواهند شد /ماگرچه از یک خاک برآمده ایم . " فریده در سروده هایش سعی برآن دارد تا به رنگ وجنس آن ها درآید . تا از اندوه وغم زنانی زجر دیده سخن گوید . تا حسی باشد در رگان همدردی آنان . دست هایم را دور پستان هایم می گیرم /می خواهم از زیر ضربه های برنده ی ذهن دولبه ی تان /نجاتشان دهم ." گاه شاعر در همان کوچه هاست که به بن بست می رسد . برجهان بی تحرک ها قدم می گذارد . گویی هیچ چیز به دل خواهش نمی روید . گویی در دنیای ممنوع ها ایستاده است . همراه با صخره های عریان و درختان بی ریشه  .پیوسته در سکوت بکر خویش به دختران وحشی صحرا می اندیشد . با سطر هایی از شعر روی آبگینه های زمان خنج می کشد تا دل ریشش تسکین یابد . " باد دستان مرا روزی به غارت برد / که بیش از او نیازمندشان بودم ." وسوسه دستان باد نگاه شاعر را به آن سوی مرز ها می برد . تا بیاد  رنج سرکش زنان افغانستان ،عراق وپاکستان فریاد بسراید  . " سینه کوه پر از فریاد است . " زبان نگاه شاعر زبان درد آلودی ست به زخم های پیرامونش " آه از آن نگاه ها / که ماندنی اند /حتی اگر/چشمانم را ببندم به روی همه ."

خدایان خانه ی ما = مجموعه سروده هایی به همین نام

فریده = منظور فریده ابلاغیان  ، شاعر مجموعه ی شعر خدایان خانه ی ما

24/02/2011 استکهلم

ماشاءالله جماتی پور