زنان پر رنج
چه ساده است
خودکشی زنان عشیره ای جنوب
به فراغت دستان مرگ
هنگامیکه می گذرند از باریکه ی صراط
با دمپایی لاانگشتی شان
تا در آستانه ی نیستی
ارث برند
پیراهن تن شان را
آنانی که ایستاده اند در قفای قافله ی مرگ
بعد از زنان چین و هندوستان
تنها با گچ
نه با سموم گیاهی
نه با نفت یا بنزین
این گونه می نویسند این سینه سرخان نفرین شده ی جنوب
رنج را
بر تخته سیاه زندگی
آه !
دردناک اند و مغموم !
این مرده گان خاک
این سیه چهره گان ِ
بندر
09/04/1389 بندرعباس
ماشاءالله جماتی پور
ذرت مکزیکی
همین که من و دخترم در ضلع غربی فلکه ی شهربانی از تاکسی پیاده شدیم از پله ها بالا آمدیم . هوا عوض شد . پیراهنم که از زور عرق عین طلبکار ها به تنم چسبیده بود ، کم کم وا شد و ولم کرد . از شر شرجی و گرما راحت شدیم . دیگر نفس بند نمی آمد و به زور وارد دستگاه تنفسی آدم نمی شد . بهر رو ستاره ی شهر داشت به رطوبت هوا دهن کجی می کرد . به دخترم گفتم یادش بخیر روزگاری این جا یعنی همین جا یی که داریم ما قدم می زنیم . و پر از یک عالمه غرفه و اتاق است ، سینما شهرزاد بندر بود . یعنی اولین سینمای استان هرمزگان . یعنی سینمایی که تمامی دست اندرکارانش بومیان بی نام و نشان و ساده و بی ریایی که حالا حتی سنگ قبرشان هم پیدا نیست ، بودند . مردمان سواس پایی که کاشتند تا دیگران بخورند . مردمانی به عظمت دریا ؛ بزرگ و بخشنده. مردمان بی شیله پیله ای که ارج گذار گویش هزاره های تاریخ کشور خویش اند و بس . بل سینما شل کن معروف . یعنی اولین سینمای بی سقف و یک سانس جهان . که با باریدن چند چکه باران همه چیز بهم می خورد . یعنی دیدن یک بار دیگر فیلم . زیرا پشت بلیط ها پشت نویسی می شد تا فردا شب دوباره تکرار فیلم را مشاهده کنیم . شانسی که باران به ما داده بود . و هیچ کس نمی توانست آن را از ما بگیرد . بل ستاره هایی با نگاه زمینی که هر روز مثل قارچ توی بندر می رویند . البته به پاس بزرگداشت همان نیمکت های چند ردیف اول که قیمت بلیط اش ده ریال بود . به همان نیت طبقه ی آخرآن ، سینما است . باز نه به آن مشخصاتی که ذکر ش رفت . نه به همت همان ده ریالی که می توانستیم جایی آن جا داشته باشیم . همان طور که قدم می زدیم اولین جایی که نظر ما را آن جا بخود جلب کرد ؛ ذرت مکزیکی بود و واژه اسنک . دختر خانمی پشت پیشخوان ایستاده بود . سرش پائین بودو مشغول بهم زدن ذرت ها . با سلام و خسته نباشید متوجه ی ما شد . لبخند مهربانه ای تو صورتش پاشید . تا پرسیدم خوشمزه است ! ؟ با همان تبسم گفت : " دوغی که نمی گوید دوغ من ترش است ." ادویه و سس تندی روی آن ریخت و دست مان داد . به نظر شما قیمت اش گران نیست . با همان نگاه نگاهی کرد و گفت : " بخاطر مکزیکی بودنش ، نه . " البته تو بندر این طوری رسم است که هر کالا یا جنسی با اسم اولش شناخته و خواسته می شود . هنوز مشتری هنگام درخواست پودر لباسشویی از مغازه دار می پرسد تاید دارید . یا واژه ی چنته که منظور لوله بازکن است . یا ریکا و الی آخر ...
حالا ذرت مکزیکی هم از همان صیغه است . هر نوع ذرتی باید جور ذرت مکزیکی را بکشد . لابد پیش خودش داشت می گفت گیر چه آدمی افتادم که بخاطر یک نوت سبز باید این همه سین جیم شوم . چیزی نمانده بود تا بگوید بیا این هزاری ات را بیگر و خرما از کرگی دم نداشت . ناگفته نماند فرصت سر خاراندن را هم نداشت . با یک حساب سر انگشتی حساب کردم باید در ماه کلی تومان به جیب بزند . شغل شریف و پر درآمدی ! نه نیازی به داشتن مدرک لیسانس و درد سر شهریه ی کلان دانشگاه و بیکاری بعد از آن . و نه هم نیازی به چوب حراج زدن وسایل منزل شان تا از پس آن همه هزینه ی سنگین بر بیا یند . زدم به تخته تا کاسبی اش سگ خور نشود . نه هم نیت چشم زخمی . خدای نا کرده قصد کنجکاوی مامور مالیاتی هم تو کار نبود تا درآمدش زهر مار شده باشد . همان طور که گوشه ای ایستاده بودم و زاغ مشتریان و بساط کارش می زدم . دیدم نیازی به وسایل آشپزی آن چنانی حتی چهارتا صندلی و یک جعبه دستمال کاغذی بی ارزش را هم نداشت . خلاصه مختصر ومفید . کم ترین هزینه و بالا ترین سود . به این امید که هر بندری که دست اش از هر کاری تو شهر خودش کوتاه و باز است . روزی یک بوفه ی مکزیکی داشته باشد .تا از بلای بیکاری در امان و راحت باشد . با ذکر این بیت :
من از بی ذرتی نیم روی زرد
غم بی ذرتی ان روخم زرد کرد
آمینی گفتم و از درب ستاره ی شهر زدیم بیرون .
شل کن = اصطلاحی بود که به سینما شهرزاد داده بودند . زیرا باتوق آدم های قشر پائین و بی بضاعت شهر بود .
سواس = نوعی پوزار یا کفش که از برگ و الیاف یا همان سیس درخت خرما ساخته می شود .
نوت = اسکناس
15/04/1389 بندرعباس
ماشاءالله جماتی پور