آن جا ابر در آسمان بود وباد کمی می وزید .خورشید تنها ستاره ی عریانی که زمین را بگاه گرم می دارد و بگاهی دیگرسرد تا همگان برویند تا همگان به می رند ، نیزآن جا بود . آن بعد از ظهر در حوالی سیلور دال به دنبال گمشده ای می گشتیم که آمده بود و رفته بود .همچنان که قافله می آید و آتش روشن می دارد ولی نمی ماند . راهی بی بازگشت به شباهت این رباعی خیام :
کس را نشنیدم که آمد زین راه راهی که برفت ،راهرو بازنگشت .
بعد از ظهری که بوی پوچی می داد و هیچی .گویی برای آنی که رفته بود یا مایی که به دنبال رد آشنایی می گشتیم تا راهرو راه مان باشد بر آن یادمان گمشده و خاطراتی که می رفت تا از یاد برده باشیم آن چنان که روزی خود از یاد خواهیم رفت . برگورستان ایستاده بودیم . دوستی آمد .سلام دادیم . به قیافه آشنا و به نامی که گفت و در یادم هیچ نمانده است . راه افتادیم . گورستان خلوت بود و آنانی که زمانی بودند حال تنها در خاک خوابیده بودند . آن لحظه خیام در ذهنم سبز می آمد شاید چیزی به شباهت خزان ، بودن یا نبودن . با این رباعیات :
دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است وآن نیز که گفتی وشنیدی هیچ است
سرتاسر آفاق دویدی هیچ است و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
شمع طربم ولی چونیستم هیچ من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ .
گویی خزان بود و فصل بی نامی ها . و رنگی که رفته بود تا در سیاهی های چشم به تنهایی تنها ، تاریک و تباه شود . آن بعد از ظهری که داشت می گفت :
خوش باش که بعد از من وتو ماه بسی
از سلخ بغره در آید و از غره به سلخ .
آن بعد از ظهرسنگها می گفتند :
بنگر زجهان چه طرف بربستم ؟ هیچ وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ
چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چون هستی خوش باش .
بر گرد خاک به یادش ایستاده بودیم . بیاد آن روز و اولین دیدار در کانون آفتاب . بیادش دیوار را خواندم . دیواری که او آن روز به دلش آمد . روبریم نشسته بود بی آن که نامی از هم داشته باشیم و گپی .دیوار سرفصلی شد بر آن آشنایی . تا ادامه ی این بعد از ظهر ... می دانستم که می رفت تا نباشد . زنگ زدم داشت غذا می پخت و هم زمان به واژه ها رنگ می پاشید . قرار به دیداری گذاشتیم . دیداری که نیامد و ندیدیم . گویی آن گفتار آخرین دیدار و گفتار بود .حال آن جا بودیم . جمعی از دوستان . بیادش از آخرین لحظه هایش گفتند . ترانه ای که دوست داشت برایش خواندند . وازپایان لحظه هایی سخن رفت که او مرگ را به سخاوت مردن مرده پنداشته بود . لحظه هایی که او آفتاب را به واژه های لبخندش میهمان داشته بود . و زیبایی را به توان بودن دوست داشت . به همان زیبایی که امروز خورشید گاه می درخشید و گاه پنهان می شد . ایکاش نیستن عبرتی بود بر آنانی که می پندارند جاودانه ی زمان و زمین اند .آن جا بودیم تا باشیم و نباشیم .باز آمدیم به صدای پای آب در شعر سهراب سپهری : و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها ...پای آن کاج بلند جانمازم چشمه ... مهرم نور دشت سجاده ی من ... قبله ام یک گل سرخ
آن آشنا را در تنهایی گل سرخ تنها گذاشتیم . و آمدیم .. .
سیلور دال= به معنی دره ی نقره ای ، نام محله ای در استکهلم ، گورستانی نیزبه همین نام آن جاست .
کانون آفتاب = محفلی بود فرهنگی که حال جز نام اثری از آن باقی نیست .
20/08/ 2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
گر سایه است مرگ مرا
بگذار
درهم شکند
این روح نا آرام را
هر آنچه خود
شکننده تر از هر تولدی ست
برگرفته از سروده های خودم در مجموعه کوچه های ...
تابستان 2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور