sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

پرسه ای در متن نوشته های شعری رباب محب

پرسه ای در   متن نوشته های  شعری رباب  محب    

رباب شاعر از کوچه پس کوچه های شعر می گذرد ،البته  نه آن راه کوچه هایی که دیگران رفته اند . می خواهد خود باشد . با تقلید کنار نمی آید ، به گونه ای شاید تقلید او را بر نمی تابد . اگر چه  هنرمند  همیشه از توشه بار دیگران مدد می جوید ؛ بسان سیل  که در مسیرپیش رو می غلتاند هر  چیز را با  خود  تا به دریا راه یابد. اما هر بار با بارانی تازه سنگ های مسیر را با خود می غلتاند . رباب می خواهد گذر کند راه را   و مسیر را  اما   نه با باران تقلید . زیرا می داند در آن صورت شعر مرداب می شود . نگاه کنید به گزیده شعری از او ؛ 

 آمده

 چقدر به من نزدیک است . بر بستری از

گل خوابیده و نسیم چند قطره ی بنارسی ازبر موهای

آشفته اش می چکاند :

" هست شب . آری شب "

" چرا شمع را خاموش نکنم "

تاریکی همیشه اینجاست .

اگر نباشد که من ـ

به من

شبیه نیست .

به نطفه بر می گردم . عقیق به تنگ آمده ام را از

نگین در می آورم .

اندیشه ی ماه دیگر ساکت نیست .

کژدمی بربال خیزاب در شلوغی بی کرانه ی تالارهای

فردا می جهد .

رباب ازبی خودی بر دیوار ِ  نیما و جنگ و صلح تولستوی  وام می گیرد تا بسراید شعرش را . براستی کار شعر نه تقلید است و نه بازگویی حقیقت ها ، کار شعر تفسیر است و باز آفرینی دگرگون شده از رخ دادهای واقعی زمان که در لحظه های آفرینش شعر می زاید . حال این زایش به هر شکل و فرمی که باشد شعر غایت نهایی آن است . به گفته ای : " هر لحظه شعر می زاید و می میرد . اندک شعرانی هستند که همیشه نفس می کشند . " اگر چه هنر شعر نشان دادن چیزهایی است که نمی توان آن را به وصف کشید . کار شاعر به تصویر در آوردن جهان است . رباب می خواهد مرز میان نوشته ها و نا نوشته ها را از میان بردارد . تا به زیبایی شعر که همان  حس نهفته است دست یابد . در همین کوچه هاست که رباب به ازدحام نگاه ها و ابهام راه می اندیشد . حتی به حیرت هایی که اورا می بویند و رویاهایی که او را می نویسند . در دفتر شعر پس از این اگر از هراس حالی بمانم این گونه بر قلم می غلتد :

" از چه برهم ؟

از ازدحام نگاه ؟

یا ابهام راه ؟

من در توازی خود با خود است

که ناتمام می مانم ـ

یا حیرت هایی که مرامی بویند

و رویاهایی که مرا می نویسند .

صفحه های دفتر همان مجموعه را ورق می زنم . می بینم که شعرش به امید راه پیدا می کند . آن جا که شب روز را به گروگان می گیرد او ترجیح می دهد در کنار خود بماند تا سپیده دمد .آن جا که می نویسد :

" تا بوی صبح بیاید

کنار خود می مانم ."

او نا نوشته هایش را باشعر باز گو می کند :

" تنها بودم

باصفحه ای سفید

شعر در سایه ام ایستاده بود و

نا نوشته ها را می خواند. "

  به هر رو رباب تجربه بر تجربه می گذارد و خشت بر خشت تا ملاط شعرش به گونه ای دیگر  در آمیزد . آن گونه که خود طالب آن است . از دریای واژه ها به آسمان شعر نگاه می کند تا گاه با حرکاتی افتاده شعرهایش را به نمایش بگذارد . تا از درونی ترین لایه های انسان سخن گوید . تا به عصیان ها و مخالفت ها پردازد . تا با شعر از بلاغت آزادی خواهی حرف زند . اگر چه تمامیت خواهان و سرکوب گران واژه ها را روی بر نمی تابند و آن ها را سفیران کفر و آشوب می دانند . همه می دانند که ادبیات  وهنر مهار پذیر نیست زیرا که چیزی برای پنهان کردن ندارد . در دستان واقعی ادبیات واژه هایی می رویند که تابو شکنند و مظهر زیبایی  و  خلاقیت ها . حال من  ِ شاعر یا نویسنده تا چه اندازه توانسته باشم بر آن زیبایی ها دست یابم خود حدیث و روایتی ست بس شگرف . رباب شاعر سعی دارد در همان کوچه های خاکی شعر چهره ای متفاوت از آدمیان فقر زده  و زیبایی ها ترسیم کند تا به گونه ای شاداب از رابطه ی انسان با انسان . از رابطه انسان با درخت و جنگل ، کویر و صحرا و  باران و  دریا سخن گوید آن طور که در آنام کوچک خدا می گوید :

 " بوی دریا می دهی

وقتی ماهی کوچک دلت را

در آبهای رابطه رها می کنی . "

 رباب دست به گلایه می برد تا به آرامش و خوشبختی درون خویش رسد  ، تا ساحت خستگی را از تن شعر بزداید باز در همان دفتر این گونه می سراید  :

" بر پیچک تنم که می پیچی

می لرزم  ."

در همان کوچه ها است که رباب برمی گردد ، می ایستد و به گفته ی میلتون ـ شاعر انگلیسی ـ  که روی دیوار برجسته است  نگاه می کند : " شعر باید ساده ، محسوس و پر شور باشد . " او زیر آن نوشته این گونه می نویسد :

" وقتی که زخمهایش را می لیسیدم

نایاب ترین شراب ها

خوشبختی بود و دهان  ِ من

پیداترین پیاله ها "

رباب حس شعرش را در حس مخاطبش این طور گره می زند :

میانه ی ِ رودی ایستاده ام

بهترین راه این است

در تو

که می پیچم

راه و مقصد یکی می شود "

یا آن جا که با خواننده هم صدا می شود :

" بوی عطر مردی ست

که خواب مرا می آشوبد

پیاله پیاله عسل

چشم

صد تازیانه

نگاه

با دهان باروتی می خندد

نرم

بر نرمای لبم "

بر پلکان شعرش راه می رود با حسی از درد ، اندوه ، غربت وشادی تا بیدار کند آنانی را که در حیاطی خونین سخت آرمیده اند. آن جا که با آشفتگی تمام سر بر آغوش وارینیا می نهد و این گونه به چشمانش نگاه می کند  :

" وارینیا

آیا فرادستی پایورت

فرودستی مرا خواهد پائید ؟

نگاه کن

نگاه کن

به آشوب قرنی شکسته

خزیده ام

وارینیا

آیا فرا دستی تو

فرودستی زمانه ام را چگونه

تعبیر خواهد کرد ؟

رباب هنوز در کوچه های اهواز قدم می زند و دلتنگ آن حال وهوای بکر کودکی ست :

" بهار در چشم توست

برای کاستن قطر تباهی

بذر دیدار تورا

خواهم کاشت

می توان بهارشد

شکفت

چونان عطر مستی آفرین یاس

می توان پاشید

می توان آب بود

در کویر تن جوشید

می توان تیغ گشت

کنام شب درید "

رباب شاعر می خواهد روایت انسان دردمند جامعه خویش باشد . می خواهد باعریان واژه ها شکنندگی انسان را به نمایش بگذارد . انسانی دردمند و آسیب پذیر .تمام سعی اش این است تا با خواننده ارتباط برقرار کند تا او را از نظر عاطفی با شعرش در گیر سازد تا با خواننده در چیدمان واژه ها ی شعرش شریک شود تا به عنوان بخشی از نوشته هایش درآیند . تا در سکوتی مطلق خواننده با فضای شعرش هم بستر شود . در همین کوچه های شعراست که رباب واژه ها را هم چون لباس های آویخته بر طناب می چیند تا زیبایی و شادابی شعر هایش با نگاهی نو روایت سازد . رباب می خواهد با چیده مان واژه ها فضای مه آلود و هراس انگیز جامعه برای توی  ِ انسان به شکلی دیگر واشکافد ، با ساختاری گرم و زنده . رباب چشم به آسمان شعر می دوزد وبخاطر می آورد جمله ای از اوبراین ـ شاعر برجسته ی انگلیسی ـ : " شعر مثل هر چیز دیگر در این جهان زندگی می کند وسعی اش بر آن است که روادید ها را قابل فهم سازد از جمله ستیز ها و کشمکش ها را . " نگاه رباب به واژه هاست تا فکری عمیق در خواننده یا شنونده ایجاد شود  تا حاصل   فصلی ژرف  پیش آید . نگاه رباب به شعر چیزی نیست جز اندیشه ، طرح ، حس و دریافت . هرآن چه درهنر بخصوص شعر ، هیچ قاعده ای نمی تواند کلیت و الزام داشته باشد . سخن آخر آن که نگاه رباب به شعر نگاه کویر  ِ رو به دریاست .

05/11/2010  استکهلم

 ماشاءالله جماتی پور



 

 

اطلاعیه ی فرهنگی ادبی ـ انجمن فرهنگی آموزشی کسری

 

اطلاعیه ی فرهنگی  ادبی  ـ انجمن فرهنگی آموزشی کسری

با درودی به پاکی صبح

* " ما بر آنیم تا با هم باشیم

نه جدا ز هم باشیم

گر من و  تو به سخن دریا باشیم

در جان تنیده با هم یکی باشیم

هیچ توفانی مرا ز تو جدا نخواهد کرد

گر من و تو همیشه با هم باشیم "

این بار انجمن فرهنگی آموزشی کسری در سومین نشست ماهیانه ی ادبی خود ، پذیرای رباب محب  شاعر ، نویسنده و مترجم خواهد بود . البته با همیاری شما ، بسان قطره ای که دریا از آن اوست .

این نشست در ساختمان آ ـ ب ـ اف   سوند بی بری  به نشانی

Esplanaden 3C

از ساعت 17 تا 19 شامگاه شنبه  سیزدهم نوامبر  خواهد بود .

باشد که با خود وما باشید  تا آن جا که مقدم همه بر چشمان ما گرامی باد .

 

با سپاس و مهر

ماشاءالله جماتی پور

 * از سروده های نویسنده ی این مطالب

معرفی

رباب محب در مهرماه 1332 در خیابان حافظ در شهر اهواز به دنیا آمد . چهارساله بود که به همراه پدرش که کارمند راه آهن  بود اهواز را به مقصد بندر شاهپور ترک کرد . این جابجایی نه تنها آن جا بلکه شهرهایی چون مشهد ، شاهرود وسمنان برای او و خانواده نیز به دنبال آورد . رباب پس از اتمام تحصیلات متوسطه در دانشگاه تهران در رشته ی جامعه شناسی به تحصیل پرداخت . او نوشتن را از سنین نوباوگی آغاز کرد . رد آن جابجائی ها سرانجام او را   در سال 1992   به استکهلم سوئد نیز کشاند. او چمدان اندوه  آوارگی اش  را در لابلای  زنجموره های مخدوش  این گونه گشود وصبورانه و تلخ  اندوه راه  را هماره  این  طور بیان داشت :

هراس

و

راه

کولی خیال همند

دلشوره ی سفر

اندوه من

در نیم راه عصیانم

با داس چشمت

خطی

براین سایه بکش !

آن طور که رباب  خود می گوید در خانواده ای پر جمعیت یعنی هشت خواهر و برادر قد کشید .  این ازدحام و شلوغی در روح پر احساس او بی تاثیر نبود . او تنها به  بینش اکتفا کرد تا آرامش اش را همیشه با او  داشته باشد . رباب نویسنده ای ساعی و پرکار است . با ازدیاد حجم نوشته هایش گویی  به نوعی هنوز در میان ازدحام همان کوچه هاست . او نه تنها در شعر دست دارد بلکه در داستان و ترجمه نیز سهیم است . نوشته های او عبارتند از :

بهار در چشم توست

وارینیا

آنام کوچک خدا

با دست های پر به خانه بر می گردیم

با من حرف بزن

مرد دیجیتالی

پرتره ی انتظار

مانیفست فراموشی

زنجموره های فراموشی

شعری تازه از زهدان مادرم تا باب تمثیلات

پاورقی

من پاره های یک منظره ام

یک سرگذشت و دو نامه

پری دریایی هانس

برگزیده ی اشعار لوگن

پس از این اگر از هراس خالی بمانم

دفتر شعر

کلاستر و فوجی تن

خداحافظ خوش باش سندایدا بریل

دستم را بگیر مضحک و غریب می شود

با این همه نوشته او  نمی تواند تنها باشد !