sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

ازدحام سایه ها ـ از عبدالحسین مهدی حسینی

 

ازدحام سایه ها  ـ  از عبدالحسین مهدی حسینی

در مجموعه شعر ازدحام سایه ها ، شاعر به سراغ سایه ها می رود ؛ سایه هایی که چشم را می کوبند و بر هیچ پرده ای جاری نیستند. در پرده ها یی که هیچ نقشی سر جای خود نیست  . سایه هایی که نقش همسایه ها دارند و او را تا ته کوچه ی شک دنبال می کنند . شاعر زبان به گلایه نمی برد حتی با جاده که همسفر شعر اواست کنار می آید . آن جا که می سراید : " باکی نیست

این جاده هم مرا برقصد

من که دستهایم را

چند صدا پیش تر از این 

 سروده ام "

در صفحه ی دیگر همین مجموعه شاعر با لب های تاریک زمان باز به سراغ کوچه های پر سایه ای می رود که در آن " عابران سیاه پوشن  / می نویسند / تمام سپید را ." 

شاعر با تصویر ها از دروازه ی سایه ها  عبور می کند ، تنها در کوچه ای بن بست می ایستد و در سکوت خیالش  ، خیره ها را تماشا می کند . شاعر خواننده ی کتاب را با خود به همان کوچه ها  ، می برد تا با او به خوانند "  خط خطی  / از واژه هایی کبود . "

کوچه ، سایه و سکوت  از عنصر های اصلی  مجموعه شعر شاعر اند . این شعرخود  مشت نمونه ی خرواری است  در ازدحام سایه های  مهدی حسینی  .

قلم و کاغذ

ودستی نانوشته

وبعد باران

وکوچه هایی خیس از خشکی

یادم باشد

این بار

اول پنجره را بنویسم

وبعد از آن

کوچه را آهسته ، آهسته بسرایم

یادم نمی آید

که

یاد داشته باشم

یاد را

این سایه ها هم که

هر روز

برکوچه ای

می خواند :

سرد ِ

سرد

و سرد ترین سکوت را

با هیاهوی شاعرانه اش

می سراید

و دیگر

پنجره را

اشاره نمی شود

خیلی خسته ام

باید باران را سر جایش بخوانم

وکم کم

دستهایم را

بنویسم

برسایه ی آن سایه

که مدتها است

مرا نوشته است

1385 ـ بندرعباس

درست یکسال پیش بود که آقای مهدی حسینی ـ شاعر ـ را در دارایی بندر عباس ملاقات کردم . مهربان و متواضع دفتر شعر اش را با یادداشتی که روی برگ اول این مجموعه نقش بسته  به رسم یادبود و یادگار به من تقدیم نمودند تا آن گرمایی باشد برغربت و  هوای سرد سوئد  . زمان بی رحمانه زود می گذرد ، انگار دیروز بود . این نوشته پاسخی است به محبت های این شاعر هرمزگانی . و معرفی کوتاهی از نوشته هایش . باشد تا چشم های مان میهمان آن سایه ها باشد.

علاقه مندان به شعر و هنر می توانند این مجموعه را از کتابفروشی های شهر بندرعباس خواستار باشند .

09/01/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور


معرفی مرتضی محمودی : خالق رمان چند تموکانی در فضا وهمچنین مجموع

 

 

اگر چه زمستان و پائیز آن طور که تابستان داغ و پر شرجی در هویت آب وهوایی جنوب ریشه دارد ، کم می آورند . اما همین که هجوم  گرما پس می نشیند . بادهای  نعشی و شمال  بر شاخه های درختان  کناربه  چله می نشینند تا بومیان به باور خویش چنان پندارند که زمستان در راه است . هر آن چه درسایه های  ذهن شان برخوشه های درختان  خرما  رطب بار است و بر شاخه های سبز درختان  لیمو، خوشه ها ثمر نشسته است .هنوز زمستان نیامده بهار سبز می شود. در یکی از همان زمستان های جفره بود که مرتضی به دنیا آمد . در همان باد های نعشی سال که طوفان یله دار موج های دریا بود . موج های  چموشی  که گاه پا فراتر از ساحل خویش می نهند ؛ به در و دیوار های منازل کنار  دریا می پاشند و می کوبند .  گویی سخن از دریا دارند  ؛ دریایی که برای بومیان شناسنامه است و هویت . حال داشت جفره هویت مرتضی را در کرانه های خود به ثبت می رساند . یعنی نه آنگونه که در شناسنامه آمده است : " سی ویکم شهریور ماه  هزاروسیصدو بیست وهشت  خورشیدی . " هر آنچه به گفته ی مرتضی روزی این تل شنی عمر دیر یا زود فرو می ریزد حال مشتی کم یابیش . آن روز ها خانه ها نزدیک تر به دریا بودند . ویله موج ها  آواز ی خوش برای آرامش  خواب ها. پدرومادرمرتضی  هردو از اهالی روستاهای تنگستان اند.از آن جایی که  پدرش  دریا نورد بود وناخدا ؛  همیشه در خانه سخن از دریا بود از طوفان و موج ، از بلم و قایق، از لنج و  جالبوت  و از یدکش پیلوت و کشتی ها. هر آنچه سفره ی بومیان از دریا رنگ می پذیرد. و میهمان خانه ها از جاشوها و ناخداها . گویی دریا آتشکده ی خانه هاست. آنی که نان برسفره می آورد   وبومیان منت پذیر دریای خاک خویش اند . یادمان های ذهن مرتضی  دربنادر جنوب در کوچ است  . بیاد بیابان های پراز بنفشه های وحشی سر بندر  که مادرش  آن ها را گل اسبی می نامید .   بیاد عطر یاس هایی که بر دیوار مدرسه ای در بوشهرکه هنوز هم حس اش می کند . بیاد غروب های زیبای ساحل جُفره  است . بیادحرکت  شن های ماسه ای بندر جاسک ، گواتر . وباز بیاد شب های مهتابی دریا های پر سخاوت جنوب . وباز بیاد هزاران خاطره های آن روزگاران که گویی همه پژواک فضایی ست در فضای ذهن کودکی اش که تا به امروز جاریست . هنوزمرتضی  در رویاهایش  بندرعباس را بیاد می آورد . آن جا که در داستان هایش هنوز قطره های باران از شاخه های کهور بر زمین تشنه ی فرو می غلتند . خاک و دریایی که هنوز در روح زمان جاریست حتی در غربت سرد سوئد . رویای دریاهایی که هنوز هم در سطر سطر گفاره و فصل ها و چند تموکانی در فضا  به چشم می خورند . مرتضی بعد از اخذ دیپلم ریاضی از دبیرستان بیست و پنج شهریور بندرعباس راهی سوئد شد . او دارای مدرک فوق لیسانس ریاضی از دانشگاه  تربیت ومعلم شهر اوپسالا است و سال هاست که در یکی از دبیرستان های شهر نورتلیه به نام رودن  ریاضی تدریس می کند .  

ماشاءالله جماتی پور

12/12/2010  استکهلم

نقدی برمجموعه داستان ـ گفاره و فصل ها ـ  اثر مرتضی محمودی

تحت عنوان :

بوی خیس خاک ِ باران خورده

 آدم های داستانی   گُفاره و فصل های مرتضی محمودی  آدم هایی اند    همراه در استتارمحیط زندگی شان یا  به عبارتی هم رنگ و شبیه  نویسنده ی خاک جُفره ؛ چیزی از جنس گرما ، دریا و شرجی و شبوهای وحشی جنوب . آدم هایی  به شباهت جاشوها و ناخداها . آدم هایی  همیشه سرگردان ؛  که با خیزاب های دریا به این سو و آن سو کشانده می شوند. مرتضی از آدم هایی می گوید که آرزوهای شان ساده است و کوچک  با  نگاهایی  از جنس باران . آدم هایی  گشاده دست و رو اگر چه در دستان شان گل های فقر می روید . آدم هایی همیشه مهربان و دوست داشتنی .  "به نخل های عبداله سورویی که رسیدیم  شوق دیدار پیر مرد و گپ زدن با او ما را به طرف خانه ی گلی کهنه ای که او با بچه هایش در آن زندگی می کرد ، کشاند . نخل ها مال او نبودند ولی ما آن را  نخل های عبداله سورویی می خواندیم .  ما را که دید با سلام  و لبخند همیشگی به طرف مان آمد."     رگه های داستانی او یله های دیدار شوقی ست بی پیرایه و زلال که هر تازه آشنایی را به سفره می خواند تا در کنارت بنشیند  تا بگوید  با تو . تا تورا از آن چه غم است به سجاده ی دریا و شادی مهمان دارد. تا فراموش کنی دمی اندوه بی پایان را . دریغا که خود زاده ی رنج است و درد.  نهایت جام آن جااست که  او خم بر ابرو نمی آورد تا تورا مایوس سازد  از غم نهانش . عبداله سورویی با نداری هایش از خرما رنگینک درست می کند و بر سفره می آورد . در گفاره و فصل ها سخن از آدم هایی ست که در خلوت مانوس نخل ها گم شده اند . سخن از بچه های پا برهنه ایست که از سر شوق در زیر باران می دوند . سخن از گم شدن آدم  ها ست وتابلو ورود ممنوع ها .   " باران می آمد که به یاد کلاتو افتادیم . کلاتویی  را به یاد می آوردیم که آن روز بارانی   پشت تپه و ماهورها و نخلستانی  یافته بودیم  و حالا همه چیز عوض شده بود . دیگر آن جاده ی باریکی که ما را به طرف نخل های عبداله سورویی می برد ، نبود . دشت وسیع و ساکت   پر شده بود از مصالح ساختمانی و ساختمان های نیمه تمام . و جرثقیل هایی که صدایشان به وضوح دیده می شد و آهن پاره ها را با خود به این طرف و آن طرف می بردند . به دنبال جاده ی خاکی قدیمی می گشتیم که گم شده بود .جاده ای ماشین رو آن را بلعیده بود و از خاربوته ها هم حتی اثری نبود . هر طرف تابلوی ـ منطقه ی نظامی  و ورود ممنوع  نصب شده بود . تنها باران بود که غمگینانه می بارید.  گویی جغدی بر ویرانه های کلاتو نشسته بود. گاهی صدایی به گوش می رسید و بعد هم  گم می شد."   در گفاره وفصل ها سخن از بی پناهی و بی سرو سامانی آدم هاست . از بی یاوری ها از خالی بودن دستی تا دست های محرومان را گرفته باشد .  آنهایی که همیشه فراموش اند.    "پیکاب توی جاده ی خاکی کهبنگ ناله می کرد و آهسته می رفت. دست راستم پیرزنی بود که لباس سیاهی به تن داشت و پس از سال ها داشت به بوشهر باز می گشت ، پیرزن داشت با کنار دستی اش حرف می زد و اشک می ریخت ؛  با بدبختی رسول را بزرگ کرده بودم . برای خودش مردی شده بود. جاشو بود ؛  رو لنج جاسم کویتی کارمی کرد . تو ارازه زمین خریده بود . پنج ماه پیش که زمستان بیداد می کرد و طوفان و باد در دریا امان نمی داد ، لنج  تو راه کویت غرق شد . دریا چیزی که گرفت پس نمی دهد. تنها ماندم و بی سرپرست .  ناله ی پیکاب تو تاریکی و سکوت ملال آور کهبنگ می گشت .لباس سیاه تن مادر رسول هم  توی تاریکی شب گم شده بود."  از آن جا که  نویسنده ریشه در تنگسیر دارد به سراغ زار محمد می رود تا به اصل و هویت اش باز گردد. البته نه بازگشتی به شباهت مادر رسول که اسیر سرنوشت محتوم خویش شده بود.   "از لنج ها پیاده می شویم .درمیان تنگسیرهایی که  به ساحل قدم می گذارند ، زار محمد را می بینم که موقرانه قدم بر می دارد و از میان آن ها راه می گشاید به طرف درختی می رود . زمین زیر درخت را می کاود و از دل خاک تفنگی را که سال ها پیش زیر  خاک پنهان کرده بود بیرون می کشد و تفنگی را که همراه خود آورده بود به من می سپارد . حس می کنم که زار محمد در هیات یکی از برادرانم ظاهر شده است ."   کتاب را که ورق می زنم نویسنده  را می بینم که چون آدم های داستان در کوچ است.  " تمام ذهن مان پر از خیال کولی ها شده بود ؛ همیشه کوچ بود و  کوچ ."  او خود را کولی  وش می پندارد . کولی ای که رد خیمه هایش از  جفره  گرفته تا  بوشهر ، سربندر،  بندر شاه پور ؛ خرمشهر ، آبادان  ، اهواز، بندرعباس ، جاسک ؛ چاه بهار وگواتر پیداست . و ادامه همان کوچ به اپسالای سوئد نیز کشیده می شود . درست به شباهت کولی داستان هایش .  "تنها رو به روی مان دشت وسیعی بود که رفتن را وسوسه می کرد و زمین چادرها که خالی بود . حال تنها شوریدگی کولی ها باما مانده بود که ما را به دست باد می سپرد ."   براستی او خود کولی داستان های خویش است . در نگاه های مرتضی هنوز بنفشه های وحشی سر بندر می روید. گویی هنوز آن جا زمستان است و باران همه چیز را پوشانده است . در داستان های خاطره ها   کودکی اش را مثل گل اسبی های سربندر در راه مدرسه  می  چیند  و می خواهد یاد مان هایش را برای آن هایی که می شناخت ببرد . هنوز نمی داند که آن ها دیگر نیستند . مثل آن بار که از سفر باز گشته بود و خواهر ش را دیگرهرگز ندیده بود . نویسنده در داستان هایش  هنوز بیاد آن روز ها نفس می کشد . گویی هنوز کنار در ایستاده و به آسمان  جُفره نگاه می کند. به ابرهایی که از پشت کوه فراز می آیند . به بالای سرش که می رسند نمی بارند و می روند . نویسنده نا امید از باران نیست چرا که می گوید : " شاید پشت کوه باران باشد."   با همین امید است که او صدای رعد را در کهبنگ می شنود و صدای باران در بیابان های سربندر و صدای  بادها را هنگامی که توی آب ها می دوند  . و صدای یله ی موج ها وقتی جاشویی پیر شروه ی غمگین اش را در داخل هوری کوچک اش می خواند و آرام پیش می رود . گویی نویسنده ی داستان همان  پیر مرد لارکی ست . مرتضی محمودی با قهرمان های داستانش زندگی می کند.  از غم و دیار آن سامان سخن می گوید ؛ از کوچه های تاریک وخلوت  از صدای مبهم و دور از سکوت تار و خزه بسته ی شب های خاموش  بندر . از خاطره های غمگینی که از دردهای ناشناخته می میرند . وازمرگ زن ها و دخترهایی که در گل های اطلسی پیراهن شان گم می شوند . آیا این همان گل های اطلسی دشت های سربندر نیست که روزگارانی دسته دسته در راه مدرسه می چید تا برای آن ها ارمغان برد ! به هر رو  رد پای نویسنده نه تنها همراه با بومیان بندر است بلکه همیشه  با پشنگ پشنگ باران در کوچه پس کوچه های آن سامان نیز دیده می شود .  نوشته ام را این گونه به  داستان تکیه می دهم  " کنار جاده سوار مینی بوسی شدیم . به نخل ها که رسیدیم پشت سرمان میناب بود که در حریر ابرها آرام خفته بود . باران که از خروش افتاد کفش را پا کردیم و به راه افتادیم .تا ظهر چیزی نمانده بود و گورزانگ  که  در هوای بارانی نیم روز خاموش و تنها بود . به خانه ی محمد گورزانگی که رسیدیم برادرش دم در آمد و ما را با خود به درون اتاقی برد . گوشه ای نشستیم . هیچ نمی گفت . عصر که آمد نخل ها پر رمز و راز تر  از پیش سر بر مخمل سرخ تیره ی ابرها داشتند .  تا مهرگان راه درازی بود." به هررو فضای داستان ها ی گفاره  و فصل ها فضایی ست از دست های خالی انسان هایی محروم و مهربان  با قلبی ساده و معصوم . آدم هایی پاک به زلال  باران .

جُفره  = بندری در استان بوشهر

کلاتو = نام روستایی  در استان هرمزگان

رنگینک = غذایی است که از خرما و دارچینی و آرود با روغن و گردو درست می شود

کهبنگ = نام کوهی میان بندر گناوه و بندر دیلم در جنوب

ارازه = نام منطقه ای در حوالی آبادان و خسرو آباد

لارک = جزیره ای در استان هرمزگان و خلیج فارس

جاشو = ملوان

هوری =  گونه ای بلم

گورزانگ = روستای از توابع شهرستان میناب

17/12/2010  استکهلم

ماشاءالله  جماتی پور

معرفی مرتضی محمودی : خالق رمان چند تموکانی در فضا  وهمچنین مجموعه داستان  گفاره وفصل ها

مادر و دریا

مادر و دریا  

 

همیشه رو به دریا می نشیند و   

اشک می ریزد  

تا سخاوت چشم هایش را  

روانه ی دریاها سازد  

گویی  

هنوز هم مقروض دریاست  

با غمی فرو خفته  

می خواند زیر لب  

آواز همیشگی اش را با شروه ای سوزناک   

کی  اَ بو   

مایون  دیریا  

به جوون بندون  ِ  

دور  ِ پا اُت  

کی  اَ بو

سنگو  اَ  پات   ول بَشه  

رو دوش ِ  دیریا  سوار بَشی   

لو  تیو  پیدا بَشی  

تا ببینُم   

رنگ پردرد ِ رویا اُت  

تل ِ جلبیل  خو    تکو نم  

با همی پائون شهماتوم  

ته بَرم    

یه جای دور

تو کلو   

دفنت اَ کونم  

کی اَ بو  

دیریا مهربون بشه  

تا ای دل پر خون م ِ سبک بشه  

دلُم شوا  

هیچ که  

تو دیریا اسیر نبو  

تا مث مِ  

ای تو خوار و  

ذلیل    

نبو  

 

زن اشک می ریخت  

و  

دریا را در تنهایی خود سهیم می دانست  

زیرا بر آن باور است  

که  دزدان دریایی  

شبی  

راه را بر قایق پسرش  

که پراز اجناس قاچاق اربابی بود  

بسته بودند  

و  بر پاهایش سنگ آویزان کرده بودند  

و به دریا انداخته بودنش  

 آرزو دارد    

آن اندازه پاک و معصوم  بود

تا خدا وند  

معجزه  می ساخت

آن گونه که موسی  

آب ها را دو شقه  کرد  

می توانست آب دریا ها را پس بزند  

روی زمین ته دریاها راه برود  

تا پسرش را پیداکند  

سخت در آغوشش گیرد  

تا در گوری ارزان قیمت  ـ به اندازه ی تمام دارائی شان  

به خاکش سپارد  

آه !  

زن هر غروب  

رو به دریا می نشیند و  

اشک می ریزد  

در انتظار روزی ست  

تا سخاوت دریا  

پسرش را به او باز گرداند . 

 

 24/10/2010  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور