sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

خروس

 خروس 

 

چهار چوب منزلشان هنوز به سبک و سیاق خانه های قدیمی بندر بود . یعنی یک حیاط بزرگ ؛ با سرویس های دست شویی ،  خلا ، حمام ، مطبخ و انباری که همه ی این ها وابسته به  ضلع جنوبی ساختمان بود  . اما قسمت شمالی اتاق های نشیمن  که شامل  سه درهای  بزرگ ِ مهمان گیر ، کفش کن ها با اتاق های مستطیلی مجاور  و  هم عرض  سه دری ها ـ  با بادگیر های خاص مناطق جنوب و بندر   .  سر تاسر پیشانی  اتاق ها چارتای جاداری،   با پله های بلند که حیاط پائین را به بالا می کشاند تا زیبایی اش   در فصل تابستان به  رخ شرجی و گرما کشاند . تا تصویری باشد فرای دریا  . معمولاً وسط  حیاط حوض بود  که تابستان ها لب تا لب از آب پر می شد  . تا  روزها پذیرای کوچک تر ها باشد و شب هاکه تاریکی محرم بود  محفلی برای بزرگ ترها دست دهد  . همیشه دور تا دور حوض پر از سایه های درختان  لیمو و نارنج بود  . که  بوی شکوفه ها ی آن  عطر جاودانی حیاط  خانه های بندر بود . جای جای  حیاط مسکن درختان  بومی بود  . حیاطی نبود که زیبایی درختان خرما رادر خود  نداشته باشد .گویی حیاط دوست صمیمی خوشه ها و پنگ های درختان خرما بود . کوبه که خود دستی بود بر در کوبه ای می شد تا تورا از حیاط به مهمان پذیر ها راهنما و  پذیرا   باشد  . حالا سال ها از آن دوران گذشته بود . دورانی که همه  ی بروبچه های هم سن و سال تابستان ها تو همان حوض کذایی می پریدیم . حالا  زمان عوض شده بود . خانه ها هم مثل آدم ها پیر شده بودند . بادگیر هایی که یکی بعد از دیگری خراب   شد ند . باگیرهایی که باد خنک شان با جلایی از  آرامش ، خستگی  ها را از تن  ها  دور می ساخت . بادگیر هایی که حالا مثل  آدم ها یی   که سایه های شان از تو کوچه ها محو شده بود  داشتند از خاطره ها  بی خاطره   می ماندند  . اغلب ساکنان  آن خانه  رفته بودند . یعنی کوچ کرده  بودند . یعنی نبودند . یا اگر بودند نبودند . تنها هوشنگ که ته تغاری بود ـ  مانده بود . یعنی بایست می ماند . به هر حال داشت تو همان حیاط درندشت می پلکید و با پدرش که  کارمند بازنشسته ی گمرک  و مادرش که تنها آرزویش دیدن  دویدن های خیالی نوه هایش کنارآن  حوض  بزرگ بود زندگی می کرد . اتاق های خانه مثل خود هوشنگ تنها بودند و مجرد . پاتوقی شده  بود برای دوستان معذب ،  مخصوصاً آن دسته از بچه های دوران کودکی هم سن وسال که حالا مثل خود هوشنگ تنها و   مجرد  مانده بودند . حیاط شادابی و سرزندگی گذشته را نداشت .  حوض همیشه خالی  از آب  بود . نه اثری از نارنج بود  نه لیمو . حیاط بوی بیل لودر می داد . درختان خرما پربودند  از شاخ و برگ های  وجین نشده  .  حالا تنها دل خوشی هوشنگ خروس  بزرگی بود که داشت  تو تور سیمی  گوشه ی حیاط   باتکت و ریتم خاصی قدم برمی داشت . عین نظامی ها خشک و عبوس . بی وقفه    با صولت و  جبروت  مردانه ای   راه می رفت   به انتها که می رسید  با همان وجهه و وقار عقب گرد می کرد . دوستان اسمش گذاشته بودند افسر نگهبان  ومی گفتند فقط یک طپانچه کم دارد . لامنصب دم به دم اذان می داد . همه را عاصی کرده بود . کفر همسایه ها که در آورده بود هیچ،  مخ آدم هایی هم که داشتند از تو کوچه رد می شدند می خورد . این بود که هوشنگ جری شده بود و خروس بی نوا را زنده زنده تو فریزر گذاشته بود تا کمی یخ بزند تا دست از شیطنت اش بردارد . و حالا پاک پاک  آن تو فراموش اش کرده بود . راستش از درب که می آمدی تو ، تو چشم می نشست . اما آن شب تا آمدم تو حضورش غایب بود . هوشنگ نیمرو گذاشته بود . داشتم  لقمه می گرفتم که ناخداگاه تو ذهنم نشست . همین که سراغ اش را  از هوشنگ   گرفتم . بی اختیار  قوطی نوشابه ای  تو دست اش  رو میز گذاشت و به طرف فریزر دوید . بی خبر از ماجرا  دنبالش راه افتادم . یک لحظه هم فکر نمی کردم که هوشنگ دست به چنین کاری زده باشد . با عجله  درب فریزر باز کرد . بر خلاف انتظار قیافه ی خروس آن تو دیدم . دیدیم دور از پدیده ی سرما خروس خیس خیس  ـ  غرق از  عرق است . تو نگاه خروس مات مانده بودیم . وقتی گفت : " از دیشب تا حالا پدرم در آمد از بس زور زدم تا پاهای مرغ ها را از هم باز کنم نشد که نشد . همه یخ زده بودند . کلی خیس عرق شدم . خوب که آمدید و گرنه داشتم اززور  گرما می پختم " . نگاهی به هوشنگ انداختم و گفتم این هم نتیجه ی شکنجه و دست و پا زدن های مفت و بی فایده . مگر با تهدید و ارعاب  هم می شود . بیاد یک ضرب المثل بندری افتادم که می گوید ـ کار زور سورن . *

خلا =  مستراح 

مطبخ = آشپزخانه

کفش کن =  هال کوچک

چارتا = ایوان

پنگ = خوشه ی درخت خرما

کار زور سورن * =  یعنی   کاری که با شکنجه و زور صورت پذیرد  کارایی چندانی ندارد ، دست آخربا   نتیجه ای منفی و بی فایده همراه و روبرواست .

16/08/2010   استکهلم

ماشاءالله جماتی پور