پنجره را باز می کنم
تا به جستجوی
قهرمان داستانهای خیالی ام باشم
کسی را نمی بینم
تازه می دانم
داستانهایم را باید بی قهرمان می نوشتم
افسوس
همه ی دل زده هایم
خالی از حقیقت بود .
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
انتشار 2010 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
نور در تو بود
و زمین
شعری از ترانه
وقتی آب
تصویر روشنائی بود
و ستاره ها
همه ی شب .
از مجموعه ی شهر خفته در غربت ـ ماشاءالله جماتی پور
سال انتشار 2010 ـ استکهلم
زمان از
شادی قدم های تو می گوید
و عطر نفس هایت
که از نسیم خوش تر است
بگشای در
که به انتظار نشسته ـ عالمی .
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
انتشار 2010 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
از تو گفتن
بهار نروئید
تنها انبوهی از خزان با ما بود
وباغی که هرگز سبز نشد
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
سال انتشار ۲۰۱۰ ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
از تو بودن
قایقی می سازم
تامرا به دوردست های بندری برد
آن جا که دستانم
در دستان تو بود
و دریا
همه ی نگاه ما
زیر آن باران و
آفتاب .
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
سال انتشار 2010ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
چه ساده می بخشند
این مردمان
دردهای هزار ساله ی شان را
تنها با یک سلام .
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
چاپ تیر ماه 1389
ماشاءالله جماتی پور
چه خالی می شوم
از صداقت شب
وقتی مرا به دروغی متهم می دارد
که نگفته ام
دوستت می دارم .
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
ماشاءالله جماتی پور
پائیز 2012 ـ استکهلم
می خواهم تورا آنگونه بنویسم
که می نویسی
که می روی
که نگاه می کنی
وهم چنان درجنب و جوشی
ایستائی تو
تنها در مرگ نهفته است
وقتی می خوانمت دررج هفت هزارسالگان
گویی
خاموشی با تونیست
هر آنچه
می شنوم گزاره ی مرگت
روی سنگی سرد
با شعری
از آن همه بودن
از مجموعه ی شهری خفته در غربت
ماشاءالله جماتی پور
استکهلم 05/10/2012
دیگر هیچ نمی وزد
زیرا باد
همه چیز را با خود برده است
حتی سکوت تو
تنها
شهری مانده
بی روح .
از مجموعه ی شهر خفته در غربت ـ ماشاءالله جماتی پور
استکهلم ـ پائیز 2012