اشکهای تو
از آغاز بودنم جاری ست
و
درد های من
در آدینه
فراتر از ملال های تو .
تابستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور ـ مجموعه ی شهر خفته در غربت
دلتنگی هایم را
با خود خواهم برد
زیرا
بیش از آن چه اندیشده باشم
باران اندوه
بر تو باریده است .
تابستان 2012 ـاستکهلم
ماشاءالله جماتی پور
چه ساده فراموش می شوند
این مردمان
که دریا بود قلب شان از عشق
و حال رانده شده اند
به قامت گمنامی شان ـ سرد و تنها .
تابستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
زیبا !
ای کاش می نوشتم
نامت را
با هیچ الفبائی
در دفتر شعرهایم
تا شک نکنند ـ سایه ها
به عاشقانه هایم
که همیشه با توست .
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
آن سال ها تابستان روی پشت بام ها می آمد
با پیراهن گلدار شرجی و
دمپائی لا انگشتی
و شلوار خوسی بندری
شلال گیسوی تابستان در باد بود
با لبان سرخ لوار
آن سال ها مهتاب دختر جوانی بود که
من هر شب در بسترش خواب می رفتم
آن سال ها دریا نزدیک بود با شب های مهتابی
و لالائی های دلنشین
وقتی موج ها بهم می خوردند
و برساحل می پاشیدند
زیبا بود آن سال ها
وقتی مهتاب دستان مرا روی سینه های دبش اش می گذاشت
زمان جوان بود
و لذت شعری در اعماق ما
آن سال ها عشق پاداش جوانی ما بود
و گناه مردابی کشف ناشده
آن سال ها مهتاب رودخانه ی جوانی بود که هر شب از کنار خانه ی ما می گذشت
و من آن را تماشا می کردم
آه!
مهتاب جفت سال های جوانی من بود .
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
آن روز باد بود و باران
ورؤیایی که مرا با خود
به کوچه های جنوب
وآغوش دریا می برد
سرزمین رؤیایی من ـ آفتاب و جنگل حرا
با درختانی شکسته در شفق
از مجموعه ی شهر خفته در غربت
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
انتظاربیهوده ای ست
تاسکندری پیداشود
ودوباره
فروریزد
ویرانه ی این خاک را
یا نادری جوئیم
تا کورسازد
چشمه ی فرزند را
زیباست
اگر بجوئیم خویش را
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
بر آنم
تا بگریم با تو
وبخندم باتو
از مرگ خاطره ها
زیرا که مرگ
شکننده تر از
هر تولدی ست
پائیز 2011 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور