sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

اتوبوس شادی

اتوبوس شادی

ای کاش می گذشت
این اتوبوس شادی
از جاده های کمربندی
... و تپه های الله اکبر
از فقیر ترین محله های بندر *
تا لبخندی بود هر آنچه اندک
بر لبان غم آلود آنانی که خود
سزاوار شادیند
پیش از آنکه مسخ شود شادی سه باره ات
از باغ شاه
و استل گاتان *ـ استکهلم
آه!
زیره به کرمان بردن است
این شادی بی رنگ
با کدام شادی
می خواهی به خندانی
این مردمان که پرند از هر شادی
و سر خوشند از هر لبخند
بر دوش بگذار اندوه آن مردمان بی شمار
تا بخندند زیبا
با خفته اشک های ـ تو

بندر = بندرعباس
استل گاتان = نام خیابانی در استکهلم

ماشاءالله جماتی پور
پاییز 2011 ـ استکهلم

سایه ها

 سایه ها

 

دلگیرانه ورق می زنم

این غروب غم انگیز را

که سایه گسترانده است

همه ی آسمان دلم

به قامت ابر

سیاه وبی باران

30/08/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

برگزیده از کوچه های خیس باران خورده

در راه ...

راه می روم

بر کرانه ی دریا

آن جا که هویتم به جنوب می رسد

بر می گیرم تورا به نگاه

و می اندیشم به خاک

در عطر غربت چشمانت  

31/08/2011   استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

استکهلم ماشاءالله جماتی پور

باره خواهد نوشت / گل واژه ها ی شعر را /بر بستر زمان / دوباره خواهد بوئید /عطر واژه های شعر را /از سپیدار های صبح / دوباره خواهد گشود/ پنجره را به وسعت دریا / دوباره خواهد نوشید /آن می ناب را از لبان رود / دوباره خواهد خواند /غزل ز گریه ی وطن/ دوباره خواهد آمد / به سادگی یک سلام
 

صدای پای آب

آن جا ابر در آسمان بود وباد کمی می وزید .خورشید تنها ستاره ی عریانی که زمین را بگاه گرم می دارد و بگاهی دیگرسرد تا همگان برویند تا همگان به می رند ، نیزآن جا بود . آن بعد از ظهر در حوالی سیلور دال به دنبال گمشده ای می گشتیم که آمده بود و رفته بود .همچنان که قافله می آید و آتش روشن می دارد ولی  نمی ماند . راهی بی بازگشت به شباهت این رباعی خیام :

کس را نشنیدم که آمد زین راه    راهی که برفت ،راهرو بازنگشت .

بعد از ظهری که بوی پوچی می داد و هیچی .گویی برای آنی که رفته بود یا مایی که به دنبال رد آشنایی می گشتیم تا راهرو راه مان باشد بر آن یادمان گمشده و خاطراتی که می رفت تا از یاد برده باشیم آن چنان که روزی خود از یاد خواهیم رفت . برگورستان ایستاده بودیم . دوستی آمد .سلام دادیم . به قیافه آشنا و به نامی که گفت و در یادم هیچ نمانده است  . راه افتادیم . گورستان خلوت بود و آنانی که زمانی بودند حال  تنها در خاک خوابیده بودند . آن لحظه خیام در ذهنم سبز می آمد شاید چیزی به شباهت خزان ،  بودن یا نبودن . با این رباعیات :

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است    وآن نیز که گفتی وشنیدی هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی هیچ است    و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

شمع طربم ولی چونیستم هیچ    من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ .

گویی خزان بود  و فصل بی نامی ها . و رنگی که رفته بود تا در سیاهی های چشم به تنهایی تنها ،  تاریک و تباه شود . آن بعد از ظهری که داشت می گفت :

خوش باش که بعد از من وتو ماه بسی

از سلخ بغره در آید و از غره به سلخ .

آن بعد از ظهرسنگها می گفتند :

بنگر زجهان چه طرف بربستم ؟ هیچ    وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

چون عاقبت کار جهان نیستی است   انگار که نیستی چون هستی خوش باش  .

بر گرد خاک به یادش ایستاده بودیم . بیاد آن روز و اولین دیدار در کانون آفتاب . بیادش دیوار را خواندم . دیواری که او آن روز به دلش آمد . روبریم نشسته بود بی آن که نامی از هم داشته باشیم  و گپی .دیوار سرفصلی شد بر آن آشنایی . تا ادامه ی این بعد از ظهر ...  می دانستم که می رفت تا نباشد . زنگ زدم داشت غذا می پخت و هم زمان به واژه ها رنگ می پاشید . قرار به دیداری گذاشتیم . دیداری که نیامد و ندیدیم . گویی آن گفتار آخرین دیدار و گفتار بود .حال آن جا بودیم . جمعی از دوستان . بیادش از آخرین لحظه هایش  گفتند . ترانه ای  که دوست داشت برایش خواندند . وازپایان  لحظه هایی سخن رفت که او مرگ را به سخاوت مردن مرده پنداشته بود . لحظه هایی که او آفتاب را به واژه های لبخندش میهمان داشته بود . و زیبایی را به توان بودن  دوست داشت . به همان زیبایی که امروز خورشید گاه می درخشید و گاه پنهان می شد . ایکاش نیستن عبرتی بود بر آنانی که می پندارند جاودانه ی  زمان و زمین  اند .آن جا بودیم تا باشیم و نباشیم .باز آمدیم  به صدای پای آب در شعر سهراب سپهری :   و خدایی که در این نزدیکی  است  لای این شب بو ها ...پای آن کاج بلند    جانمازم چشمه  ... مهرم نور    دشت سجاده ی من  ...  قبله ام یک گل سرخ    

آن آشنا را در تنهایی گل سرخ  تنها گذاشتیم . و آمدیم .. .

سیلور دال= به معنی دره ی نقره ای ، نام  محله ای در استکهلم ،  گورستانی نیزبه همین نام آن جاست .

کانون آفتاب = محفلی بود فرهنگی  که حال جز نام اثری از آن باقی نیست .

20/08/ 2011   استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

تولد

گر سایه است مرگ مرا  

بگذار  

درهم شکند  

این روح نا آرام را  

هر آنچه خود  

شکننده تر از هر تولدی ست  

  

برگرفته از سروده های خودم در مجموعه کوچه های ...

 

تابستان 2011  استکهلم  

 

ماشاءالله جماتی پور

گشتی درسروده های ِ در بستر مغیلان ِ مامک آذران

  

نوشته ی  ـ ماشاءالله جماتی پور

گشتی درسروده های  ِ  در  بستر مغیلان  ِ مامک  آذران

مامک مانند دیگر هم دردانش به لحظاتی می اندیشد که در آن است . زیرا که هجرت ، دوری و غربت چیزهایی نیستند تا از یاد اوی شاعر رفته باشد .  درآینه ی  بیابان راه او  تنها  خار مغیلان می روید . حتی در پائیز نگاهش . سرد وسوزان  . دفتر  در بستر مغیلانش را ورق می زنم .

" آمده ایم   که می خواستیم 

از دردهای خویش بگریزیم

واولین چیزی را که نیز همراه آورده ایم همان بوده ...  "

اما این چنین نیست ! که او از دردهای خویش بگریزد. در نوشته هایش که همان تصویر روزانه ی زندگی او است . درد ها رنگ عوض می کنند و چهره به چهره می سایند . چند سطر پائین تر می نویسد :

" کاش می شد

 جاده های سبز و باران های خاکستری اندوه را فراموش کرد "

مامک جدا از دیگران نیست .هرآن چه او در شبهای تنهایی و سکوت ممتد در خویش گذر می کند . در صفحه بعدی  از همان دفتر شعر  این گونه می خوانیم :

" زندگیم در یک چمدان هنوز ، به راه خود ادامه می دهد

ومن جنازه ام را نیز در آن حمل می کنم "

این آلام ها مامک را از زندگی باز نمی دارد . زیبایی جزیره ی واژه ها این جا است که او برشن های خیس ساحل می نویسد : زندگی را عزیز می دارم

با زجرش  هنوز "

مامک  چنان غرق در اندوه غربت است که گاه بخشی از نوشته هایش را نیز به یاد نمی آورد .

 " از همه چیز گریخته ام

از همه کس

حتی سعی کرده ام آن

من  ِ همیشگی را بگذارم و بیایم

تمام خاطرات خراب را به آب سپرده ام

هرگز به دنبال گذشته نگشته ام

اگر چه امروز نیز در دردم

اما هرگز هوس دردهای گذشته را نکرده ام "

مامک در شعر بعدی دوباره به سراغ باغ آلبالوها وگیلاس های کرج می رود و در تن خسته ی شعرش یک قطره آفتاب می چکاند . اگر چه آفتاب زیباست. مامک بوی  ِ شرقی شعرش را به رخ همه چیز می کشد.

او پی جوی هماوردی ست تا با من  ِ شمشیر ِ شعرش چاکاچاک باشد. همه چیز زیر ملافه برفی اخته مانده است . حتی از آسمان آبی  ی ِ پر ستاره ی کرج سخن می گوید  ـ با بوی عشق  ـ با بوی خرما وزعفران و بوی دارچین و هل . با این که نوشته بود . هرگز هوس دردهای گذشته را نکرده ام باز به دنبال دلتنگی هایش می رود . به دنبال دردهایی که او آنها را می آفریند یا برعکس آنها اورا پیدا می کنند .

" سوئد ـ 1990  

غریب  ِ غربت  ِ دردم

زندانی  ِ سرزمینی سرد

پای بند   کدام احساس

که هنوز گرم گرم  وجودم

ماهی سرخی را می ماند  در اقیانوس منجمد

که به دنبال مروارید محبت تو می گردد "

البته نه آن مرواریدی که در صفحه 56 دفتر مغیلانش می نویسد .

" مرواریدی ، در صدف  ِ آشپزخانه ی خویش

با عطر تلخ شنبلیله "

گویی شاعر با درد به دنیا آمده است . حتی از آفتاب خیابان های  ِ استکهلم هم رنجیده خاطر است .

" به بستگانم پیغام خواهم فرستاد

دیگر آفتاب بیرنگ غرب  مرا گرم نمی کند "

تنهایی ـ دستانی در دستان شعر مامک دارد . او شعرش که سراسردرد  ِ غربت اواست این گونه به پایان می رساند :

" در قطاری نشسته ایم که با شتاب / بسوی بوی خاک می رود

و کم کم تن هایمان / میل غریبی به پیاله شدن پیدا می کند ."

سراسر سروده های خانم مامک مرا به یاد گفته های ژاک پره ور ـ شاعر سوروالیست و سمبولیست فرانسوی کشاند که می گوید : " شعر همان چیزی ست که به رؤیا در می آید ، همان چیزی که به خیال می آید . شعر همان چیزی ست که خواسته می شود و همان چیزی که پیش می آید . شعر همان خدایی ست که همه جا است و هیچ جا نیست ."  سرآمد این که ،   شعر یکی از زیباترین واژه های زندگی است . و یا به گفته ی بورخس ـ شعر هر بار تجربه ی تازه ای است . هر بار که شعری را می خوانیم تجربه ی اتفاق   رخ می دهد . ژاک تعریفی از شعر ارائه نمی دهد تنها به این بسنده است که توضیح وتعریف شعر را برای مردمان رها کنید . آنچه به من مربوط است  شاید انجام دادن آن است ، نه توضیح  وتعریف آن . اگرچه ژاک مثل آنری میشو و گارسیا لورکا هیچ تمایلی به توضیح دادن آن چه مورد علاقه اش است را ندارد . شاید شعربرای خانم مامک خدای دیگری باشد  در ساحل جزیره ای دور به نهایت تنهایی  !

06/05/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

افول خورشید

برگرفته از مجموعه سروده هایم در کتاب کوچه های باران خورده   

به   م ـ ر

افول خورشید 

 

چه فرق می کند

بالا یا پائین

شب یا روز

سرما یا شرجی  

وقتی عصر آوارگی از راه می رسد

و  یقه ام را  می گیرد

وهویتم مصادره می شود

حتی برای آن که در خانه ی خود نشسته است

ومثل من هر روز به گونه ای تحقیر می شود

وقتی زمانه واژگون است

و من به شباهت تو

مبتلای بخت بد خویشتنم

و هیچکس بفکر هیچکس نیست

و هیچ چیز جای خودش بند نیست

تنهایی کلاه  از سرم برمی دارد

وسیاهی  بذز خشونتی است  در دشت دلم  

دیگر بزرگی رسم خوشایندی نیست

وقتی همه امنیت را از دست داده ایم

و قانون مرده است

وحقیقت را فراموش کرده ایم

هیچ کس حاضر نیست از اهالی امروز باشد

و قصد دارند همه در گذشته ی خویش بپوسند

و به هم بپیوندند

وقتی هر کس ساز خودش را کوک می کند و می نوازد

و کسی حاضر نیست از آن طرف خیابان با من هم صدا شود

تا با آوازی بلند  دو طرف خیابان را بهم بپیوند یم

دلم می گیرد

وقتی خاک   دامنگیر دلم می شود

و بی وفایی گریه ای  در کنج دلم

فکر می کنم هنوز هم پشت درهای بسته ی سالن ایستاده ام

و به صدای موسیقی آزادی  گوش فرا می دهم 

آه !

آن روز را می گویم که پنجره ی اتاقت باز بود

و هیچ حرفی برای زدن نداشتی

و نمی دانستی چه سنگین به خانه باز می  گشتم  

و تما م  تصاویرآشفته ی  ذهن  ـ بار خیالم بود

باز هم دیر رسیده بودم

من بعد از بارشی شبانه به خانه باز می گشتم

در فاصله ی آفتاب و گیاه

همه ی آنانی که آن جا بودند

فکر می کردند که عاشقم

و هیچ کس در حریم من راهی  نیست

چه قضاوت تلخی

مثل اندوه همه ی  دشواری ها

آن جا

موسیقی مومیایی شده ای داشت در گور خویش می خواند

و قمر پرنده ای بود درقفس  زندان دلش

پراز سکوت مرموز تنهایی  

داشتم می گفتم

بیاد سفر که می افتم

هوایی می شوم

دوباره می خواهم در کنار آن آبی پرحیات  گرم شوم

دوباره به یاد جنوب می افتم

بیاد دریا

بیاد تنها محله اش  ـ فقر

بیاد آنانی که به بهایی پوچ زندگی خویش را می فروختند

بیاد صدای سوزان دختری نابالغ

بیاد درد چند هزارساله ی بومیان بندر

وقتی  گم می شوم

در تفاوت شگرف حجم و درد موسیقی  جنوب

چه فرق می کند

وقتی جانم گرفتار هوای دیگری می شود

و تو طرحی مایوس کننده از من می کشی

تا انهدام  استخوان هایم

تصورم چنان است که این من نیستم

این مائیم  ـ از ذهنیت زمان

وقتی زندگی از بعد خالی می شود

و عاطفه  غمگین

تو دستی بر ساز می شوی

و حضوردلگیرت

در تن درختان حرا * با بوی دریا و خاک همراه می شود

گاه دلم می گیرد

و می خواهم فریاد برآورم

مثل قصه  ی اندوه دلم

مثل پیرزنانی که به التماس از ما می خواستند

فرزندانشان را دعاکنیم

مثل آن روز که آب تورا فریاد می کرد

و تو صدای آب را باور نداشتی

مثل آن روز که از پنجره به بیرون نگاه می کردم

و باران می بارید

من اینجا ارزش گیاه را می دانم

وهمین طور رابطه تن با آب

اینجا نسیم در کلاله ی گیاه می پیچد

من اینجا نان را به شادمانی حضور شرجی جنوب می بویم

اینجا درد را می شناسم

و هر روزآن را  فریاد می کنم

من اینجا خیابان ها را به گیرایی کوچه های سنندج می پیمایم

و از فروریختن تو فرو می ریزم

باید برخاست

تا به آینده پیوست

من سنگینی سفر را هر روز احساس می کنم

و صدای شکستن چیزی در جانم

من سرخی شقایق ها را در آبی آسمان می بینم

آه !

درک من وتو از تاریخ اندک است

بگذار ما را ببینند

و بدانیم تنهائیم

وقتی هنر به مردم تحمیل می شود

و موسیقی عقیم

و بازگشت حضور ما در گور تاریخ

ساده ترین وسیله برای سکون جامعه

و آدمیانی چند برای یک روز رهایی

از جنازه ی برادرهم  می گذرند

گویی سه تار بدست گرفته اند

و براستخوان مردگان می نوازند

روزگار غریبی است

مبتلایان به خوشبختی اندکند

گویی همه چیز به تاراج هیچ گرفتار است

و هیچ لبی به بیان حقیقت گشوده نمی شود

و بیاد می آورم مولانا را که درد تاریخ زندگی انسان را تا خویش می دانست

اما زندگی در زمان چیزی  دیگر است

از پستان هستی به تمامی ننوشیدیم  تا بارور گردیم

و نتوانستیم خط ارتباط را به حجم رابطه مبدل کنیم

من از نجابت پوست با تو سخن می گفتم

از بوی بد حادثه

واز بی رنگی نور ماه

و تو نمی دانستی که هنرمند مردمی

یعنی تبلور جوشش مردم در زندگی هنرمند

یعنی فریاد زمان

یعنی سبزی روزهای آینده

وحال همه چیز در حال ویرانی ست

حتی موسیقی

ادبیات آن روز  توان هیچ چیز را نداشت 

بیشتر پرخاشگر بود  تا آگاه کننده

درد من درد ماندن بود  و پوسیدن

وتو سه شنبه را با چهارشنبه اشتباه می گرفتی

جهان پر از نواست

اما تو تنها جز صدای خودت صدای دیگری را نمی شنوی

و فراموش کرده ای که زندگی

یعنی یک سینی چای خوشرنگ  ِ بعد از خستگی راه

از در ودیوار خانه  یاد می بارد

دلم می گیرد وقتی در بارگاه خیال

به همه ی آنانی که در راه همراه بودند  ـ فکر می کنم

رهای شان کرده ام

و تو به کوبه ی  در می کوفتی

من می رفتم

وتو می آمدی

و حاصل این که باید دل از همه برگرفت

باید به خویش پناه برد

خواندن ساده نیست

خواندن دانش می خواهد

خواندن دانستن تاریخ می خواهد

شعر موسیقی ست

اما هر شعری موسیقی خاص خودش رامی طلبد

خواننده باید مزه ی کلام را در دهانش بفهمد

کلام عطر دارد

مزه دارد

غم و شادی دارد

شیب و فراز دارد

کلام در زندگی مردم زندگی کرده است

حرمت کلام را باید شناخت

وتو فقط می خواندی

روز ها گذشت

زندگی نو پشت در ، در کمین بود

تازه وقتی هنرمند از خویش وام بگیرد معنی غم انگیزی دارد

یعنی دیگر خلاقیت به پایان رسیده است

زندگی معنی تهی بودن را دارد

باید دانست که زندگی یعنی موسیقی

موسیقی که بن مایه اش ازمردم است

یعنی موسیقی کوهپایه ها

یعنی موسیقی مزارع

یعنی موسیقی ای که از قدرت بیزاراست  

یعنی موسیقی جاودانه  

یعنی ضربان قلب مردم

یعنی موسیقی که انسان را به پارسایی و استواری می کشاند

و به شناخت مقام انسانی فرا می خواند

و تو قدر آن را ندانستی

و نمی دانستی که اشک از چشم مردان  بزرگ نمی غلطد

در چشم می گردد

می درخشد

چشم را شفاف می کند

آن چنان که از این چشم تمام جهان دیده می شود

وقتی که جان را درنوای  نی جا  می گذارند  

" چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکو آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پروبال ، شکستند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشند "

آن جا

 آزادی نشسته بود و ما را نگاه می کرد

او با وقار و غرور ما را تحمل می کرد

و تو درک نمی کردی احساس انسانی  را که

از دوردست ها ی تاریخ

آواز و صدا و موسیقی را با خودش حمل کرده بود

و به زمان و دوران ما ، برای ما آورده بود

و تو به آزادی به تار می زدی

افسوس که تارها و سه تارها افیونی تازه اند

در خون فرزندانی که همیشه قلب تاریخند

گذشته را بگذار

هرچند که هر لحظه آغاز است

چه ساده فرصت ها از دست دادیم   

و تو غافل از آن چه گذشت  ـ بودی

تیغ را  بر گلوی هویت  نشانه رفتی

به بهای عقیده ای تاریک  

به معنای افول خورشید  ِ سرزمین  ِ  پردردم

حرا = مانگرو ، گونه ای درخت  که دردریا می روید و به آن جنگل حرا گفته می شود . در مناطق جنوبی ایران بیشتر در حوالی جزیره ی قشم ، تیاب میناب و سواحل بندر خمیر یافت می شود .

09/02/2011  استکهلم

ماشاءالله  جماتی پور

برماست که از ماست

 

برماست که از ماست  

پلیس را که از دور دید  با دست چپ کمربند ایمنی اتومبیلش را وبال گردنش کرد . هرآن چه  دکمه ی کمربند را نبست ، صرفاً طوری که  پلیس متوجه ی خطایش نشده باشد . وانمود به این که مقرارات را رعایت نموده . همین که ازپشت چراغ قرمزچهار راه رسالت رد شدیم . دوباره کمربند وصل نشده  را پائین انداخت و گازش را گرفت . گاز که چه عرض شود ! مگر با وجود این همه ترافیک می شد گاز داد . تازه واژه ی گاز دارای معنای متعددی است . گازی که قیمتش رو به سرسام است . البته جامد یا مایع ، بی رنگ یا با رنگ ، بی بو یا با بو بودن آن به عهده  ی خود شما است . یا گازی که روی  زخم های  سوخته ی بدن آدم هایی که از روی فقر وبدبختی یا هزاران ستم اجتماعی  دیگر دست به خود سوزی می زنند ـ گذاشته می شود . و دست آخر گازی که آدمی زورش به طرف مقابل نمی رسد ، تا هر گوشتی  که دم دست دهانش رسید آن را گاز  بگیرد.  تا بد ینوسیله زهرش را خالی کرده باشد . به هر رومنظور از گازهر چه باشد شما می توانید گاز دلخواه تان را ازاین نوشته با کپسول یا بی کپسول پر کنید .  گذشته از این ها فصل بهار بود و شاخه های پر ثمردرختان کنار ِ  پیاده رو خیابان ها مشکل آفرین  و به عبارتی دهن کجی بزرگی به ترافیک شهرشده بود  . علاوه بر این ها گرانی میوه هم  قوز بالا قوزی  بود تا هر ره گذری سنگی بردارد وبه جان درختان کناری که شاخه های شان نصفی از خیابان را در ید قدرت داشت بیفتد . تا آن جا که  همین عابرین جهت جمع کردن کنار های روی اسفالت بی خیال از برخورد با اتومبیل ها به خیابان هجوم می بردند . تا آن جا که بوق هم چاره ساز نبود . تا جایی که کنار با زبان بی زبانی می گفت دست از سر کچلم  بردارید یا این که خر ما از کرگی دم نداشت . گوش شنوایی  پیدا نمی شد  تا به آه و ناله ی کنار گوش فرا دهد . باز سنگ و آجربود که  حواله ی کنار می شد  . یک مرتبه یکی از همان سنگ ها یی که به کنار زده شده بود  کمانه کرد و به شیشه ی جلو  اتومبیلی که سرنشینش ما بودیم اصابت کرد . به خیر گذشت و شیشه کوچکترین ترکی برنداشت . دوستم همان طور که پشت فرمان بود زیر سبیلی ردش کرد و چیزی به روی مبارکش نیاورد . مثل این که شیشه نظر کرده بود . از پلیس راه قدیمی  بندر که رد شدیم هر دو نفس راحتی کشیدیم .دوستم  بی مقدمه به اصل مطلب که دل پر خونی از آن داشت رفت و گفت : "هزاران نفرین باد به دست های پلیدی که سنگ تفرقه می اندازند . کاش بیش از این تاریخ را می شناختم تا می توانستم شمه ای از رفتار و کردار ملل پیروز جهان را برای این پلشتان و پلیدان باز گو می کردم   . رفتار و کرداری که آفریننده است و سازنده و ملتی را به سوی آگاهی عمومی ، شعوراجتماعی و فرهنگی والا سوق می دهد . " گفتم دوست عزیز مشکل همین جا است که کسی به درستی تاریخ را  نمی خواند . بی پند و  عبرت و اندرز از آن همه چراغ می گذریم . درست مثل همین کمر بند بستن شما ! تا زمانی که آب از همین جو می گذرد انتظاری بیش از این نیست . حالا عقاب ناصر خسرو که هیچ سورسک باغ حاجی غریب هم همین حرف را می زند . باور کن  از ماست که  برماست عقاب ناصر  دیگر جواب نمی دهد . باید آن را  برماست که از ماست یا به زبانی دیگر کرم از خود درخت است خواند . مشکل نه درخت کنار ِ کنار  خیابان است و نه چراغ چهار راه رسالت و نه کمر بند ایمنی داخل ماشین . مشکل :

" چون نیک نگه کرد وپر خویش بر او دید

گفتا زکه نالیم  برماست که از ماست "

باید تاریخ را آئینه  ی پیش رو کرد تا هر روز خود را در آن بنگریم . تا گرگ  درون و تمایلات قدرت طلبانه  را پر پرواز ی نباشد . تا دست های پلید یارای روئیدن نباشد . وگرنه سنگ های تفرقه بسیارند و تمبر های باطله تا دلت بخواهد مفت  ومجانی است  . راستش با هزاران نفرین هم سنگ روی سنگ بند نمی ماند و کارپیش نمی رود . حالا  به سر بالایی بابا غلام رسیده بودیم و داشتیم تو جایگاه پمپ بنزین صالح  شهروا بنزین می زدیم که موبایل دوستم زنگ خورد .  از سوئد بود و یکی از بچه ها می گفت  : " ای دوست اگر به دیدنم  آمدی برای  اساسنامه ی کانون هنریک بطری  آب دریا  یا گشته سوزبیار ." 

کنار = درخت صدر

ثمر = میوه

سورسک =مرغ الله کریم ، فاخته

حاجی غریب = از مباشران هادی بازرگان که خودیکی اززمین خوران بنام بندرعباس بود .از آن که سرو کله ی بازرگان کمترآن جا دیده می شد ، به غلط به باغ بازرگان  ، باغ حاجی غریب گفته می شد . وگرنه این مباشر بی نوا نه زمینی داشت و نه باغی.

گشته سوز = نوعی ظرف سفالی  ، مجمرـ  که معمولاً معجونی در آن روی آتش جهت چشم زخم گذاشته و می سوزانند تا از حسادت دور بمانند .

شیشه آب دریا = معمولاً در قدیم والایام روی سر در حیاط خانه ها یک بطری آب دریا نصب می کردند تا افراد خانه از چشم زخم در امان باشند .

22/04/2011   استکهلم

تصویری از خانم شکوفه تقی

 

تصویری از خانم شکوفه تقی

خانم شکوفه تقی فارغ التحصیل رشته های حقوق قضایی ، روان شناسی شناخت و ایران شناسی از دانشگاه های تهران ، گلاسکو  و اوپسالا  و همچنین دارای مدرک فوق دکترا در رشته ی مذهب شناسی از دانشگاه ییل آمریکا است . شکوفه فعالیت ادبی خود را از سن شانزده سالگی با نوشتن کتاب و همکاری با کانون پرورش فکری کودکان ونو جوانان وبرنامه ی کودک رادیو ایران آغاز کرد.این پویایی مسیر را می توان  در   صفحات کتاب های دو بال خرد ، زن آزاری در قصه ها و تاریخ ، کوچه های بی قانون ، آیه های زمینی عشق ، در جستجوی حقیقت و دختر ترسا ، همراه با بیست اثر دیگر برای کودکان و همچنین مقاله های ادبی  و پژوهشی سراغ گرفت . عموماً او در این کتابها با شعر و داستان و عرفان و فلسفه به سراغ خواننده ی نوشته هایش می رود تا با هم آبشاری باشند بر اقیانوس ادبیات ایران وجهان .

28/01/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

 آئینه ای بر  تصویر  یک شهر غربت

بخشی بیشتری از سروده ها و داستان های خانم شکوفه تقی یا همان دلمشغولی های  خاک   ریشه در کویر سرد غربت را   در خود دارد  . اگر چه گرمی آفتاب نگاه اش ـ همان خورشید دیاری ست که همیشه  او با  خود  همراه دارد .  حتی در هوای مه گرفته ی پائیز  و روز های خاکستری وسرد ِ  زمستان سوئد . این  لطافت نگاه  ،  باران در کوه می ماند . به همان  نگاه که  نهرها جوی می شوند و  جوی ها رود . رودی که نگاه اش  همیشه رو به دریاست . نهر ها همان اشک های شاعرانه ای ست در دل موج های دریا   تا ساحل  ، تا کرانه های پر آفتاب آزادی ، تا اشک های تشنه ی کویرجنوب  .

" من آن اشکم  / که از نگاه مجروح شب می بارم / آن ستاره ام / که قطره های دلم را / در زمین آسمان تبعید می کارم .

شاعر نه،  پاهایش به زمین قرص است و نه به آسمان . هم   زمین و هم آسمان برایش  عطر و بوی بکر ِ  تبعید را خود  دارد . هنوز به دنبال رویای باران عاشقانه ی ست که زمانی بر دوش کوچه های خاطرات اش باریده است  . به دنبال دویدنی ست بی سرانجام    در عطر آشنا ی سرزمین موعود . با بوی نان و  دریا و صفای یک سلام  وشنیدن واژه ی عافیت   بعد ازشستن تن  در قطره های آبی  ِ دریا    . دیگر تاب کوچیدن در شاعر مرده است و  بی رنگ . به همین منظور شاهین رویاهایش را به پرواز در می آورد  تا شاهد سفرهای خیال انگیزی  باشد دردل  اقیانوس ها و جنگل ها ،  رود ها و کوه ها ،  از عمق شب تا کرانه های کهکشان ها . شاعر بر قله ی خاطرات می ایستد  تا پر پرواز را در عمق چشم هایش به پرواز در آورد تارنگی باشد بر سروده های پر رنگش   .

"  باز هم سفری در رویا / کوله ام سنگین است / قمقمه ام بی آب / کفش هایم تنگ / بی تو بیداری هم کابوس است . "

دوری از  دیار برای شاعر  حجم کابوسی است دردناک  در  سرخی  حس خاطراتش . براستی برای شاعر عشق درداست  . آن گونه که پرنده از رویش پر ها به درد می آید . آن گونه که مجنون از عشق به وادی جنون تبعید می شود . بریدن از خاطرات پیوسته شیارهای زخمی ست در یادمان  انسان شاعر  . شکوفه  به دنبال مرهم وصالی ست روی زخم های  غربتش .

 " اشک مرادر خود می شوید / عشق درد است / می دانم / و وصال غزلی / که دلم / نمی داند چگونه بسراید . "

رویاهای شاعربه دنبال تصویرهای آشنایی ست تا دمی با آن ها بگوید  ، بخندد  تا نگاه  خاطراتش را در زمین و دریا برویاند . به دنبال فرداهایی است که دوباره دیروز می شوند . دسته کاغذ هایی سفید که فقط ورق زده  می شوند ، نا نوشته و بی خاطرات . اگر چه شاعر اسیر پنجه ی وحشی یاس غربت است اما  امید را از کف نمی دهد . برصخره های باوری  ایمان  دارد  که روزی از آستین عشق بیرون خواهد آمد و روی دیوار تبعید خواهد روئیدـ سبز مثل بهار . در چشمان شاعر امید همان شوق قله ی دماوند است با عطر سنبل های یاسمن ـ  پاک و معصوم . آن جا که حیاط چشمانش را از اندوه ویاس جاروب  می دارد . تا در آغوش  سروده هایش دمی بیارامد   .

" اگر چه / در هر هجایش / دوستت دارم . "

در سراسر نوشته ها   ذهن شاعر تصویر هایی ست که همراه با  او قد کشیده است  . تا در چشم بیداری هایش  به سقف شب بو های وحشی  و خوشه های شیرین انگوری که    روی شاخه های حسرت  چشمانش  تاب   می خورد با بویی از  خاک باران خورده   بیاد آورد . شاعر در خیال رویاهایش با پاهای برهنه  روی ریگ های داغ کویر لوت  راه می رود ، بی آنکه گله مند خار مغیلانی باشد روی  روح پر احساسش  با بوی جوی مولیانی   ازشعر  . شاعر در اتاق تنهایی اش دستی روی کاغذ می شود . این گونه :

" دیگر نمی خواهم / این هوای انتظاررا فرو دهم ."

گویی از همه چیز خسته شده است . در خیالش راه می رود . کنار پنجره می ایستد . دستی به طره ی گیسویش می برد . در چشمانش می نویسد .

" می خواهم / از یاد تو /عریان شوم / قصه ای که مرا نوشت . "

به هر رو جنس پله های شعری شکوفه خشت های غربت و آوارگی ست با ملاط های سرد حزن و غمواره .  پاره سروده ای  از این دست .

" چون کولیان بی سر پناه درد / نان و شراب را آرزو می کنم . یا این که من رود خانه می شوم / تا با دلم / تورا کلمه به کلمه بپیچانم ."

شاعر شوریده فرهادی است عاشق . عاشق جا به جای خاک  سرزمین اش ،  حتی کویر و مرداب هایش . تیشه بر صخره های خاطرات دارد و برهنه می کشد شوق دیدار راروی هجای کلمات   .

" اکنون شوق دیدارت را / خاموش تر از سکوتی / که میان دو هجای سفید  دانه های برف است / زمزمه می کنم .

در بخش داستان نیز آدمی با  دلشورگی های  نویسنده روبرواست .

" زن از خواب پرید . نور ماه  که از لای کرکره ی پنجره می گذشت  رده رده روی تخت پخش شده بود . سرش درد می کرد و مغزش تیر می کشید . بالش ها را جا به جا کرد . یکی یکی بو کرد . دنبال بالشی می گشت که بو ندهد . یکی از بالش ها را زیر ملافه گذاشت  اما هنوز بو می داد . بو اصلاً مال بالش ها نبود . انگار توی دماغش بود . سعی کرد بخوابد فکر لکه ای که روی تشک افتاده بود عذابش می داد . نمی توانست باور کند که وسواسی شده است . سعی کرد خود را قانع کند که فقط یک لکه است مثل همه لکه های دیگر . "

آدم هایی که همیشه شوری خون را در دهانشان احساس می نمایند  .  .آدم هایی درد مند که همیشه  با تابلو ورود ممنوع در جامعه روبر یند .  آدم های مفتش  کوچه  های بی قانون که هر کدام برای هم آژدانند .

" زن ها به در می کوبیدند و گل عروس را می خواستند تا به همه نشان دهند . مردها هم به دهل شان می کوبیدند . عروس مثل پرنده ای اسیر می لرزید و دست و پا می زد  . آرام آرام گریه می کرد . احساس کرد چیزی در درونش شکافت و تکه تکه شد . درد همه ی تنش را پر کرد و مایعی از تنش بیرون ریخت  . "

سراسر داستان پر از  آدم هایی ست رنجور  با روحی زخم خورده  و ناتوان . 

28/01/2011 استکهلم 

ماشاءالله جماتی پور

شناختنامه ی فریده ابلاغیان

 

شناختنامه ی فریده ابلاغیان

فریده ابلاغیان ـ شاعر و نویسنده ی رنج ها ودردهای جامعه ی آدمیان  ِ پر آلامی است در گوشه وکنار این جهان غم آلود . شاعری که خود را پیرامون انسان های نابینا و ناشنوا می یابد تا در لبخند چشمان تاریک آن ها حضوری پر رنگ و چشم گیر داشته باشد .تا بودن آن ها تصویری باشد در ذهن دیگران . تا  زبان آنی باشد که می گوید : "برای من رنگ مفهومی ندارد ." آنانی که درباورشان انسانیت افق دلپذیری ست به غایت یک سلام . فریده نویسنده ی ست پرکار وساعی و دوست دارانسان هایی معصوم . شاهد این ادعا داستان هایی ست برای  کودکان ـ حمومک مورچه داره(مجموعه ای از بازی ها وقافیه سازی ها برای کودکان وبزرگسالان) 1986

ـ حق با کی بود   1986 

ـ ره آورد (داستانی کوتاه برای نوجوانان )

و ترجمه ی کتاب هایی از زبان سوئدی به فارسی برای کودکان

ـ خرسی که خرس نبود

ـ اُسکار خانه می خورد

ـ صحنه ی سیرک در اختیار شماست 

ـ آن سوی رودخانه

ـ یک روز خوب

ـ سامپو لَپ کوچولو

ـ خداحافظ رونه !

ـ اُریان ، عقابی که از ارتفاع می ترسد

ـ لبخند چشمان تاریک ( مجموعه مصاحبه هایی است با شش زن و مرد نابینا و ناشنوا )

همچنین ترجمه ی مجموعه ی  صد شعراز زبان سوئدی  به فارسی

فریده علاوه بر این اثر ها  رمان آن سوی دره و مجموعه ی خدایان خانه ی ما در کارنامه ی ادبیاتی خود دارد . او دارای لیسانس ادبیات فارسی و زاده ی بروجرد با سال تولد1331خورشیدی در ایران در شناسنامه ی هنری و شخصی خود دارد  .فریده در سال 1983 به سوئد آمد و هم اکنون آموزگار زبان سوئدی است . وی  مربی رقص و دارای کلاس و گروه رقص نیز می باشد .

26/02/2011 استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

گذرگاه  واژه ها

کندوکاوی در مجموعه  شعری" خدایان خانه ی ما"

کاروان سخن را به شعرهای "خدایان خانه ی ما" گسیل می دارم تا از دره های  سر سبز واژه ها  ساده و آرام  گذر کند  . آن گونه که فریده ی شاعرزمانی با زبانی ساده از آن گذشته بود . تا کاروان واژه ها در پیچیدگی گردنه ها راه خود را گم نکرده باشد . تا راه هم چنان برهمگان  هموار و آشنا باشد . به شباهت نخستین شعری از خدایان خانه ی ما " من به زبانی /ساده می زیم /و به زبانی /ساده می اندیشم /وبا زبانی ساده/ می نویسم / تا در پیچیدگی واژه ها خود را گم نکنم ." این ساختار از ویژگی های نوشتاری شاعراست  .درست به شباهت شخصیت  والای او  ؛ زنی ساده و بی ریا با هزاران امید و آرزو . با دل خواسته هایی  که از دوران کودکی شعرش با او بزرگ و همراه شده اند .به سادگی آن روز که پای تخته سیاه مدرسه رفت تا اولین شعرش را برای آموزگارش خوانده باشد . شعری کوتاه مانند اندامش و سرخ به شباهت گونه هایش . شعری که پاسخ اش سکوت بود و تنهایی ـ بنشین ! " رفتم/تا برسم به جایگاه کوچکم/نگاهم خیره به دهانی که تنها گفت / بنشین ! ." معلمانی  تنها که تنها نوشته هایی را دوست  دارند که باب  اندیشه ی شان رقم خورده باشد . به مصداق سخن ، آن که از ما نیست با ما نیست . ادبیاتی که هنوزهم  در میهن ما اندیشه دارد .گویا نگاه فریده هنوز به همان فضای مدرسه معطوف است . ریشه در فضایی بی پاسخ . هنوز شعرش آبستن است و کودک دلخواه اش را نزاییده . به شباهت این شعر " شب رفته است / روز رفته است / جویبار رفته است / من مانده ام با خاطری آبستن / و هنوز نزاییده ام . " گویی هنوز از پله های کودکی  به پشت بام های ممنوعه ی زمان بالا می رود . از پنجره ی خیالش فقر همسایه ها را اندازه می گیرد . از همان پشت بامی که مرگ مادر بزرگش را در شعر سرود  . شاعر  هنوز از همان پشت بام ها به گذشته نگاه می کند . گویی خاطرات در ذهنش راه می رود با سایه روشن هایی از این دست " کودکیم /برآن بام /ولب آن باغچه /و کنار آن حوض /بی من مانده است /وبچه های همسایه ها /که در کوچه های کودکی من /کودکی خویش را می سازند /با انباری از دلهره ها / کوهی از انفجار ها و اعتراض ها . " فریده در قریب به اتفاق شعرهایش دل نگران همان کوه انفجاری است که هنوز هم قربانی می گیرد . با مردمانی زجر دیده که دل خواسته های شان هنوز راه به جایی نبرده است . در طبیعت شعر شاعر هنوز رنج موریانه دیده می شود . و تنه ی درختان سر بریده . درختانی که ناگاه در یک صبح بارانی جوانه می زنند و دل آدمی را با شور و هیجان می آلایند . شاعرخدایان خانه ی ما به سواری می ماند که سخت به راه می تازد . اما هر ازگاه نگاه را به پشت سر می برد زیرا خاطرات گذشته او را راحت نمی گذارد . حتی نسیمی که زمانی بر لب ساحل وزیده بود در ذهنش نقش بسته است . یا همان آفتاب سوزان که در این سوی دوری ها  شاعر را به تعلقات خانه و دیار باز می گرداند . فریده در شعرهایش به درد می آید . آبستن نگاه خسته ایست که زمانی مدادی قرمز روی رویاهای بزرگ اش خط کشیده بود .گویا هنوز  در نوشته هایش لب پاشویه ی حوض  خانه ، همدم باغچه ایست پراز بنفشه های تب دار که همچون او از میان قطره های باران و از لابلای برگ ها به ابر های پشت بام  نگاه می برد . نگاه  کبوترانی که آن روزمست از ترانه بودند . قاصدک های چشمان شاعر هنوز به دنبال بادبادک هایی ست  در دستان کوچه ها ی کودکی اش . هرگز گمان نمی برد روزی درنام خویش هویتی دیگر پیدا کند . تا سنگینی نامش را سال ها به دوش کشد . تا در دفتر شعرش این گونه دست به گِله برد " در منزل اجبار/پشتم از بار بی خویشتنی بشکند." تا آن جا که به مادرش می نویسد " من عشق را در تحمل درد یافته ام!." به شباهت غربت  ِ درد در کوچه های بیگانه . کوچه هایی خالی از بوی خاک آب پاشی شده ی غروب های بروجرد . در یادمان های شاعر هنوز رد پاهایی از آن سایه روشن ها نهفته است . در جاوید یادهای دفترشاعر واژه ها به روشنی به سطح می آیند " هان ! به نرمی گذر کن /مبادا که خراشیده شود /رد پاهای نگاهم به در ودیوارش ." درافق همین نگاه هاست که با تنهایی غصه هایش یگانه می شود .همراه با هر نسیم درهر طوفان و در هر گرداب حتی با هر طلوع خنده . شاعر تا آن جا پیش می رود که همه ی دردهارا میوه ی عشق می نامد . عشقی به وسعت کوچه های خاکی دیارش . کوچه هایی پراز سنگ و چاله . شاعر می خواهد همه چیزرا در آن کوچه هابه شاهدت روزمرگی اش بسپارد . جا جای خاطراتی که او وهم پالگی هایش زمانی در آن می خندیدند ، می گریستند ، می رقصیدند ومی شوراندند دنیای کوچک شان را . تا نوشته هایش در همان فضا قرارگیرد . " و به پستان هامان /هسته ی درد آلود/دست زنیم /شرم کنیم/وهمه ی دنیا راهمه ی کوچه ی مان فرض کنیم !. " فریده تنها شاعر کوچه ها نیست  بلکه شاعر خبرها ،تصویر ها ،سایه ها ، درد ها ، عشق ها ، جنگ ها ، بمباران ها ، دریاها ، بوها ، همسایه ها و فراتر از این ها شاعر مردمان رنج دیده ی فلسطین نیز است . زیرا هر خبر گزنده اورا به وادی امید می کشاند تا این گونه بسراید " به سرزمین خون و مرگ می روم /و شعری از فلسطین می خوانم /ودختری که گفت / ـ آن دم که مادرم /با گلوله ی سرباز اسرائیلی مرگ را در آغوش می گرفت /قلبش را میان دست هایش جای داد/تا زخم برندارد ." عطر وبو هم برای شاعر رنگ شعر به خود می گیرد تا بر آن ها رنگ خاطراتی سبز پاشیده باشد  . در جان جهان شاعر هر چیزی می تواندبه شعر درآید . هر آن چه واژه ها بیش از حد در شعرتکرار می شوند . بوی تو/بوی شب است/بوی یک خاطره است/مثل خاک نم دار/بویی ازگذشته ." در سطر سطر نوشته ها آدمی با موج خاطره ها روبرواست .گویی شاعر دمی از آن  ِ همه رخ داد غافل نیست .حتی در راه خانه دل نگران دوران کودکی اش است . این دل مشغولی تا خواب نیز همراه با شاعر است . گویی چیزی گم کرده باشد . دائم جستجوگر است . در لابلای واژه ها ، ترانه ها حتی تبسم می گردد تا روزهای نیامده را به تصویر کشاند . گویی شاعر و واژه ها یکدیگر را گم کرده باشند . " من با توگمم/ای گم کرده ی من /از کدامین افق/سرخواهی زد؟ ." چیزی بر قلبش سنگینی می کند واحساس دردی در سینه  حتی بغض آهی در گلو دارد .می خواهد خود را از اندوهی نهفته رها سازد . به دنبال شیئی می گرددتا بیاویزد تاریخ زندگی اش را .  "  من به کدامین طناب رهایی /بیاویزم این قبای کهنه ی تاریخ را . " به گمان شاعر شاید این درد ِ زن بودن است . گاهاً اودر شعرهایش درگیر با خویشتن خویش است. این درگیری تمام عیاربا خود در دوشعر روبروی هم دیده می شود . شاعر در نا امیدی ها باز هم به امید متوسل می شود . زیرا می گوید " نمی شود /اما چشم هارابست/ومیان این همه دست های بسته /یک آغوش باز نیافت." اومی خواهد ذهن آفتاب باشد تا به سایه پناه دهد و به باران دل باریدن.حتی در پاره ای از شعرهایش  فراترازآن می رود ، بردل خواسته هایش پا می فشارد .می خواهد روی دریا قدم بزند و روی سفره ی آبی آن با گل های رنگارنگ چیت و کودری شراب عشق بنوشد . تاسپاسی گفته باشد به آنانی که هرگز کسی سپاس شان نگفت . شاعر خود نیز از جنس عاطفه ها ست .می خواهد با بلورهای برف روی هم آغوشی سفید با زمین برقصد . می خواهد پیراهنی از جنس دریا برتن داشته باشد تا تمام دلش از شعر آبی باشد . می خواهد بر قله ی واژه ها  به ایستد و ببوید عطر شعرهایش را با زبانی دیگر ودر آمیزد با کلک سخن در هاله ی بودن . برای او بوی یادواره ها مهربان تر است از صدای قلبش  و صمیمی تر از حس دوست داشتن زیر پوست تنش . گاه جنس زنانه ای شاعر را می آزارد ، جایگزینی برای آن نمی یابد . " افسوس /که این همه ـ خواهران ـ هرگزخواهران من نخواهند شد /ماگرچه از یک خاک برآمده ایم . " فریده در سروده هایش سعی برآن دارد تا به رنگ وجنس آن ها درآید . تا از اندوه وغم زنانی زجر دیده سخن گوید . تا حسی باشد در رگان همدردی آنان . دست هایم را دور پستان هایم می گیرم /می خواهم از زیر ضربه های برنده ی ذهن دولبه ی تان /نجاتشان دهم ." گاه شاعر در همان کوچه هاست که به بن بست می رسد . برجهان بی تحرک ها قدم می گذارد . گویی هیچ چیز به دل خواهش نمی روید . گویی در دنیای ممنوع ها ایستاده است . همراه با صخره های عریان و درختان بی ریشه  .پیوسته در سکوت بکر خویش به دختران وحشی صحرا می اندیشد . با سطر هایی از شعر روی آبگینه های زمان خنج می کشد تا دل ریشش تسکین یابد . " باد دستان مرا روزی به غارت برد / که بیش از او نیازمندشان بودم ." وسوسه دستان باد نگاه شاعر را به آن سوی مرز ها می برد . تا بیاد  رنج سرکش زنان افغانستان ،عراق وپاکستان فریاد بسراید  . " سینه کوه پر از فریاد است . " زبان نگاه شاعر زبان درد آلودی ست به زخم های پیرامونش " آه از آن نگاه ها / که ماندنی اند /حتی اگر/چشمانم را ببندم به روی همه ."

خدایان خانه ی ما = مجموعه سروده هایی به همین نام

فریده = منظور فریده ابلاغیان  ، شاعر مجموعه ی شعر خدایان خانه ی ما

24/02/2011 استکهلم

ماشاءالله جماتی پور