علی خان در باورهاو داده های موسیقی هرمزگان
تصویرها درموسیقی علی خان خود گویای وحدت کلامی ست ، فراتر از دل خواسته هایی که دربطن ترانه هایش جاری ست . به گواه نوشته ای از یونانیان " گاه قدرت یک ترانه بیش ازقدرت یک فرمانروا است ." بی شک چه کسی می تواند ضرب ریتم ترانه های جنوب و بندر ، خاص موسیقی علی خان را شنیده باشد و به وجد در نیامده باشد . گویای رج احساسی ست گم شده ، درغوغای دلی پر شوراز حواشی بندر . نیازی نیست تا شنونده ی ریتم ها درک درستی از معنا و مفهوم واژه ها داشته باشد . گیرایی آهنگ در ترانه های علی خان خود شور سرریز سرشانه ها ست . احساسی شاد و گرم به هویت موج های دریا بر کرانه های ساحل . ضرب ریتم ها در آهنگ های علی خان به صدای صاعقه در کوه می ماند ؛ آن گونه که قطره های باران از قله های کوه به دامنه ها سرازیر می شوند . ریزش سر شانه ها یا همان سرکنگی های علی خان در هنگام اجرای ترانه ها نیز افق باران سرشانه ها ی رقص بندر ا ست که خود سیل هویت ترانه ها ست تا دریا . موسیقی علی خوان یادآور بزمی ست دلنشین و سیطره انگیز در وادی جنوب . گاهاً بخش بزرگی از شناختنامه ی ترانه های علی خان سر درهویت و زبان بومیان دارد . شِکوه زخم هایی که با لحنی پر حرارت و گرم سروده شده تا در هنگام اجرای موسیقی نواخته شوند ـ بیان احساس اندوهی عمیق با لبخند ـ گویشی دلپذیر از هزاره های تاریخ که هنوز هم در دل مردمانی ساده و بی رنگ به سخاوت ترانه های باران وعطر درختان چوچ جاریست . بالندگی و پر باری ترانه های علی خان از آن روست که او خود دستی در ساختار ریتم آهنگ ها وشعرهایش را دارد . این موزون زیبا شوری شگرف به غنا و حال و هوای ترانه ها می پاشد . مضاف از سخاوت پیام انسانی ترانه ها ، علی خان سعی دارد تا مردم را درهنگام اجرای ترانه ها همراه و با خود داشته باشد . علی خان به خوبی پی به این خصلت بی پیرایه ی بندر برده است تا با آنان بخندد و برقصد .علی خان در متن ترانه ها یش همیشه با مردم است ـ حضوری گرم و دلنشین . کشش هیجان های خستگی ناپذیر در موسیقی علی خان کنکاشگر غم هایی ست در حجم ترانه ها یش که خود بخشی از موسیقی هرمزگان را نمایندگی می کند . با کهن بومیانی دیرین که هم چون نیاکان خود وابسته ی شعراند و شراب . آگاهان موسیقی جنوب به خوبی می دانند که آواها در طبیعت سوخته ی بندر خود ملودی آشکاری ست در ریتم ها و نت های موسیقی آن خطه از میهن . گاه که باد در شاخه های کهور می وزد یا آن گونه که توفان سر شاخه های درخت شیریشک را بر هم می تازد ، آواها موزون دار نجوای دلپذیر نت های فراموش شده ای ست در بطن آهنگ های جنوب . تا بیت و شروند ستاره هایی باشند روشن در ضمیر شب های کویری زمستان موسیقی هرمزگان . آن چنان که طبیعت دریا در تلاطم امواج بر کناره های ساحل خودآهنگ آرامی ست تا خواب را به درون چشم ها هموار سازد . گاهاً نیازی نیست تا دست آرشه ای بر سیم های چنگ شود . یله ی موج ها برکشاکش هم کشش پر جاذبه ای ست بر روح ساحل نشینان دریا . موسیقی در جنوب وبندر به شباهت موسیقی هر سر زمینی دیگر تاثیرپذیر از طبیعت وشیوه ی راه و رسم زندگی مردمان دیار خویش است . ریتم و ضرب های موسیقی هرمزگان پیوندی نا گسستنی با گرما و شرجی و آفتاب و دریا دارد . عبورالهام بومیان بندر از این آواها شوری پر جاذبه واحساسی شگرف درسونامی آهنگ ترانه ها پدید می آورد . تا زمزمه ی ساربانی باشد وقتی از شنزار های کویر می گذرد . تا رد پای مردی باشد در حاشیه ی تنه درختان خرما . هنگامی که ریتم های پروند ** انعکاس نوایی ست بغایت یک نت ساده . یا آوای شروند مادری برکنار گهواره ی کودکی پاک و معصوم . در جنوب موسیقی با مردم زندگی می کند . پا به پای شان راه می رود . در غم و شادی شان شریک می شود . می توان گفت به شیوه ای لازم و ملزوم یکدیگر و تاثیر پذیر از هم . آن گونه که درختان کهور ، کرت و کنار در نامشان رنگ می پاشد . آن گونه که ایام هفته به نام در می آید . و بازبه آن شباهت که فلزات نیز به رسم ترانه در صدا و نوا می آمیزند . تا همه معیار عیاری باشند درنت های موسیقی هرمزگان .این شگفتی اعجاب برانگیز هجاهاست که بیننده و شنونده را به فکر وا می دارد تابه پویایی درون موسیقی علی خان که خود بخش جداناپذیراز موسیقی هرمزگان است پی برده باشد ـ کلامی زیبا با آهنگی موزون . علی خان می کوشد تا درک وتصویری زیبا از ترانه هایش به انسان مخاطب واگذارد . اگر چه موسیقی نیز همانند هر چیز دیگر در این جهان زندگی می کند . وسواس علی خان در ترانه و آهنگ بیش از هر خواننده ی هرمزگانی ست زیرا می خواهد فراتر از روند بارز رویدادهای جامعه ی زمان خویش باشد . تا آن چه که دل خواسته های بومیان بندراست در موسیقی هرمزگان تجلی و انعکاس یابد ، با شکلی عامه پسند و ترکیبی خوش . تصویر ترانه های علی خان درد وآلام بومیان بندر است . مردمانی زجر دیده که رنج را با پوست واستخوان های شان لمس کرده اند . علی خان مخاطب ذهنش را نه با غم بلکه با شادی ترانه وریتم آهنگش می شوراند . این از ویژه گی های موسیقی هرمزگان و علی خان است که غم را با شادی به تصویر می کشانند .اندوه را در سینه نهان می دارند تا آدمی رانیازارد . به هر رو و آن گونه که سخن رفت موسیقی هرمزگان نه تنها از دریا مدد می جوید بلکه از درخت و گل و آهن وصدف و بادو آتش نیز یاری می طلبد تا آدمی پایش را به زمینی که از آن او است محکم تر کوبیده باشد . موسیقی هرمزگان به هرشیوه و وسیله ای که هویت شده باشد خون را با خون نمی شوید بلکه در حسرت باران با ترانه و آواز و نوای جفتی و کسر به کوه پناه می برد و باران را از خدای کوه آرزو می کند تا دلمردگی خون را با آب بشوید. به امید موسیقی اش ایمان دارد . دل خوش صاعقه ایست به نماد باران تا رودی باشد بر بستر خاک سوخته ی بندر . تا شاهد آوای قطره های بارانی باشند وقتی از ناودان به زمین می غلتد .از آن جا که علی خان زاده ی جنوب وبندر است . هم طبیعت زادگاه اش را به خوبی می شناسد و هم گویش وساختار های فرهنگی و درد جامعه اش . به درستی که علی خان از درد ها و رویا های نابود شده ی بومیان بندر سخن می گوید . از آدم هایی نامرئی و بی تصویر که در ذهن وخیال او جایی برای خود پیداکرده اند . علی خان از معدود خوانندگان هرمز گانی است که پی به راز درون این سوخته دلان ساحل برده است تا در بومی ترانه هایش توانسته باشد از جنس آنان وبا آنان باشد . علی خان از بیت واژه های پیام اش عبور می کند تا به اصالت کوچه های موسیقی هرمز گان دست یابد . از این رو ست که او گذشته از طبیعت بندر از ماه ، فصل ، سال و رسم وعادات مردمان جنوب نیزدر ترانه و آهنگ هایش بهره می جوید .اوج این گیرایی پیام را می توان در ترانه های مش چنگی ، ا چوشیدن غم مثل زالو و لنج ام ثمره شنید و شاهد شد . به راستی جنس احساس و عواطف ریتم موسیقی علی خان همان شور توام با هیجان ها ست . همراه با فصل سرکنگی ـ رقصی گرم و گیرا . خوانندگان جنوب و بندر جدا از بومیان خویش نیستند . سفره ای خالصانه با بوی شراب ونان و حضور شرجی . گذشته از آن چه در روند شعری علی خان به واژه در می آید . نقش زن نیز در ترانه های علی خان برجستگی خاص خود را دارد . حضوری زنده و پویا . " بیوه زنم و تنها در ترانه ی لنج ام ثمره" تصویر زنی با دو کودک خردسالش را به نمایش می گذارد که جزبه بازوهای قدرت مندخویش به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد . این خصلت زیبای زنان جنوب است تا نان را به زور بازوی خویش گرد آورند . در تنهایی سحر پا به پای مردان از خواب برمی خیزند تا نان را شرافت مندانه به خانه باز آورند . در روزگار کودکی بارها شاهد زنانی بودم که در کوره های آجر پزی و خشت زنی و عملگی هم دوش مردان رو ی به کارهای طاقت فرسا می آوردند . حتی درحمل و صفافی بشکه ها و حلب های نفت از دریا تا ساحل و حضور شان در گارگاه سنگ کرومیت . هنوز این قشر انبوه در کوچه بازارهای بندر ، بازار ماهی فروشان زیر آفتاب و باران ، شرجی ودرد نان می آفرینند . علی خان به خوبی آنان را در موسیقی هرمزگان می ستاید . زنان و مردانی که از ثروت بیکران دیارشان محرومند . دستی نیست تا دستگیر دستانشان باشد در روزهای تنهایی شان . سوختگانی فراموش شده در جزیره ی ثروت . حکایت ترانه ی سرباز ترسو بر هیچ باوری نمی گنجد که نگاه خیال و تصویر ذهنی علی خان سرباز بی نام ونشان وبی مدالی باشد . روی سخن او با آنانی ست که خودرا خدایگان ارتش می دانستند . هویت ترانه های علی خان از داده هاو کد های ایرانی نشئت می پذیرد . از شایستگی زنان و مردانی که وطن در قلبشان می روید و می تپد . فرزندانی دلیر و پاک و وطن دوست ، نه بیگانه و اهریمن . این جاست که علی خان به عمق هویت ملی ترانه هایش دست می یابد . جام کلام این که موسیقی علی خان بازتاب رنج ها و اعتراض های بومیان بی پناهی ست به چالش ها و نابرابری های موجود در جامعه زمان خویش با بخشی فراتر از آن ، که این خود راستایی ست زیبا و قائم به ذات در موسیقی گرم استان هرمزگان .
05/02/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
*در استان هرمزگان ـ بیشتر مردم آقای علی حبیب زاده بنام علی خان می شناسند که یکی از خوانندگان مردمی خطه ی جنوب می باشد .
**پروند = نوعی طناب
ازدحام سایه ها ـ از عبدالحسین مهدی حسینی
در مجموعه شعر ازدحام سایه ها ، شاعر به سراغ سایه ها می رود ؛ سایه هایی که چشم را می کوبند و بر هیچ پرده ای جاری نیستند. در پرده ها یی که هیچ نقشی سر جای خود نیست . سایه هایی که نقش همسایه ها دارند و او را تا ته کوچه ی شک دنبال می کنند . شاعر زبان به گلایه نمی برد حتی با جاده که همسفر شعر اواست کنار می آید . آن جا که می سراید : " باکی نیست
این جاده هم مرا برقصد
من که دستهایم را
چند صدا پیش تر از این
سروده ام "
در صفحه ی دیگر همین مجموعه شاعر با لب های تاریک زمان باز به سراغ کوچه های پر سایه ای می رود که در آن " عابران سیاه پوشن / می نویسند / تمام سپید را ."
شاعر با تصویر ها از دروازه ی سایه ها عبور می کند ، تنها در کوچه ای بن بست می ایستد و در سکوت خیالش ، خیره ها را تماشا می کند . شاعر خواننده ی کتاب را با خود به همان کوچه ها ، می برد تا با او به خوانند " خط خطی / از واژه هایی کبود . "
کوچه ، سایه و سکوت از عنصر های اصلی مجموعه شعر شاعر اند . این شعرخود مشت نمونه ی خرواری است در ازدحام سایه های مهدی حسینی .
قلم و کاغذ
ودستی نانوشته
وبعد باران
وکوچه هایی خیس از خشکی
یادم باشد
این بار
اول پنجره را بنویسم
وبعد از آن
کوچه را آهسته ، آهسته بسرایم
یادم نمی آید
که
یاد داشته باشم
یاد را
این سایه ها هم که
هر روز
برکوچه ای
می خواند :
سرد ِ
سرد
و سرد ترین سکوت را
با هیاهوی شاعرانه اش
می سراید
و دیگر
پنجره را
اشاره نمی شود
خیلی خسته ام
باید باران را سر جایش بخوانم
وکم کم
دستهایم را
بنویسم
برسایه ی آن سایه
که مدتها است
مرا نوشته است
1385 ـ بندرعباس
درست یکسال پیش بود که آقای مهدی حسینی ـ شاعر ـ را در دارایی بندر عباس ملاقات کردم . مهربان و متواضع دفتر شعر اش را با یادداشتی که روی برگ اول این مجموعه نقش بسته به رسم یادبود و یادگار به من تقدیم نمودند تا آن گرمایی باشد برغربت و هوای سرد سوئد . زمان بی رحمانه زود می گذرد ، انگار دیروز بود . این نوشته پاسخی است به محبت های این شاعر هرمزگانی . و معرفی کوتاهی از نوشته هایش . باشد تا چشم های مان میهمان آن سایه ها باشد.
علاقه مندان به شعر و هنر می توانند این مجموعه را از کتابفروشی های شهر بندرعباس خواستار باشند .
09/01/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
اگر چه زمستان و پائیز آن طور که تابستان داغ و پر شرجی در هویت آب وهوایی جنوب ریشه دارد ، کم می آورند . اما همین که هجوم گرما پس می نشیند . بادهای نعشی و شمال بر شاخه های درختان کناربه چله می نشینند تا بومیان به باور خویش چنان پندارند که زمستان در راه است . هر آن چه درسایه های ذهن شان برخوشه های درختان خرما رطب بار است و بر شاخه های سبز درختان لیمو، خوشه ها ثمر نشسته است .هنوز زمستان نیامده بهار سبز می شود. در یکی از همان زمستان های جفره بود که مرتضی به دنیا آمد . در همان باد های نعشی سال که طوفان یله دار موج های دریا بود . موج های چموشی که گاه پا فراتر از ساحل خویش می نهند ؛ به در و دیوار های منازل کنار دریا می پاشند و می کوبند . گویی سخن از دریا دارند ؛ دریایی که برای بومیان شناسنامه است و هویت . حال داشت جفره هویت مرتضی را در کرانه های خود به ثبت می رساند . یعنی نه آنگونه که در شناسنامه آمده است : " سی ویکم شهریور ماه هزاروسیصدو بیست وهشت خورشیدی . " هر آنچه به گفته ی مرتضی روزی این تل شنی عمر دیر یا زود فرو می ریزد حال مشتی کم یابیش . آن روز ها خانه ها نزدیک تر به دریا بودند . ویله موج ها آواز ی خوش برای آرامش خواب ها. پدرومادرمرتضی هردو از اهالی روستاهای تنگستان اند.از آن جایی که پدرش دریا نورد بود وناخدا ؛ همیشه در خانه سخن از دریا بود از طوفان و موج ، از بلم و قایق، از لنج و جالبوت و از یدکش پیلوت و کشتی ها. هر آنچه سفره ی بومیان از دریا رنگ می پذیرد. و میهمان خانه ها از جاشوها و ناخداها . گویی دریا آتشکده ی خانه هاست. آنی که نان برسفره می آورد وبومیان منت پذیر دریای خاک خویش اند . یادمان های ذهن مرتضی دربنادر جنوب در کوچ است . بیاد بیابان های پراز بنفشه های وحشی سر بندر که مادرش آن ها را گل اسبی می نامید . بیاد عطر یاس هایی که بر دیوار مدرسه ای در بوشهرکه هنوز هم حس اش می کند . بیاد غروب های زیبای ساحل جُفره است . بیادحرکت شن های ماسه ای بندر جاسک ، گواتر . وباز بیاد شب های مهتابی دریا های پر سخاوت جنوب . وباز بیاد هزاران خاطره های آن روزگاران که گویی همه پژواک فضایی ست در فضای ذهن کودکی اش که تا به امروز جاریست . هنوزمرتضی در رویاهایش بندرعباس را بیاد می آورد . آن جا که در داستان هایش هنوز قطره های باران از شاخه های کهور بر زمین تشنه ی فرو می غلتند . خاک و دریایی که هنوز در روح زمان جاریست حتی در غربت سرد سوئد . رویای دریاهایی که هنوز هم در سطر سطر گفاره و فصل ها و چند تموکانی در فضا به چشم می خورند . مرتضی بعد از اخذ دیپلم ریاضی از دبیرستان بیست و پنج شهریور بندرعباس راهی سوئد شد . او دارای مدرک فوق لیسانس ریاضی از دانشگاه تربیت ومعلم شهر اوپسالا است و سال هاست که در یکی از دبیرستان های شهر نورتلیه به نام رودن ریاضی تدریس می کند .
ماشاءالله جماتی پور
12/12/2010 استکهلم
نقدی برمجموعه داستان ـ گفاره و فصل ها ـ اثر مرتضی محمودی
تحت عنوان :
بوی خیس خاک ِ باران خورده
آدم های داستانی گُفاره و فصل های مرتضی محمودی آدم هایی اند همراه در استتارمحیط زندگی شان یا به عبارتی هم رنگ و شبیه نویسنده ی خاک جُفره ؛ چیزی از جنس گرما ، دریا و شرجی و شبوهای وحشی جنوب . آدم هایی به شباهت جاشوها و ناخداها . آدم هایی همیشه سرگردان ؛ که با خیزاب های دریا به این سو و آن سو کشانده می شوند. مرتضی از آدم هایی می گوید که آرزوهای شان ساده است و کوچک با نگاهایی از جنس باران . آدم هایی گشاده دست و رو اگر چه در دستان شان گل های فقر می روید . آدم هایی همیشه مهربان و دوست داشتنی . "به نخل های عبداله سورویی که رسیدیم شوق دیدار پیر مرد و گپ زدن با او ما را به طرف خانه ی گلی کهنه ای که او با بچه هایش در آن زندگی می کرد ، کشاند . نخل ها مال او نبودند ولی ما آن را نخل های عبداله سورویی می خواندیم . ما را که دید با سلام و لبخند همیشگی به طرف مان آمد." رگه های داستانی او یله های دیدار شوقی ست بی پیرایه و زلال که هر تازه آشنایی را به سفره می خواند تا در کنارت بنشیند تا بگوید با تو . تا تورا از آن چه غم است به سجاده ی دریا و شادی مهمان دارد. تا فراموش کنی دمی اندوه بی پایان را . دریغا که خود زاده ی رنج است و درد. نهایت جام آن جااست که او خم بر ابرو نمی آورد تا تورا مایوس سازد از غم نهانش . عبداله سورویی با نداری هایش از خرما رنگینک درست می کند و بر سفره می آورد . در گفاره و فصل ها سخن از آدم هایی ست که در خلوت مانوس نخل ها گم شده اند . سخن از بچه های پا برهنه ایست که از سر شوق در زیر باران می دوند . سخن از گم شدن آدم ها ست وتابلو ورود ممنوع ها . " باران می آمد که به یاد کلاتو افتادیم . کلاتویی را به یاد می آوردیم که آن روز بارانی پشت تپه و ماهورها و نخلستانی یافته بودیم و حالا همه چیز عوض شده بود . دیگر آن جاده ی باریکی که ما را به طرف نخل های عبداله سورویی می برد ، نبود . دشت وسیع و ساکت پر شده بود از مصالح ساختمانی و ساختمان های نیمه تمام . و جرثقیل هایی که صدایشان به وضوح دیده می شد و آهن پاره ها را با خود به این طرف و آن طرف می بردند . به دنبال جاده ی خاکی قدیمی می گشتیم که گم شده بود .جاده ای ماشین رو آن را بلعیده بود و از خاربوته ها هم حتی اثری نبود . هر طرف تابلوی ـ منطقه ی نظامی و ورود ممنوع نصب شده بود . تنها باران بود که غمگینانه می بارید. گویی جغدی بر ویرانه های کلاتو نشسته بود. گاهی صدایی به گوش می رسید و بعد هم گم می شد." در گفاره وفصل ها سخن از بی پناهی و بی سرو سامانی آدم هاست . از بی یاوری ها از خالی بودن دستی تا دست های محرومان را گرفته باشد . آنهایی که همیشه فراموش اند. "پیکاب توی جاده ی خاکی کهبنگ ناله می کرد و آهسته می رفت. دست راستم پیرزنی بود که لباس سیاهی به تن داشت و پس از سال ها داشت به بوشهر باز می گشت ، پیرزن داشت با کنار دستی اش حرف می زد و اشک می ریخت ؛ با بدبختی رسول را بزرگ کرده بودم . برای خودش مردی شده بود. جاشو بود ؛ رو لنج جاسم کویتی کارمی کرد . تو ارازه زمین خریده بود . پنج ماه پیش که زمستان بیداد می کرد و طوفان و باد در دریا امان نمی داد ، لنج تو راه کویت غرق شد . دریا چیزی که گرفت پس نمی دهد. تنها ماندم و بی سرپرست . ناله ی پیکاب تو تاریکی و سکوت ملال آور کهبنگ می گشت .لباس سیاه تن مادر رسول هم توی تاریکی شب گم شده بود." از آن جا که نویسنده ریشه در تنگسیر دارد به سراغ زار محمد می رود تا به اصل و هویت اش باز گردد. البته نه بازگشتی به شباهت مادر رسول که اسیر سرنوشت محتوم خویش شده بود. "از لنج ها پیاده می شویم .درمیان تنگسیرهایی که به ساحل قدم می گذارند ، زار محمد را می بینم که موقرانه قدم بر می دارد و از میان آن ها راه می گشاید به طرف درختی می رود . زمین زیر درخت را می کاود و از دل خاک تفنگی را که سال ها پیش زیر خاک پنهان کرده بود بیرون می کشد و تفنگی را که همراه خود آورده بود به من می سپارد . حس می کنم که زار محمد در هیات یکی از برادرانم ظاهر شده است ." کتاب را که ورق می زنم نویسنده را می بینم که چون آدم های داستان در کوچ است. " تمام ذهن مان پر از خیال کولی ها شده بود ؛ همیشه کوچ بود و کوچ ." او خود را کولی وش می پندارد . کولی ای که رد خیمه هایش از جفره گرفته تا بوشهر ، سربندر، بندر شاه پور ؛ خرمشهر ، آبادان ، اهواز، بندرعباس ، جاسک ؛ چاه بهار وگواتر پیداست . و ادامه همان کوچ به اپسالای سوئد نیز کشیده می شود . درست به شباهت کولی داستان هایش . "تنها رو به روی مان دشت وسیعی بود که رفتن را وسوسه می کرد و زمین چادرها که خالی بود . حال تنها شوریدگی کولی ها باما مانده بود که ما را به دست باد می سپرد ." براستی او خود کولی داستان های خویش است . در نگاه های مرتضی هنوز بنفشه های وحشی سر بندر می روید. گویی هنوز آن جا زمستان است و باران همه چیز را پوشانده است . در داستان های خاطره ها کودکی اش را مثل گل اسبی های سربندر در راه مدرسه می چیند و می خواهد یاد مان هایش را برای آن هایی که می شناخت ببرد . هنوز نمی داند که آن ها دیگر نیستند . مثل آن بار که از سفر باز گشته بود و خواهر ش را دیگرهرگز ندیده بود . نویسنده در داستان هایش هنوز بیاد آن روز ها نفس می کشد . گویی هنوز کنار در ایستاده و به آسمان جُفره نگاه می کند. به ابرهایی که از پشت کوه فراز می آیند . به بالای سرش که می رسند نمی بارند و می روند . نویسنده نا امید از باران نیست چرا که می گوید : " شاید پشت کوه باران باشد." با همین امید است که او صدای رعد را در کهبنگ می شنود و صدای باران در بیابان های سربندر و صدای بادها را هنگامی که توی آب ها می دوند . و صدای یله ی موج ها وقتی جاشویی پیر شروه ی غمگین اش را در داخل هوری کوچک اش می خواند و آرام پیش می رود . گویی نویسنده ی داستان همان پیر مرد لارکی ست . مرتضی محمودی با قهرمان های داستانش زندگی می کند. از غم و دیار آن سامان سخن می گوید ؛ از کوچه های تاریک وخلوت از صدای مبهم و دور از سکوت تار و خزه بسته ی شب های خاموش بندر . از خاطره های غمگینی که از دردهای ناشناخته می میرند . وازمرگ زن ها و دخترهایی که در گل های اطلسی پیراهن شان گم می شوند . آیا این همان گل های اطلسی دشت های سربندر نیست که روزگارانی دسته دسته در راه مدرسه می چید تا برای آن ها ارمغان برد ! به هر رو رد پای نویسنده نه تنها همراه با بومیان بندر است بلکه همیشه با پشنگ پشنگ باران در کوچه پس کوچه های آن سامان نیز دیده می شود . نوشته ام را این گونه به داستان تکیه می دهم " کنار جاده سوار مینی بوسی شدیم . به نخل ها که رسیدیم پشت سرمان میناب بود که در حریر ابرها آرام خفته بود . باران که از خروش افتاد کفش را پا کردیم و به راه افتادیم .تا ظهر چیزی نمانده بود و گورزانگ که در هوای بارانی نیم روز خاموش و تنها بود . به خانه ی محمد گورزانگی که رسیدیم برادرش دم در آمد و ما را با خود به درون اتاقی برد . گوشه ای نشستیم . هیچ نمی گفت . عصر که آمد نخل ها پر رمز و راز تر از پیش سر بر مخمل سرخ تیره ی ابرها داشتند . تا مهرگان راه درازی بود." به هررو فضای داستان ها ی گفاره و فصل ها فضایی ست از دست های خالی انسان هایی محروم و مهربان با قلبی ساده و معصوم . آدم هایی پاک به زلال باران .
جُفره = بندری در استان بوشهر
کلاتو = نام روستایی در استان هرمزگان
رنگینک = غذایی است که از خرما و دارچینی و آرود با روغن و گردو درست می شود
کهبنگ = نام کوهی میان بندر گناوه و بندر دیلم در جنوب
ارازه = نام منطقه ای در حوالی آبادان و خسرو آباد
لارک = جزیره ای در استان هرمزگان و خلیج فارس
جاشو = ملوان
هوری = گونه ای بلم
گورزانگ = روستای از توابع شهرستان میناب
17/12/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
معرفی مرتضی محمودی : خالق رمان چند تموکانی در فضا وهمچنین مجموعه داستان گفاره وفصل ها
مادر و دریا
همیشه رو به دریا می نشیند و
اشک می ریزد
تا سخاوت چشم هایش را
روانه ی دریاها سازد
گویی
هنوز هم مقروض دریاست
با غمی فرو خفته
می خواند زیر لب
آواز همیشگی اش را با شروه ای سوزناک
کی اَ بو
مایون دیریا
به جوون بندون ِ
دور ِ پا اُت
کی اَ بو
سنگو اَ پات ول بَشه
رو دوش ِ دیریا سوار بَشی
لو تیو پیدا بَشی
تا ببینُم
رنگ پردرد ِ رویا اُت
تل ِ جلبیل خو تکو نم
با همی پائون شهماتوم
ته بَرم
یه جای دور
تو کلو
دفنت اَ کونم
کی اَ بو
دیریا مهربون بشه
تا ای دل پر خون م ِ سبک بشه
دلُم شوا
هیچ که
تو دیریا اسیر نبو
تا مث مِ
ای تو خوار و
ذلیل
نبو
زن اشک می ریخت
و
دریا را در تنهایی خود سهیم می دانست
زیرا بر آن باور است
که دزدان دریایی
شبی
راه را بر قایق پسرش
که پراز اجناس قاچاق اربابی بود
بسته بودند
و بر پاهایش سنگ آویزان کرده بودند
و به دریا انداخته بودنش
آرزو دارد
آن اندازه پاک و معصوم بود
تا خدا وند
معجزه می ساخت
آن گونه که موسی
آب ها را دو شقه کرد
می توانست آب دریا ها را پس بزند
روی زمین ته دریاها راه برود
تا پسرش را پیداکند
سخت در آغوشش گیرد
تا در گوری ارزان قیمت ـ به اندازه ی تمام دارائی شان
به خاکش سپارد
آه !
زن هر غروب
رو به دریا می نشیند و
اشک می ریزد
در انتظار روزی ست
تا سخاوت دریا
پسرش را به او باز گرداند .
24/10/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
پایان هفته
عصر جمعه بود . عصرکه چه عرض کنم ، بهتر است شب خطاب اش کنم . آبروی هرچه عصر بود برده بود . تاریکی دوپا تو آن جای شب کرده بود . به شب می گفت تو بیرون نیا که من هستم ! سیاهی مثل برف داشت از آسمان می بارید وهی رو زمین تلبار می شد . نه به آن روشنی تابستان و نه به سیاهی و برف آخر پائیز سوئد . معمولا عصر روزهای پایانی ماه نوامبر این جا به شب بیشتر شبیه است تا به یک عصر بی سر وته و خشک وخالی پائیز . به هر رو سیاهی داشت بیداد می کرد . گویی می خواست دق ودلی اش را از روزهای بلند و پر نور تابستان در بیاورد . و حسابی تلافی آن روز ها را کرده باشد . سیاهی عین شتر مست کینه ای ، داشت وجب به وجب سفیدی را تعقیب می کرد .البته این جنگ و گریز مختص امسال و پارسال هم نیست . سپیدی و سیاهی یک جورایی از هم دلخورند . تا بوده همیشه برای هم شاخ و شانه می کشند و چشم دیدن یکدیگر را ندارند . با گرز سرما و گرما به جان هم می افتند . مثل تمام جنگ ها برنده ای تو کار نیست . این کشمکش ها و تهدید ها مثل خیلی از درگیری های زرگری تا زمانی که زمین رحل اقامت اش تو فضا انداخته ، هست که هست و کاری اش هم نمی شود کرد . تا فروغ خورشید وجود دارد این اختلاف هم به جای خودش باقی است . به هر حال عصر آن روز هم مثل ما شهمات و خسته شده بود . همه ی دانش آموزان رفته بودند . به جز یکی از بچه ها . طفلکی بی حوصله شده بود و هر لحظه چشم می گرداند تا یکی بیاید و اورا از این جا به خانه اش ببرد . از هر چه بازی و اسباب بازی بود زده شده بود . اسم بازی را که می آوردی حالش به هم می خورد و بالا می آورد . برای وقت کشی مداد و کاغذ برداشت و شروع کرد به نقاشی کشیدن . من و همکارم به هر سیاهی که از پشت شیشه های پنجره رد می شد دلخوش می کردیم . و گمان می بردیم که لابد یکی از والدین اش آمده تا اورا با خود ببرد . تو این فرصت دلمرده تلفن دستی برداشتم و رفتم رو سکوی پله ای که به طبقه دوم ساختمان راه داشت نشستم . اگر چه بعد از نهار چند دفعه به مسعود زنگ زده بودم . اما هر بار گوشی پیام می داد که در دست رس نیست . تا مجدداً شماره گرفتم خوش شانسی از خر شیطان پیاده شد و خط راه که هیچ شاه راه داد . شماره که دید خنده تو صورتش پاشید و گفت : " چطوری " اگر وسط هفته زنگی به هم نزده باشیم معمولاً آخر هفته رو شاخ اش است. زنگ می زنیم و پایان هفته ی خوبی برای هم آرزو می کنیم . این آرزوی دل نگرانی هر هفته ای ما است . حرف به گله بردم و گفتم مرد مومن خودت که شب شعر نمی آیی هیچ ! . تازه سفارش هم می کنی که آگهی برایت بفرستم تابه برو بچه های همشهری میل کنی . تو حرفم پرید و گفت : " با اهل و عیال رفته بودیم مهمانی " این طور که از قراین پیدا و معلوم است ما دانسته شب های شعرماهیانه ی مان را همان روز و شبی که دوستان دعوتی دارند برگزار می کنیم . یا درست شب جشن تولد همسایه ی شان . تازه اگر می دانستم کسی خط ات نمی خواند برات میل نمی فرستادم . خنده ای کرد و ادامه داد : " ای بابا پنج خط درشت مان نمی خوانند تا چه رسد به پنج خط ریزمان " . به هر حال قبل از خدا حافظی می خواستم حرف پایان هفته با یک شعر تمام کنم . برگشت و گفت: " من هم یک شعر دارم " . گفتم پس می شنویم . هندوانه زیر بغلم گذاشت و سیس ام کرد که شما بزرگتری . گفتم پس با این حساب قپان و شتر هم نظر شما را در مورد بنده تائید می کنند . توهمین کش و قوس بیاد سلمانی جماعت ها افتادم که تا بیکار می شوند ترتیب پا زلفی هم می دهند . هر آن چه این عمل به آن ها نسبت می دهند اما عمومیت دارد . آن طور که معلوم است هر صنفی از همان کوچه می رود که سلمانی ها رفته اند . این گونه نوشته ام برایش خواندم
برشکسته سبوی آرزوی خویش
غبطه می برم
و چشم می گردانم
به پستوی ذهنم
تا یاد آورد مرا
ماه را
چگونه خطاب کنم
وقتی تاریکی
در ایوان
به انتظار نشسته است
با به به چهچه ی مسعود دل خوش کردم و گفتم گوش خوابانده ام . سپس او نیز شعر مردم *اش این گونه برایم خواند :
" بغض در گلوی تو
گریه بر گونه های من
درد در سینه ی تو
شیونی بی صدادر آوای من
غصه تو
دغدغه تو
هراس تو
من دستان ناتوان همیشه در هجرت
نیاز تو
نیاز تو
نیاز تو "
سر ضرب به به چهچه اش را از من پس گرفت . بیاد ضرب المثل قدیمی خودمان افتادم که می گویند : " قدح جایی رود که باز آید کاسه ای . " تو همین اثنا موبایل اش داشت زنگ می خورد . با عجله گفت : " باید بروم " دنبال اش آمده بودند . صدای بوق ماشین داشت تو گوشی تلفن می پیچید .
سیس = چاخان
* مردم = سروده ای از مسعود اعتمادی
24/11/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
پرسه ای در متن نوشته های شعری رباب محب
رباب شاعر از کوچه پس کوچه های شعر می گذرد ،البته نه آن راه کوچه هایی که دیگران رفته اند . می خواهد خود باشد . با تقلید کنار نمی آید ، به گونه ای شاید تقلید او را بر نمی تابد . اگر چه هنرمند همیشه از توشه بار دیگران مدد می جوید ؛ بسان سیل که در مسیرپیش رو می غلتاند هر چیز را با خود تا به دریا راه یابد. اما هر بار با بارانی تازه سنگ های مسیر را با خود می غلتاند . رباب می خواهد گذر کند راه را و مسیر را اما نه با باران تقلید . زیرا می داند در آن صورت شعر مرداب می شود . نگاه کنید به گزیده شعری از او ؛
آمده
چقدر به من نزدیک است . بر بستری از
گل خوابیده و نسیم چند قطره ی بنارسی ازبر موهای
آشفته اش می چکاند :
" هست شب . آری شب "
" چرا شمع را خاموش نکنم "
تاریکی همیشه اینجاست .
اگر نباشد که من ـ
به من
شبیه نیست .
به نطفه بر می گردم . عقیق به تنگ آمده ام را از
نگین در می آورم .
اندیشه ی ماه دیگر ساکت نیست .
کژدمی بربال خیزاب در شلوغی بی کرانه ی تالارهای
فردا می جهد .
رباب ازبی خودی بر دیوار ِ نیما و جنگ و صلح تولستوی وام می گیرد تا بسراید شعرش را . براستی کار شعر نه تقلید است و نه بازگویی حقیقت ها ، کار شعر تفسیر است و باز آفرینی دگرگون شده از رخ دادهای واقعی زمان که در لحظه های آفرینش شعر می زاید . حال این زایش به هر شکل و فرمی که باشد شعر غایت نهایی آن است . به گفته ای : " هر لحظه شعر می زاید و می میرد . اندک شعرانی هستند که همیشه نفس می کشند . " اگر چه هنر شعر نشان دادن چیزهایی است که نمی توان آن را به وصف کشید . کار شاعر به تصویر در آوردن جهان است . رباب می خواهد مرز میان نوشته ها و نا نوشته ها را از میان بردارد . تا به زیبایی شعر که همان حس نهفته است دست یابد . در همین کوچه هاست که رباب به ازدحام نگاه ها و ابهام راه می اندیشد . حتی به حیرت هایی که اورا می بویند و رویاهایی که او را می نویسند . در دفتر شعر پس از این اگر از هراس حالی بمانم این گونه بر قلم می غلتد :
" از چه برهم ؟
از ازدحام نگاه ؟
یا ابهام راه ؟
من در توازی خود با خود است
که ناتمام می مانم ـ
یا حیرت هایی که مرامی بویند
و رویاهایی که مرا می نویسند .
صفحه های دفتر همان مجموعه را ورق می زنم . می بینم که شعرش به امید راه پیدا می کند . آن جا که شب روز را به گروگان می گیرد او ترجیح می دهد در کنار خود بماند تا سپیده دمد .آن جا که می نویسد :
" تا بوی صبح بیاید
کنار خود می مانم ."
او نا نوشته هایش را باشعر باز گو می کند :
" تنها بودم
باصفحه ای سفید
شعر در سایه ام ایستاده بود و
نا نوشته ها را می خواند. "
به هر رو رباب تجربه بر تجربه می گذارد و خشت بر خشت تا ملاط شعرش به گونه ای دیگر در آمیزد . آن گونه که خود طالب آن است . از دریای واژه ها به آسمان شعر نگاه می کند تا گاه با حرکاتی افتاده شعرهایش را به نمایش بگذارد . تا از درونی ترین لایه های انسان سخن گوید . تا به عصیان ها و مخالفت ها پردازد . تا با شعر از بلاغت آزادی خواهی حرف زند . اگر چه تمامیت خواهان و سرکوب گران واژه ها را روی بر نمی تابند و آن ها را سفیران کفر و آشوب می دانند . همه می دانند که ادبیات وهنر مهار پذیر نیست زیرا که چیزی برای پنهان کردن ندارد . در دستان واقعی ادبیات واژه هایی می رویند که تابو شکنند و مظهر زیبایی و خلاقیت ها . حال من ِ شاعر یا نویسنده تا چه اندازه توانسته باشم بر آن زیبایی ها دست یابم خود حدیث و روایتی ست بس شگرف . رباب شاعر سعی دارد در همان کوچه های خاکی شعر چهره ای متفاوت از آدمیان فقر زده و زیبایی ها ترسیم کند تا به گونه ای شاداب از رابطه ی انسان با انسان . از رابطه انسان با درخت و جنگل ، کویر و صحرا و باران و دریا سخن گوید آن طور که در آنام کوچک خدا می گوید :
" بوی دریا می دهی
وقتی ماهی کوچک دلت را
در آبهای رابطه رها می کنی . "
رباب دست به گلایه می برد تا به آرامش و خوشبختی درون خویش رسد ، تا ساحت خستگی را از تن شعر بزداید باز در همان دفتر این گونه می سراید :
" بر پیچک تنم که می پیچی
می لرزم ."
در همان کوچه ها است که رباب برمی گردد ، می ایستد و به گفته ی میلتون ـ شاعر انگلیسی ـ که روی دیوار برجسته است نگاه می کند : " شعر باید ساده ، محسوس و پر شور باشد . " او زیر آن نوشته این گونه می نویسد :
" وقتی که زخمهایش را می لیسیدم
نایاب ترین شراب ها
خوشبختی بود و دهان ِ من
پیداترین پیاله ها "
رباب حس شعرش را در حس مخاطبش این طور گره می زند :
میانه ی ِ رودی ایستاده ام
بهترین راه این است
در تو
که می پیچم
راه و مقصد یکی می شود "
یا آن جا که با خواننده هم صدا می شود :
" بوی عطر مردی ست
که خواب مرا می آشوبد
پیاله پیاله عسل
چشم
صد تازیانه
نگاه
با دهان باروتی می خندد
نرم
بر نرمای لبم "
بر پلکان شعرش راه می رود با حسی از درد ، اندوه ، غربت وشادی تا بیدار کند آنانی را که در حیاطی خونین سخت آرمیده اند. آن جا که با آشفتگی تمام سر بر آغوش وارینیا می نهد و این گونه به چشمانش نگاه می کند :
" وارینیا
آیا فرادستی پایورت
فرودستی مرا خواهد پائید ؟
نگاه کن
نگاه کن
به آشوب قرنی شکسته
خزیده ام
وارینیا
آیا فرا دستی تو
فرودستی زمانه ام را چگونه
تعبیر خواهد کرد ؟
رباب هنوز در کوچه های اهواز قدم می زند و دلتنگ آن حال وهوای بکر کودکی ست :
" بهار در چشم توست
برای کاستن قطر تباهی
بذر دیدار تورا
خواهم کاشت
می توان بهارشد
شکفت
چونان عطر مستی آفرین یاس
می توان پاشید
می توان آب بود
در کویر تن جوشید
می توان تیغ گشت
کنام شب درید "
رباب شاعر می خواهد روایت انسان دردمند جامعه خویش باشد . می خواهد باعریان واژه ها شکنندگی انسان را به نمایش بگذارد . انسانی دردمند و آسیب پذیر .تمام سعی اش این است تا با خواننده ارتباط برقرار کند تا او را از نظر عاطفی با شعرش در گیر سازد تا با خواننده در چیدمان واژه ها ی شعرش شریک شود تا به عنوان بخشی از نوشته هایش درآیند . تا در سکوتی مطلق خواننده با فضای شعرش هم بستر شود . در همین کوچه های شعراست که رباب واژه ها را هم چون لباس های آویخته بر طناب می چیند تا زیبایی و شادابی شعر هایش با نگاهی نو روایت سازد . رباب می خواهد با چیده مان واژه ها فضای مه آلود و هراس انگیز جامعه برای توی ِ انسان به شکلی دیگر واشکافد ، با ساختاری گرم و زنده . رباب چشم به آسمان شعر می دوزد وبخاطر می آورد جمله ای از اوبراین ـ شاعر برجسته ی انگلیسی ـ : " شعر مثل هر چیز دیگر در این جهان زندگی می کند وسعی اش بر آن است که روادید ها را قابل فهم سازد از جمله ستیز ها و کشمکش ها را . " نگاه رباب به واژه هاست تا فکری عمیق در خواننده یا شنونده ایجاد شود تا حاصل فصلی ژرف پیش آید . نگاه رباب به شعر چیزی نیست جز اندیشه ، طرح ، حس و دریافت . هرآن چه درهنر بخصوص شعر ، هیچ قاعده ای نمی تواند کلیت و الزام داشته باشد . سخن آخر آن که نگاه رباب به شعر نگاه کویر ِ رو به دریاست .
05/11/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
اطلاعیه ی فرهنگی ادبی ـ انجمن فرهنگی آموزشی کسری
با درودی به پاکی صبح
* " ما بر آنیم تا با هم باشیم
نه جدا ز هم باشیم
گر من و تو به سخن دریا باشیم
در جان تنیده با هم یکی باشیم
هیچ توفانی مرا ز تو جدا نخواهد کرد
گر من و تو همیشه با هم باشیم "
این بار انجمن فرهنگی آموزشی کسری در سومین نشست ماهیانه ی ادبی خود ، پذیرای رباب محب شاعر ، نویسنده و مترجم خواهد بود . البته با همیاری شما ، بسان قطره ای که دریا از آن اوست .
این نشست در ساختمان آ ـ ب ـ اف سوند بی بری به نشانی
Esplanaden 3C
از ساعت 17 تا 19 شامگاه شنبه سیزدهم نوامبر خواهد بود .
باشد که با خود وما باشید تا آن جا که مقدم همه بر چشمان ما گرامی باد .
با سپاس و مهر
ماشاءالله جماتی پور
* از سروده های نویسنده ی این مطالب
معرفی
رباب محب در مهرماه 1332 در خیابان حافظ در شهر اهواز به دنیا آمد . چهارساله بود که به همراه پدرش که کارمند راه آهن بود اهواز را به مقصد بندر شاهپور ترک کرد . این جابجایی نه تنها آن جا بلکه شهرهایی چون مشهد ، شاهرود وسمنان برای او و خانواده نیز به دنبال آورد . رباب پس از اتمام تحصیلات متوسطه در دانشگاه تهران در رشته ی جامعه شناسی به تحصیل پرداخت . او نوشتن را از سنین نوباوگی آغاز کرد . رد آن جابجائی ها سرانجام او را در سال 1992 به استکهلم سوئد نیز کشاند. او چمدان اندوه آوارگی اش را در لابلای زنجموره های مخدوش این گونه گشود وصبورانه و تلخ اندوه راه را هماره این طور بیان داشت :
هراس
و
راه
کولی خیال همند
دلشوره ی سفر
اندوه من
در نیم راه عصیانم
با داس چشمت
خطی
براین سایه بکش !
آن طور که رباب خود می گوید در خانواده ای پر جمعیت یعنی هشت خواهر و برادر قد کشید . این ازدحام و شلوغی در روح پر احساس او بی تاثیر نبود . او تنها به بینش اکتفا کرد تا آرامش اش را همیشه با او داشته باشد . رباب نویسنده ای ساعی و پرکار است . با ازدیاد حجم نوشته هایش گویی به نوعی هنوز در میان ازدحام همان کوچه هاست . او نه تنها در شعر دست دارد بلکه در داستان و ترجمه نیز سهیم است . نوشته های او عبارتند از :
بهار در چشم توست
وارینیا
آنام کوچک خدا
با دست های پر به خانه بر می گردیم
با من حرف بزن
مرد دیجیتالی
پرتره ی انتظار
مانیفست فراموشی
زنجموره های فراموشی
شعری تازه از زهدان مادرم تا باب تمثیلات
پاورقی
من پاره های یک منظره ام
یک سرگذشت و دو نامه
پری دریایی هانس
برگزیده ی اشعار لوگن
پس از این اگر از هراس خالی بمانم
دفتر شعر
کلاستر و فوجی تن
خداحافظ خوش باش سندایدا بریل
دستم را بگیر مضحک و غریب می شود
با این همه نوشته او نمی تواند تنها باشد !
نوشته ای بر یادمان های ِ ـ زنده یادان حسن کرمی و صالح سنگبر
هُرم آفتاب
هویت کوچه های پر غرور بندر
دریاست و نخل های جنوب
با عطر نارنج و لیمو
بر دستان پینه داربومیان
بخششی ست به غنای موج های برآمده
از ابر سکوت تنهایی
بر صخره های آفتاب
تا نجابت نام شان
بر سنگی گمنام و فصلی بی نام
13/10 /2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
نگاه جنوب و بندر
جنوب یعنی دریا . یعنی شرجی وگرما . یعنی آواز آفتاب و رقص ِ سرکنگی . یعنی کولاک شن وماسه . جنوب یعنی رگان بریده ی بحرین . جنوب یعنی چپاول و غارت ، دردو شکنجه وزخم . آن جا که بیداد لبریز از ناگفته هاست . جنوب یعنی مرگ کبوتر ها . جنوب یعنی بام بی عدالتی ها . جنوب یعنی انسانیت و صداقت . جنوب یعنی بادگیر های رو به تنگه ی هرمز . جنوب یعنی آه و ناله و مناعت طبع . آن جا که مردان ماهی گیر با بادبان های پاره به دریا می تازند . آن جا که بادگیرهای بلند به مثابه ی عظمت بومیان ، بر خاک ایستاده است تا سایه پاشد زمین را از هرم گرما ی سوزان آفتاب . آن جا که نخل ها سر بر تابش خورشیدمی سایند تا خارک تن به خرما ساید . آن جا که افق سرخ تر از خون کبوتر هاست . و سکوت زیبا تر از حقارت انسان ها . جنوب همیشه ابر هایش را می بخشد . دستان جنوب همیشه خالی ست . جنوب یعنی گاز ، نفت . و بوی ده شاهی ها . جنوب یعنی کویر برهوت ؛ یعنی رج برکه های لب ورآماسیده از آب . جنوب یعنی مرگ ماهی ها . جنوب یعنی آواز اهل هوا ؛ وقتی باد سرخ در می نوردد سواحل تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی تا زاریان خوش باطن به مشام آرند بوی کندر وخون با صدای کسر و هوم ِ رعشه ی خیزران . آن جا که مردان ماهی گیر سر به صخره می نهند و چشم در چشمان دریا می دوزند تا سوراغ مهمان کاسه های فقر باشد . آن جا که جلبیل زنان جنوب در سکوت شب هم آوای موج ها می شود تا ستاره باران کنند دریا و صدف ها را با دستان خالی شان . باید جنوب را در فقر و سکوت شناخت . در تنهایی باد که از چهار سوی بندر می وزد. از بومیانی ساده ویکدل به پاکی قطره بارانی که بر شن های ساحل کولغان می بارد . در آواز کغاری که بر شاخه های درخت کنار می خواند . و زنانی که بر دهل می کوبند شور دریا را تا وجد آورند مردان ساحل را . با بوی نان تومشی صبح . و آواز باسنک ها . هر آن چه خاموشش می سازد جهلی از آن سوی دیوار ها ـ آن همه فریاد را . وقتی زیبا پنهان می دارد اشک هایش را از مردانی که با خشم فرود می آورند کور ضربه ها را بر تنش روی هرم اسفالت داغ بندر. تا حسرت برند ضجه و اشک های زیبایش را .چه با سخاوت فرو می دارد اشک ها رادر چشم تا نبینند آنانی که دستانشان دردشت شقاوت ها می روید . بندر را باید با سکوت ِ زیبای زیبا ها شناخت . و مرگ آنانی که بی نام مرده اند . جنوب مرگ را این گونه تجربه کرده است و باران رادرتشنگی کویر . و هجرت را در کوچه های جرون : *
کوچه ها را دیگر رمقی نیست
تا بوی نان گرم ِ تاوه ی شهرو
به مشام رهگذری
که چون باد
از کوچه می گذرد
به ارمغان برد
زمین را دیگر از شادی بهار خنده ای عاید نیست
تا رهگذر
لحظه ای از حرکت باز ایستد
وکلاه از سر گیرد
تا به کوچه های برهنه نگاه کند
که چگونه یاغیان شب برآنان هجوم برده اند
کوچه ها را دیگر عطش هیچ بازی نیست
تا کودکی برآن یادبودی نویسد
یا خطی کشد به نهایت شب
تنها
هوار هواردریاست
که شب ها به کوچه ها سرازیرند
شب را چه باک
زین های و هوی !
دم است هوا
بنال جرون هجرت را!
و یاد خاطرات کوچه های گلی آشنا
و شب های مهتابی پر از ستاره را
آن سان که ساحل
در وداع ستاره ها
برشن زارهای تفدیده ی جرون به انتظار نشسته است
جرون را تقدیر نیست
این سان که می کشد به دوش
دم است هوا
دم است هوا
بندر= منظور بندر عباس است .
سرکنگی = نوعی رقص بومی که شانه ها را می لرزانند
سوراغ = نوعی غذای بومی ؛ معجونی از خاک سرخ ، ماهی ساردین ، نمک ،نارنج و مخلفات دیگر که همراه با غذاهای دیگر سرو می شود .
جلبیل = روسری زنانه
کولغان = نام منطقه ای در استان هرمزگان
کغار = قمری
باسنک = به مجموعه آوازی که درجشن عروسی ها خوانده می شود .
تومشی = نوعی نان
زیبا = زیبا شیروان ، اولین خواننده ونوازنده ی زن بندرعباسی.
جرون = نام قدیمی بندرعباس.
* کوچه های جرون = اشاره به شعری ست از مجموعه شعرهای سکوت تنهایی نویسنده ی این مطالب
16/10/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
دومین نشست ادبی با حضورشاعر ـ آقای شهریار دادورـ
برگزارکننده ماشاءالله جماتی پور
محل برنامه :
ABF –Sundbyberg
Esplanaden 3c
تاریخ 02/10/2010
از ساعت 17 تا 20
فهرست برنامه
* پیش گفتار ـ در بی انتهایی و ابتدای قلم
* خوانش شعر خاک اسیر
* معرفی شاعر
* شعر خوانی شهریار دادور
* فیکا و میز کتاب
* گپی با شاعر
* پایان بخش برنامه ـ نیم نگاهی به شعر های شهریار
نیم نگاهی به شعر های شهریار دادور
شاعر ازناتوانی انسان به توانایی او در خلق جهانی عامه پسند چشم می دوزد و می اندیشد . تا به حضور افق رنگ بپاشد . آن گونه که برسر جزئی ترین مسائل این جهان به حرف درمی آید . بغضِِ ِ در گلو می ترکاند . از این که حضور تو بر سطر های شعرش خالی ست . وقتی کنار پنجره ی همیشگی دلش از تو به شعر می رسد . تا لاشه ی تصوراتش در حجم باد سفر کند . آن هنگام که خیال بی قرار از این شاخ به آن شاخ می پرد . باز می آید تا هره ی کنار همان پنجره برای بر چیدن نوشتهایش از دست های شاعر . درست تا آن جا که زنی با کمک اش تا انتهای جنگل آرزو قدم های شعرش را طی کند . حتی در تمام فصل های سال . آن جا که درخت جهانش را رنگ می زند و به خیال شاعر گیرم که فصل به فصل از رنگی به رنگی می رود و کبوتر دل اش بر آشیانه ی درخت بال در بال می زند و می رود . بی آن که رخ داد واقعه ای بوده باشد . آه دیگر باقی نمانده است رفیق . بس کن خیال پریدن در آسمان هیچ ، تا من چیزی مثل پر وبال را در خود بپرورم و عبور کنم از سطرسطر زمین خیال . تا زمان عبور کند در شط آفتاب و من اندازه ی زمان را با تنهایی ام اندازه می گیرم . لابد کسی بر در می کوبد و مرا به خویش فرا می خواند تا غایب نباشم . از آن چه که تو دیده ای وحضور داشته باشم در آن چه که تو خوانده ای . گویا شاعر به دلش برات شده است که تو نیز چون من ِ خودش حتماً از قاره ی تنهایی اش گذر خواهی کرد . حتی در خواب هایت . من صدای نفس های خودم را می شنوم که در جنگل خاموش بر برگ سوزنی درخت کاج شب را به طول زمان خواهد برد . و یک باره چشم که بگشایم با تویی روبرو می شوم که در انتظار م بوده است تا در امید بخش ترین روز های آینده باشد . در جهانی که همه از بیهودگی و سرگردانی رنج می برند وبه جستجوی مکانی اند تا بتوانند در آن جا احساس آرامش و امنیت کنند ، شاعر بدنبال جهان شعرست تا خالق آن جهان مطلوب خویش باشد . آن جاکه شاعر خود را در واژه ها اینطور می بیند گاه تا آن جا پیش می رود که پاهای شعرش را از کوچه های رعب و وحشت عبور می دارد تا یقین را به باور خیال گیرد .تا حدود را از رعایت عادت بدرد تابه علامت گذاری جغرافیای تاریخی شعرهای مرسوم نگاه کند ـ به آن همه شاعران به ردیف ایستاده در نام حتی به آفتابی که از لای کرکره های پنجره بر او می تابد همراه بابوی قهوه ی صبح
و برگهایی که پائیز را رنگ می زنند و حسی آغشته به سکوت اینگونه در او می نویسد ؛ پاهای شعرام گاهی گم می شود در من و گاه می گریزند از او آن هنگام که سنگ پاره تبدیل به شعر می شود و راه می برد به هیچ راهی وقتی عبور می می کند پاهای شعرش از کوچه پس کوچه های دلوار تا هرچه باشد چیزی از آن تا در زبان عامه ی کوچه ها به بودن برسد
تا تاریخ را در ذات ناهمگویی با خود به پیش برد تا آن جا که با دانته همگام می شود برپاره ای از این شعر " مرا دنبال کن و بگذار مردم هرچه می خواهند بگویند " تا آن جا که شعر حس می شود و زبان ، مرا نمی نویسی مرا نمی خواهی تاآن جا که شعر شاعر می شود تا آن جا که باد برشاخه ها می گذرد و خاک تحقیر می شود و آتش در میان سنگ پایه های چاله ی چاه به خاکستر تبدیل می شود تا آن جا که غروب از پشت سنگ پایه ها سیاه می شود و آفتاب شعر پاهایش را دراز می کند تا در آغوشم به لمد و می بوسمش بی حساب ! به راستی
شاعردر خلوت خویش به شعر پناه می برد تا تصویر روابط انسان ها باشد. تا با هم از خار بوته های کناره ی راه رد شوند تا زنجیره ی نیزار ها پیش می رویم تا مرگ را بر من آشکار کند هرآنچه از مرگ نمی هراسم به درنگ شعردستمایه ای ست برای شاعر تا به انسانیت رنگ بپاشد هر انچه جهان گریزو مرگ خواه است زیرا مرگ آفتابی است که برهمه می تابد حتی بر پهنه موج های آب وقتی که زبان شاعر تو را به متن شاعرانه گی هایش می برد وقتی من ِ من در دل متن شعر ام می پوسم وبا مرگ شریف همگویی بیشتری دارم آن گونه که پائیز آفتاب را بی جان کرده است چرا که من نیز همیشه گم ام
زیرا که شعر هذیان تب آلوده ی شاعر است آنگاه که در کار تعبیر خود حیران است این گونه پنداشته می شود ـ گاهی هرآنچه تفسیر بر جهان او بسته نیست شاعر به لحظه ای که می نویسد فکر می کند این که آفتاب هست و رج نور از لای کرکره ی پنجره برسطح میز می نشیند آن سو تر شاعر از حنجره پرنده ای بر شاخ فریادمی شود وقتی که طول سایه ام تنها یک قدم به تو نزدیک می شود تا بگویم آینده ام مقدور من نیست تقدیر از من فاصله دارد چرا که می داند شاعر تسلیم بی چون و چرای مقدور نمی شود اگر چه شاعر بر ویرانه های زندگی سنگی برسنگی می گذارد تا امید را به واقعیتی ملموس جاودانه سازد .
ماشاءالله جماتی پور
27/09/2010 استکهلم
معرفی شاعر
شهریار آن طور که خود گفته است ؛ نیم قرنی ست که در جهان پیرامونش نفس می کشد . در جهانی که زروزور انسانیت را به حاشیه و چالش می کشاند .جهانی که در آن باید عشق رویاند تا نقش بودن با هم در حیاط محبت دریایی شود به سخاوت واژه ها. در جهانی که افق اش شعر است و ترانه . به باور شهریار شعر نمی تواند دل مشغولی تنهایی باشد .هر آنچه شعر از تنهایی زاده می شود ـ از درگاه غرابت انسانها . جغرافیای زاده ی شاعر بی تاثیر درشعر نمی تواند باشد . آنگونه که دشت های دشتستان و برازجان به تصاویر واژه های شعر او رنگ پاشیده است . تا آن جا که نگاه شاعر را به جهان وهستی شناسی اش پیوند داده است . تا انتخاب زبان و شیوه ی بیان و گفتار همراه با او باشد . هرآنچه شهریار دشتستان را با فایز شناخت ، با نخل ستان های جنوب ، با آفتاب و گرما با شب های تابستان با ماه درشت درشب با دریا با فریاد ستاره های لمیده در خون . حماسه های دلوارو تنگستان هستی بخش شعر شهریار است وبس . گذر شهریار از همان کوچه های بادگیردار رو به دریا ست . کوچه هایی که زمانی منوچهر آتشی با تواضع خاص جنوب از آن می گذشت . کوچه هایی که شاعران آن دیار از رنج و مصائب ، از زیبایی وشادیها سخن می گویند .آنچه تا کنون در دستان شهریار باقی ست عبارتند از: از ارتفاع قله ی نام وننگ ، از تکه های بهم پیوسته ی خیال ، از سپیده دمان گنجشک تا شامگاه کلاغ تا کتاب ها را می دانم کفش ها را کجا چال کردی و تا رسیدن به من خویش همراه با لا لا ای های هاجر و دریا ، با شور شروندهای باقر در دشت های شقایق صحرا .
ماشاءالله جماتی پور
29/09/2010 استکهلم
خروس
چهار چوب منزلشان هنوز به سبک و سیاق خانه های قدیمی بندر بود . یعنی یک حیاط بزرگ ؛ با سرویس های دست شویی ، خلا ، حمام ، مطبخ و انباری که همه ی این ها وابسته به ضلع جنوبی ساختمان بود . اما قسمت شمالی اتاق های نشیمن که شامل سه درهای بزرگ ِ مهمان گیر ، کفش کن ها با اتاق های مستطیلی مجاور و هم عرض سه دری ها ـ با بادگیر های خاص مناطق جنوب و بندر . سر تاسر پیشانی اتاق ها چارتای جاداری، با پله های بلند که حیاط پائین را به بالا می کشاند تا زیبایی اش در فصل تابستان به رخ شرجی و گرما کشاند . تا تصویری باشد فرای دریا . معمولاً وسط حیاط حوض بود که تابستان ها لب تا لب از آب پر می شد . تا روزها پذیرای کوچک تر ها باشد و شب هاکه تاریکی محرم بود محفلی برای بزرگ ترها دست دهد . همیشه دور تا دور حوض پر از سایه های درختان لیمو و نارنج بود . که بوی شکوفه ها ی آن عطر جاودانی حیاط خانه های بندر بود . جای جای حیاط مسکن درختان بومی بود . حیاطی نبود که زیبایی درختان خرما رادر خود نداشته باشد .گویی حیاط دوست صمیمی خوشه ها و پنگ های درختان خرما بود . کوبه که خود دستی بود بر در کوبه ای می شد تا تورا از حیاط به مهمان پذیر ها راهنما و پذیرا باشد . حالا سال ها از آن دوران گذشته بود . دورانی که همه ی بروبچه های هم سن و سال تابستان ها تو همان حوض کذایی می پریدیم . حالا زمان عوض شده بود . خانه ها هم مثل آدم ها پیر شده بودند . بادگیر هایی که یکی بعد از دیگری خراب شد ند . باگیرهایی که باد خنک شان با جلایی از آرامش ، خستگی ها را از تن ها دور می ساخت . بادگیر هایی که حالا مثل آدم ها یی که سایه های شان از تو کوچه ها محو شده بود داشتند از خاطره ها بی خاطره می ماندند . اغلب ساکنان آن خانه رفته بودند . یعنی کوچ کرده بودند . یعنی نبودند . یا اگر بودند نبودند . تنها هوشنگ که ته تغاری بود ـ مانده بود . یعنی بایست می ماند . به هر حال داشت تو همان حیاط درندشت می پلکید و با پدرش که کارمند بازنشسته ی گمرک و مادرش که تنها آرزویش دیدن دویدن های خیالی نوه هایش کنارآن حوض بزرگ بود زندگی می کرد . اتاق های خانه مثل خود هوشنگ تنها بودند و مجرد . پاتوقی شده بود برای دوستان معذب ، مخصوصاً آن دسته از بچه های دوران کودکی هم سن وسال که حالا مثل خود هوشنگ تنها و مجرد مانده بودند . حیاط شادابی و سرزندگی گذشته را نداشت . حوض همیشه خالی از آب بود . نه اثری از نارنج بود نه لیمو . حیاط بوی بیل لودر می داد . درختان خرما پربودند از شاخ و برگ های وجین نشده . حالا تنها دل خوشی هوشنگ خروس بزرگی بود که داشت تو تور سیمی گوشه ی حیاط باتکت و ریتم خاصی قدم برمی داشت . عین نظامی ها خشک و عبوس . بی وقفه با صولت و جبروت مردانه ای راه می رفت به انتها که می رسید با همان وجهه و وقار عقب گرد می کرد . دوستان اسمش گذاشته بودند افسر نگهبان ومی گفتند فقط یک طپانچه کم دارد . لامنصب دم به دم اذان می داد . همه را عاصی کرده بود . کفر همسایه ها که در آورده بود هیچ، مخ آدم هایی هم که داشتند از تو کوچه رد می شدند می خورد . این بود که هوشنگ جری شده بود و خروس بی نوا را زنده زنده تو فریزر گذاشته بود تا کمی یخ بزند تا دست از شیطنت اش بردارد . و حالا پاک پاک آن تو فراموش اش کرده بود . راستش از درب که می آمدی تو ، تو چشم می نشست . اما آن شب تا آمدم تو حضورش غایب بود . هوشنگ نیمرو گذاشته بود . داشتم لقمه می گرفتم که ناخداگاه تو ذهنم نشست . همین که سراغ اش را از هوشنگ گرفتم . بی اختیار قوطی نوشابه ای تو دست اش رو میز گذاشت و به طرف فریزر دوید . بی خبر از ماجرا دنبالش راه افتادم . یک لحظه هم فکر نمی کردم که هوشنگ دست به چنین کاری زده باشد . با عجله درب فریزر باز کرد . بر خلاف انتظار قیافه ی خروس آن تو دیدم . دیدیم دور از پدیده ی سرما خروس خیس خیس ـ غرق از عرق است . تو نگاه خروس مات مانده بودیم . وقتی گفت : " از دیشب تا حالا پدرم در آمد از بس زور زدم تا پاهای مرغ ها را از هم باز کنم نشد که نشد . همه یخ زده بودند . کلی خیس عرق شدم . خوب که آمدید و گرنه داشتم اززور گرما می پختم " . نگاهی به هوشنگ انداختم و گفتم این هم نتیجه ی شکنجه و دست و پا زدن های مفت و بی فایده . مگر با تهدید و ارعاب هم می شود . بیاد یک ضرب المثل بندری افتادم که می گوید ـ کار زور سورن . *
خلا = مستراح
مطبخ = آشپزخانه
کفش کن = هال کوچک
چارتا = ایوان
پنگ = خوشه ی درخت خرما
کار زور سورن * = یعنی کاری که با شکنجه و زور صورت پذیرد کارایی چندانی ندارد ، دست آخربا نتیجه ای منفی و بی فایده همراه و روبرواست .
16/08/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور