آن سال ها تابستان روی پشت بام ها می آمد
با پیراهن گلدار شرجی و
دمپائی لا انگشتی
و شلوار خوسی بندری
شلال گیسوی تابستان در باد بود
با لبان سرخ لوار
آن سال ها مهتاب دختر جوانی بود که
من هر شب در بسترش خواب می رفتم
آن سال ها دریا نزدیک بود با شب های مهتابی
و لالائی های دلنشین
وقتی موج ها بهم می خوردند
و برساحل می پاشیدند
زیبا بود آن سال ها
وقتی مهتاب دستان مرا روی سینه های دبش اش می گذاشت
زمان جوان بود
و لذت شعری در اعماق ما
آن سال ها عشق پاداش جوانی ما بود
و گناه مردابی کشف ناشده
آن سال ها مهتاب رودخانه ی جوانی بود که هر شب از کنار خانه ی ما می گذشت
و من آن را تماشا می کردم
آه!
مهتاب جفت سال های جوانی من بود .
زمستان 2012 ـ استکهلم
ماشاءالله جماتی پور