sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

پایان هفته

 

پایان هفته

عصر جمعه بود .  عصرکه  چه عرض کنم  ، بهتر است  شب خطاب اش کنم . آبروی هرچه عصر بود برده بود . تاریکی  دوپا تو آن جای  شب  کرده بود   . به شب  می گفت تو بیرون نیا که من هستم  !  سیاهی مثل برف داشت  از  آسمان می بارید وهی رو   زمین تلبار می شد  . نه به آن روشنی تابستان و   نه به  سیاهی و برف  آخر پائیز سوئد . معمولا عصر روزهای پایانی ماه نوامبر این جا به شب بیشتر شبیه است تا به یک عصر بی سر وته   و خشک وخالی پائیز . به هر رو سیاهی داشت بیداد می کرد . گویی می خواست دق ودلی اش را از روزهای بلند و پر نور تابستان  در بیاورد  . و حسابی تلافی آن روز ها را کرده باشد . سیاهی عین شتر مست کینه ای  ،  داشت وجب به وجب سفیدی را تعقیب می کرد .البته این جنگ و  گریز مختص  امسال و پارسال هم نیست . سپیدی و سیاهی  یک جورایی از هم دلخورند . تا بوده  همیشه  برای هم شاخ و شانه می کشند   و  چشم دیدن یکدیگر را  ندارند . با گرز سرما و گرما  به جان هم می افتند . مثل تمام جنگ ها برنده ای تو کار نیست . این  کشمکش ها و تهدید ها مثل خیلی از درگیری های زرگری تا زمانی که زمین رحل اقامت اش تو  فضا انداخته  ، هست که هست  و  کاری اش هم نمی شود کرد . تا فروغ خورشید وجود دارد این اختلاف  هم به جای خودش باقی است .  به هر حال عصر آن روز هم   مثل ما شهمات و  خسته شده  بود . همه ی دانش آموزان رفته بودند . به جز یکی از بچه ها . طفلکی بی حوصله شده بود  و هر لحظه چشم می گرداند تا یکی بیاید  و  اورا از این جا به خانه اش ببرد . از هر چه بازی  و  اسباب بازی  بود زده شده بود . اسم بازی را که می آوردی حالش به هم می خورد  و   بالا می آورد . برای وقت کشی مداد و  کاغذ برداشت   و شروع کرد به نقاشی کشیدن . من و همکارم به هر سیاهی که از پشت شیشه های پنجره رد می شد دلخوش می کردیم . و گمان می بردیم که لابد یکی از والدین  اش  آمده تا اورا با خود ببرد . تو این فرصت دلمرده تلفن دستی برداشتم  و رفتم رو سکوی پله ای که به طبقه دوم ساختمان راه داشت نشستم . اگر چه  بعد از نهار چند دفعه به مسعود زنگ زده بودم . اما هر بار  گوشی پیام می داد که در دست رس نیست . تا مجدداً شماره گرفتم  خوش شانسی از خر شیطان پیاده شد  و خط راه که هیچ شاه راه داد . شماره که دید خنده تو صورتش پاشید  و گفت : "  چطوری  " اگر وسط هفته زنگی  به هم نزده باشیم  معمولاً آخر هفته رو شاخ اش است.  زنگ می زنیم و پایان هفته ی خوبی برای هم آرزو می کنیم . این آرزوی دل نگرانی هر هفته ای ما است . حرف به گله بردم و گفتم مرد مومن خودت که شب شعر نمی آیی هیچ ! . تازه سفارش هم می کنی که آگهی  برایت بفرستم  تابه برو بچه های همشهری  میل کنی . تو حرفم پرید و گفت : " با اهل و عیال رفته بودیم مهمانی " این طور که از قراین پیدا و  معلوم است ما دانسته شب های شعرماهیانه  ی مان را همان روز و شبی که دوستان دعوتی دارند برگزار می کنیم . یا درست  شب جشن تولد همسایه ی شان . تازه اگر می دانستم کسی خط ات نمی خواند برات میل نمی فرستادم . خنده ای کرد و ادامه داد : "  ای بابا پنج خط درشت مان نمی خوانند تا چه رسد به پنج خط ریزمان " . به هر حال قبل از خدا حافظی می خواستم حرف پایان هفته با یک شعر تمام کنم . برگشت و گفت: "  من هم یک شعر دارم " . گفتم پس می شنویم . هندوانه زیر بغلم گذاشت و سیس ام کرد    که شما بزرگتری  . گفتم پس با این حساب  قپان  و  شتر هم  نظر شما را  در مورد بنده تائید می کنند . توهمین کش و قوس بیاد   سلمانی جماعت ها افتادم  که تا بیکار می شوند ترتیب پا زلفی هم می دهند . هر آن چه این عمل به آن ها نسبت می دهند  اما عمومیت دارد . آن طور که معلوم است هر صنفی از همان کوچه می رود که سلمانی ها رفته اند . این گونه نوشته ام برایش خواندم

برشکسته  سبوی آرزوی خویش

غبطه می برم

و  چشم می گردانم

به پستوی ذهنم

تا یاد آورد مرا

ماه را

چگونه خطاب کنم

وقتی تاریکی

در ایوان

به انتظار نشسته است

 

با به به  چهچه ی  مسعود دل خوش کردم  و گفتم گوش خوابانده ام . سپس او نیز شعر مردم *اش این گونه برایم خواند :

" بغض در گلوی تو

گریه بر گونه های من

درد در سینه ی تو

شیونی بی صدادر آوای من

غصه تو

دغدغه تو

هراس تو

من دستان ناتوان همیشه در هجرت

نیاز تو

نیاز تو

نیاز تو  "

سر ضرب  به به چهچه اش را از من پس گرفت .  بیاد ضرب المثل قدیمی خودمان افتادم که می گویند : " قدح جایی رود که  باز آید  کاسه ای . " تو همین اثنا موبایل اش داشت زنگ  می خورد . با عجله گفت : " باید بروم " دنبال اش آمده بودند . صدای بوق ماشین داشت تو گوشی تلفن  می پیچید .

سیس = چاخان

* مردم = سروده ای  از مسعود اعتمادی

 

24/11/2010  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور