sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

مرده ی بی کفن

 

 مرده ی بی کفن  نوشته ی ‫ماشاءالله جماتی پور 

 

دیر وقت شب بود . تو بولوار راه آهن منتظر وسیله ی نقلیه ای ایستاده بودم ، تا از گرد راه فرا رسد ومرا به شهر رساند . آن وقت شب از تاکسی خبری نه بود . گه گاهی ،آن هم بی تفاوت سواری های شخصی از کنارم رد می شدند . در آن وانفسا ، از دور چراغ موتور سیکلتی که از سمت راست یک فرعی توبولوار می پیچید رو آسفا لت پخش شد . همین که نزدیک شد ، موتور سوار ترمز کرد وگفت : " به پر بالا ، تا هر جا که می رم ، می برمت ." به خودم گفتم تو بیابان کفش کهنه هم نعمت خداست . این بود که رو ترک موتور نشستم ، تا پا هایم رو لبه ی آهنی جا پایی گذاشتم . او موتوررا تو دنده گذاشت وگاز داد . همین که راه افتاد ، باد خنکی تو صورتم پخش شد و پیراهنم از باد پر شد . او انسان خوبی بود ، زیرا که از من نه پرسید این وقت شب از کجا داری می آیی؟ بل . صدای موتور تو دل شب می ترکید وما به سرعت تیر های برق را یکی یکی پشت سر می گذاشتیم . همین که به شهر بازی رسید ، ترمز کرد ، بی آن که صورتش را بر گردانده باشد گفت : " به سلامت . " با یک تشکر از او کنده شدم و شروع کردم به گز کردن بقیه ی مسیر بولوار . داشتم از میان بر ، بهشت زهرا ی ِ قدیم بندر رد می شدم . یکهو اسکلتی از تو دل قبرستان سر از قبر در آورد . راستش چرتم پاره شد. چند متر که رد شدم ، صدایم زد وگفت : " ای یورو ووستا ." ایستادم . سرم را برگرداندم .ترس مرا می پایید . همان طور که داشت نگاهم می کرد پرسید : " تو چوک ِ بندری خا لو؟ گفتم هو . به طرفم آمد . با خوشحالی صورتم رابوسید . تا به حال اسکلتی با شلوار جین وزیر پیراهن چاپ کاپیتان نه دیده بودم . راستش نمی دانستم چه طوری با یک اسکلت حرف بزنم ! از ترس زبانم بند آمده بود . ساکت ومنگ ایستاده بودم . او شروع کرد به حرف زدن : " امشب سومین باری است که سر از قبر در می آورم ؛ هر بار که بیرون آمدم با هر که حرف زدم زبانم را نمی دانست . فکر کردم نه کند جایی دیگر سر از قبر در آورده ام یا خدای نا کرده مرا تو شهرستان دیگری دفن کرده باشند. تا آن جا که یاد دارم این جا یک بیابان خالی وبی دار ودرختی بود که جان می داد برای تکه بلند کردن . شب ها فقط ما مرده ها صدای ِ پا و پاشک ستورگ را می شنیدیم . چراغ موشی نه بود تا چه رسد به تیر برق واین همه خانه و آپارتمان وماهواره ... "
مانده بودم چه طوری از او به پرسم پس چرا تو بی کفنی ! ؟ که خود ش کمکم کرد وگفت : " آن سالها ناتور بودم . آن شب مثل هر شب داشتم سر کارم می رفتم ؛ درست جلو اداره ی شیلات یک سواری به ام زد ، هنوز جان تو تنم بود ، خونم گرم وحواسم سر جابود . هر سه سرنشین سواری غریبه بودند . یکی از آن ها از من پرسید عمو چه کاره ای ؟ همان طور که غرق خون بودم جواب دادم ناتور . آن ها نمی دانستند ناتور یعنی چه ! هی از من می پرسید ند ناتور دیگه چه شغلی است ؟ حالم آن قدر خوب نه بود تا برای شان توضیح دهم ، تازه اگر می گفتم حرف هایم را نمی دانستند . بی معرفت های خدا نشناس آوردنم همین جا ، قبل از این که دفنم کنند بابت مزدشان ساعت مچی ام را از دستم کندند بعد با همین لباس ها چالم کردند ورفتند پی کارشان ." اسکلت برای این که مطمئن شود یک بار دیگر از من پرسید : " واقعاً بندری هستی ؟ " گفتم راحت باش – بندری ِ بندری ام . برای باورش گفتم فلانی هستم وتو محله ی سیم بالا زندگی می کنیم . مثل این که هنوز شک داشت . رو به من کرد وپرسید : " یعنی این جا بندر خودمان است ." گفتم بندر که بندر است ؛ راستش تو واژه ی خودمان بودنش مانده بودم که چه به گم ! اسکلت دور نگاهی به من انداخت و پرسید : " پس چرا سر شبی تاجلو هر تاکسی می گرفتم ومی گفتم کارخانه ی خنجی نمی ایستادند ! تازه هم نمی دانستند کجاست ، بعضی با این که بلد نه بودند می گفتند دربست سه هزار تومان . به گمانم آن ها فقط زبان پول را می دانستند وبس . من فلک زده آ ن شب بیشتر از نوت پنج تومانی تو جیب داشتم که آن هم از قبل تو شلوارم جا مانده بود . همین که به یکی از آن ها پنج تومانی ام نشان دادم خنده کردوگفت برو بابا خدا پدر ومادرت بیامرزد این آشغال ها را از کجا پیدا کرده ای ، یکی دیگه را خر کن نه من . راستش کسی صادقانه حرف هایم را باور نه داشت .این بود که دمغ شدم و دوباره سرازیر قبر شدم . " اسکلت تفی رو زمین انداخت : " آن سال ها که زنده بودم همه مثل من حرف می زدند و همه چیز رنگ صداقت داشت ، باور کن بین این همه آدم که از این جا رد شدند تو تنها آدمی بودی که تا گفتم ای یورو فوراً ایستادی . اسکلت همان طور دستش زیر چانه اش بود، ادامه داد می خواهم به دانم چند سال است که مرده ام ؟ " همین که نشانی سال مرگش را داد به اش گفتم ؛ دقیقاً سی ویک سال پیش .
_یعنی این همه تغییر ! مگر چه اتفاقی افتاده است ؟
کم کم باورم می شد که دارم با یک اسکلت زنده حرف می زنم . به اش توضیح که دادم کله اش سنگین شد ودانه های عرق رو پیشانی اش نشست . ولی: " آن جا دارند کلی تبلیغ می کنند که بهشت این جا است که من وتو هستیم . به همین خاطر یک سری از مرده ها به من بی کفن پیشنهاد دادند که بیایم این جا تا ببینم چه خبر است . " همان طور که رو به رویم ایستاده بود گفتم هم شهری دروغ هم نه شنیده ای . به هر حال این جا برای یک عده ای بهشت که هیچ ماوراء بهشت هم است . تا هزینه سر سام آور زندگی و مخارج کفن ودفن و سنگ قبر به اش گفتم سراش صوت کشید . گفتم خوش به سعادت ات که آن سال ها مردی اگر حالا زنده بودی روزی هفت مرتبه از خدا می خواستی به میری . اسکلت کمی دور تر از من رو زانو خم شد ، آن جا شاشید وبرگشت . به چشمهایم خیره شد وگفت : " پس با این حساب بهتر است که سر جایم بر گرد م و همین بی کفنی ام صد شرفش به با کفنی ام می ارزد . " ستاره ای در آسمان کمانه کرد وسوخت . او مرا در بغل گرفت وخدا حافظی کرد . وبرای همیشه وآخرین بار سرازیر قبر شد .

3/10/2008

یورو= پسر ، آقا ، تو
ووستا = وایستا
چوک = پسر ، فرزند
خالو= دایی
تکه = دختر ، زن
پاشک = زوزه
ستورگ = سگرگ ، به نوزاد سگ وگرگ می گویند.
ناتور = نگهبان
سیم بالا = نام محله ای در بندرعباس
کارخانه ی خنجی = منظور کارخانه ی ریسندگی خنجی است که زمانی در محله ی خواجه عطاء بندرعباس واقع بود .
نوت = اسکناس

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد