sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

قلاتو / ‫کلاتو

 

              قلاتو / ‫کلاتو   ماشااله جماتی پور  

 

سال های آخر دبیرستان بودم . جوان وعاشق . عشق شهابی بود که مرا به کهکشان ها می برد و بوی تن آن ـ حریر شبنمی ـ درکجاوه ی ستاره های آسمان . به راستی اسیر دام شراره ای شده بودم که رهایی از آن برایم تنهایی ناممکنی رقم می زد. حال در گرمای نگاهش قطره قطره آب می شدم . دلباخته ی دختری سبزه رو ، و هم سن وسال . بی شک او نیز گرفتار قرینه ی همان مخمصه بود . کابوسی از جنس بلور در دو نگاه مشترک ومشخص . آن روز ها نه خبری از موبایل بود ، نه از اس ام اس ، نه شهر تلفنی داشت تا حداقل با هم گپی زده باشیم . ولی در هر شرایط عشق راه می جوید واز محیط و اجتماع ِ فرهنگ خود؛ حتی از سنگ ، کوه ، جنگل ، دریا ، ساحل و کوچه مدد می طلبد تا آن را به دلخواه خود صیقل و جلا بخشد . مسیر دبیرستان ـ نقطه ی تلاقی نگاه های ما بود . دیدن رویایی زیبا و کوچه های تنگ بندرـ گذرگاه زیبایی بود بر آن همه زیبایی . هر آن چه آواز دهل شنیدن از دور خوش است به حقیقت برای ما آن آواز تعبیر دیگری ـ همراه داشت . ازآن جا که در عروسی های بندر مردها و زن ها تواماً با هم هستند برای ما آن آواز از نزدیک خوش تر بود زیرا در آن آواز می توانستیم نگاه هایمان را زیباتر لمس کنیم . با همه ی نگاه ها غریبه بودیم و بیگانه . گویی آن جا جولانگاه نگاه های ما بود و بس . ایما ء و اشاره های نگاه همان بار هزاران حرف را با خود داشت . در جنوب دریا بی ریا ساحلش را به عاشقان می بخشد و در آن راستا، موج های دریا پریان توان مندی اند در دل عشاق ، تا عاشقانه به هم دل بندند . در ساحل نگاه ـ نگاه ـ باران زیبایی ست در هرم گرما وشرجی . باید عاشق شد تا باران نگاه را دید . بهررو زمان داشت به سرعت می گذشت و ما بیش به هم دل می باختیم . شیدایی سرطانی بود که در روح وروان ما ریشه می دواند و در آن آتش عاشق تر می شدیم . دوری دوران خدمت دلنشین ترین ترانه ی عشق بود در بغض سکوت نگاه هایمان . گر چه فاصله ها نگاه ها را از هم دور می ساخت امّا تصور تصویرش شعله ی سرکشی بود که در درون ما شعله می کشید وجدایی اجتناب نا پذیری پذیرای روح مان بود . در طول آن ایام ، هفته هایی که بندر بودم نگاه ها را دردلتای بستر درونی ام تلنبار می کردم تا حضور گرم نگاهش را در امتدادتصویر کوچه های بندر سبز نگاه دارم . تا باورم را در آیینه ی غیاب نگاهش ، نگاه کنم . آن مهر شکوفه ی عشقی بود در ترانه ی باران . دردا که تنها ترین واهمه ها ی ما دو شقه ی مذهب بود ـ سد پیش رو . این را نه تنها من بلکه او نیز به خوبی لمس کرده بود . برای سنت ها شکستن تابوها کاری ست کارستان ، و آن ها هرگز به وهنش تن در نمی دادند . من از تمام بهانه ها گذشته بودم . این تنها بهانه ای بود برای خط قرمز عشق. گویی مذهب وتویی بود در دستان آن ها . آن ها یی که مذهب را این گونه لخت می کنند . اگر چه برای هردوی ِ ما از پیش روشن بود . به رسم ، آن جا رفتیم . جایی که حضور نگاه اوغایب بود . جایی که ما دو لبه ی تیز مذهب بودیم . این ازدواج برای آن ها دغدغه ی غریب مذهب داشت تا شادی دو نگاه . دستاویزی مزمن برای آن هایی که خودرا بیگانه می دانند با واژه ی عشق و تا فراموشی هویت در دخمه های مذهب. او نخواسته به راهی رفت که دوست نداشت و من به همان راه امّا از سویی دیگر . پاره ای از قلب هم در کوچه های بندر . عشق مرواریدی بود در قلب ما و تنفر تابوی ملال روان مان . هنوزدر کوچه های بندر نگاه های ما به دنبال هم اند ونه تنها در قید حیات بلکه پس از مرگ نیز نمی توانیم در یک گورستان با هم بیارامیم . من در این سوی شهر به خاک سپرده می شوم و قطعاً اونیز در نقطه ای دیگر درآن سوی شهرنقاب را در خاک خواهدبرد ـ زیرا خاک سرد قلاتو در انتظار اوست .

بندر = بندرعباس
قلاتو = دهی به همین نام در شمال غربی بندرعباس ومحلی شناخته شده برای دفن مرده های اهل سنت .
29/10/2008
استکهلم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد