آرزوهای سرکش
برپپراهن شب
روشنی مهتابی ست
وقتی موجهای دریا
عصیانگرانه
چون بومیان بر دهل ها می کوبند غم خویش را
تا به سفره فرود آرند
این زاریان *بی نوا
عطش ِ
طشت های خون
به تمنای پدری ** ِ ساده ای
در صداقت آرزوی شان
پاک و
بی ریا
پدری ـ گلواره زیوری ست ظریف وکوچک به جنس طلا که زنان بومی آن را بر پره بینی خویش آرایند *