sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

ذرت مکزیکی

 

ذرت مکزیکی   

همین که من و دخترم  در ضلع غربی فلکه ی شهربانی  از تاکسی  پیاده شدیم  از پله ها  بالا  آمدیم . هوا عوض شد . پیراهنم که از زور عرق  عین طلبکار ها به تنم  چسبیده بود  ، کم کم وا شد و    ولم کرد . از شر شرجی  و    گرما   راحت  شدیم . دیگر نفس بند نمی آمد   و    به  زور وارد دستگاه تنفسی آدم  نمی شد . بهر رو  ستاره ی شهر  داشت  به رطوبت هوا   دهن کجی می کرد . به دخترم گفتم یادش بخیر روزگاری این جا   یعنی همین جا یی  که  داریم  ما  قدم می زنیم .  و  پر از یک عالمه غرفه و   اتاق است  ،  سینما شهرزاد بندر بود .  یعنی اولین سینمای استان هرمزگان . یعنی سینمایی که تمامی دست اندرکارانش بومیان  بی نام و  نشان    و   ساده و   بی ریایی   که  حالا  حتی سنگ قبرشان هم  پیدا نیست   ،  بودند . مردمان سواس پایی که  کاشتند تا  دیگران بخورند .  مردمانی به عظمت دریا ؛ بزرگ و   بخشنده. مردمان  بی شیله پیله ای که ارج گذار گویش    هزاره های  تاریخ کشور خویش اند و    بس . بل سینما شل  کن معروف . یعنی  اولین سینمای  بی سقف و    یک  سانس جهان . که با باریدن چند  چکه باران همه چیز بهم می خورد . یعنی دیدن یک بار   دیگر فیلم .  زیرا   پشت بلیط ها  پشت نویسی می شد تا  فردا  شب  دوباره تکرار فیلم را مشاهده  کنیم . شانسی که باران به ما داده بود . و  هیچ کس نمی توانست آن را از ما بگیرد . بل  ستاره هایی با نگاه زمینی که هر روز مثل قارچ توی بندر می رویند . البته به پاس بزرگداشت همان نیمکت های چند ردیف اول که قیمت بلیط اش ده ریال بود  .  به همان نیت  طبقه ی آخرآن   ،  سینما است . باز نه  به آن مشخصاتی که ذکر ش  رفت . نه به همت    همان   ده ریالی   که می توانستیم جایی  آن جا داشته باشیم . همان طور که قدم می زدیم  اولین جایی که  نظر ما را  آن جا  بخود جلب کرد ؛ ذرت  مکزیکی بود  و  واژه اسنک . دختر خانمی پشت پیشخوان ایستاده بود . سرش پائین بودو    مشغول بهم زدن ذرت ها . با سلام و   خسته نباشید متوجه ی ما شد . لبخند مهربانه ای تو صورتش پاشید . تا پرسیدم خوشمزه است ! ؟ با همان تبسم گفت : " دوغی که نمی گوید دوغ من ترش است ."  ادویه و   سس تندی روی آن ریخت و    دست مان داد . به نظر شما قیمت اش گران نیست . با همان نگاه نگاهی کرد و    گفت  : " بخاطر مکزیکی بودنش   ،   نه  . "    البته تو بندر این طوری رسم است که هر کالا یا جنسی با اسم اولش شناخته و  خواسته می شود . هنوز مشتری هنگام درخواست پودر لباسشویی از مغازه دار می پرسد تاید دارید . یا واژه ی چنته که منظور لوله بازکن است   . یا ریکا و   الی آخر ...

حالا ذرت مکزیکی هم از همان صیغه است . هر نوع ذرتی باید جور ذرت مکزیکی را بکشد . لابد پیش خودش داشت می گفت  گیر چه آدمی افتادم که  بخاطر یک نوت سبز باید این  همه سین جیم شوم . چیزی نمانده بود تا بگوید بیا این هزاری ات را بیگر و   خرما از کرگی دم نداشت . ناگفته نماند فرصت سر خاراندن را هم نداشت . با یک حساب سر انگشتی حساب کردم باید در ماه کلی تومان به جیب بزند . شغل شریف و   پر درآمدی ! نه نیازی به داشتن مدرک لیسانس و   درد سر شهریه ی کلان دانشگاه  و  بیکاری بعد از آن . و  نه هم نیازی به چوب حراج زدن وسایل منزل شان  تا از پس آن همه هزینه ی سنگین بر بیا یند . زدم به تخته تا کاسبی اش سگ خور نشود . نه هم نیت چشم زخمی . خدای نا کرده قصد کنجکاوی مامور مالیاتی هم تو کار نبود تا درآمدش  زهر مار شده باشد . همان طور که گوشه ای ایستاده بودم و زاغ مشتریان و  بساط کارش   می زدم  . دیدم نیازی به وسایل آشپزی آن چنانی  حتی چهارتا صندلی و   یک جعبه دستمال کاغذی بی ارزش را هم نداشت . خلاصه مختصر ومفید . کم ترین هزینه و   بالا ترین سود . به این امید که  هر بندری  که دست اش از هر کاری تو شهر خودش کوتاه و باز است . روزی  یک بوفه ی مکزیکی  داشته باشد .تا از بلای بیکاری در امان و راحت باشد .  با ذکر این بیت :

من از بی ذرتی نیم روی زرد

غم بی ذرتی ان روخم زرد کرد

 

آمینی گفتم و    از درب ستاره ی شهر زدیم  بیرون .

شل کن = اصطلاحی بود که به سینما شهرزاد داده بودند  . زیرا باتوق آدم های  قشر پائین و  بی بضاعت شهر بود .

سواس  =  نوعی پوزار یا کفش که از برگ و الیاف  یا همان سیس درخت خرما  ساخته می شود .

نوت =  اسکناس

15/04/1389    بندرعباس

ماشاءالله   جماتی پور



 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد