sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

دومین نشست ادبی با حضورشاعر ـ آقای شهریار دادورـ

 

دومین نشست ادبی با حضورشاعر ـ   آقای شهریار دادورـ

برگزارکننده ماشاءالله جماتی پور

 

محل برنامه :

ABF –Sundbyberg

Esplanaden  3c

تاریخ 02/10/2010

از ساعت   17  تا 20

فهرست برنامه

* پیش گفتار  ـ در بی انتهایی و ابتدای قلم

* خوانش شعر خاک اسیر

* معرفی شاعر

* شعر خوانی شهریار دادور

* فیکا  و میز کتاب

* گپی با شاعر 

 * پایان بخش برنامه ـ نیم نگاهی به شعر های  شهریار

 

نیم نگاهی به شعر های شهریار دادور 

 

شاعر ازناتوانی انسان به توانایی او در خلق جهانی عامه پسند چشم می دوزد و می اندیشد . تا  به  حضور افق رنگ بپاشد . آن گونه که برسر جزئی ترین مسائل این جهان به حرف درمی آید . بغضِِ ِ  در گلو می ترکاند   . از این که حضور تو بر سطر های شعرش خالی ست . وقتی کنار پنجره ی  همیشگی دلش از تو به شعر می رسد . تا لاشه ی تصوراتش در حجم باد سفر کند . آن هنگام که خیال بی قرار از این شاخ به آن شاخ می پرد . باز می آید تا هره ی کنار همان پنجره برای بر چیدن نوشتهایش از دست های شاعر . درست تا آن جا که زنی با کمک اش تا انتهای جنگل آرزو   قدم های شعرش را طی  کند . حتی در تمام فصل های سال . آن جا که درخت   جهانش را رنگ می زند و به خیال شاعر گیرم که فصل به فصل از رنگی به رنگی می رود و کبوتر   دل اش بر آشیانه ی درخت بال در بال می زند و می رود . بی آن که رخ داد  واقعه ای بوده باشد . آه دیگر باقی نمانده است رفیق . بس کن خیال پریدن در آسمان هیچ  ، تا من  چیزی مثل پر وبال را در خود بپرورم و عبور کنم از  سطرسطر  زمین خیال . تا زمان عبور   کند در  شط آفتاب و من اندازه ی زمان را با تنهایی ام اندازه می گیرم . لابد کسی بر در می کوبد و مرا به خویش فرا می خواند تا غایب نباشم . از آن چه که تو دیده ای وحضور داشته باشم در آن چه که تو خوانده ای . گویا شاعر به دلش برات شده است که تو نیز چون من ِ خودش حتماً از قاره ی تنهایی  اش گذر خواهی کرد . حتی در خواب هایت . من صدای نفس های خودم را می شنوم که در جنگل خاموش بر برگ سوزنی درخت کاج شب   را به طول زمان خواهد برد . و یک باره چشم  که بگشایم با تویی روبرو می شوم که در انتظار م بوده است تا  در امید بخش ترین    روز های آینده باشد . در جهانی که همه از بیهودگی و سرگردانی رنج می برند وبه جستجوی مکانی اند تا بتوانند در آن جا احساس آرامش و امنیت کنند ، شاعر بدنبال جهان شعرست تا خالق آن جهان مطلوب خویش باشد . آن جاکه شاعر خود را در واژه ها اینطور می بیند  گاه تا آن جا پیش می رود  که   پاهای شعرش را  از کوچه های رعب و وحشت عبور می دارد تا یقین را  به باور خیال گیرد .تا حدود را از رعایت عادت  بدرد تابه علامت گذاری جغرافیای تاریخی شعرهای مرسوم نگاه کند   ـ به آن همه شاعران به ردیف ایستاده در نام  حتی به آفتابی که از لای کرکره های پنجره بر او می تابد   همراه بابوی قهوه ی صبح

و برگهایی که پائیز را رنگ می زنند   و حسی آغشته به سکوت اینگونه در او می نویسد   ؛ پاهای شعرام گاهی  گم  می شود در من   و   گاه می گریزند از او     آن هنگام که  سنگ پاره تبدیل به شعر می شود    و راه می برد به هیچ راهی     وقتی عبور می  می کند پاهای شعرش  از کوچه  پس کوچه های  دلوار  تا هرچه باشد    چیزی از آن   تا  در زبان عامه ی کوچه ها  به بودن برسد

تا تاریخ را  در ذات ناهمگویی با خود  به پیش برد    تا آن جا که با دانته همگام می شود  برپاره ای از این شعر   " مرا دنبال کن و بگذار مردم هرچه می خواهند بگویند " تا آن جا که شعر   حس می شود  و  زبان  ،  مرا نمی نویسی   مرا نمی خواهی    تاآن جا که شعر شاعر می شود   تا آن جا که باد  برشاخه  ها  می گذرد  و  خاک تحقیر می شود   و  آتش در میان سنگ پایه های چاله ی چاه به خاکستر تبدیل می شود   تا آن جا که غروب از پشت سنگ پایه ها سیاه می شود   و آفتاب شعر پاهایش را دراز می کند تا  در آغوشم به  لمد و می بوسمش بی حساب !  به راستی  

شاعردر خلوت خویش به شعر پناه می برد  تا تصویر روابط انسان ها باشد. تا با هم از خار بوته های کناره ی راه رد شوند   تا زنجیره ی نیزار ها پیش می رویم    تا مرگ را بر من آشکار کند    هرآنچه از مرگ نمی هراسم   به درنگ   شعردستمایه ای ست برای شاعر تا به انسانیت رنگ بپاشد هر انچه جهان    گریزو مرگ خواه است      زیرا  مرگ آفتابی است که برهمه می تابد   حتی بر پهنه موج های آب    وقتی که زبان شاعر تو را به متن شاعرانه گی هایش می برد    وقتی من  ِ من  در دل متن شعر ام می پوسم  وبا مرگ شریف همگویی بیشتری دارم   آن گونه که پائیز آفتاب را بی جان کرده است  چرا که من نیز همیشه گم ام  

زیرا که شعر  هذیان تب آلوده ی شاعر است  آنگاه  که در کار تعبیر خود حیران است     این گونه پنداشته می شود  ـ گاهی  هرآنچه تفسیر بر جهان او بسته نیست    شاعر به لحظه ای که می نویسد فکر می کند     این که آفتاب هست    و رج نور از لای کرکره ی پنجره برسطح میز می نشیند     آن سو تر شاعر از حنجره پرنده ای بر شاخ فریادمی شود    وقتی که طول سایه ام تنها یک قدم به تو نزدیک می شود    تا بگویم آینده ام مقدور من نیست    تقدیر از من فاصله دارد  چرا که  می داند شاعر   تسلیم بی چون و چرای مقدور نمی شود     اگر چه شاعر بر ویرانه های زندگی سنگی برسنگی می گذارد   تا امید را به واقعیتی ملموس جاودانه  سازد .  

ماشاءالله جماتی پور

27/09/2010 استکهلم  

معرفی شاعر

شهریار آن طور که خود گفته است ؛ نیم قرنی ست که در جهان پیرامونش نفس می کشد . در جهانی که زروزور انسانیت را به حاشیه و چالش می کشاند .جهانی که در آن باید عشق رویاند تا نقش بودن با هم در حیاط محبت  دریایی شود به سخاوت واژه ها. در جهانی که افق اش شعر است و ترانه . به باور شهریار شعر  نمی تواند دل مشغولی  تنهایی باشد .هر آنچه شعر از تنهایی زاده می شود ـ از درگاه غرابت انسانها . جغرافیای زاده ی شاعر بی تاثیر درشعر نمی تواند باشد . آنگونه که دشت های دشتستان و برازجان به تصاویر واژه های شعر او رنگ پاشیده است . تا آن جا که نگاه    شاعر را به جهان وهستی شناسی اش پیوند داده است . تا انتخاب زبان و شیوه ی بیان و گفتار همراه با او باشد . هرآنچه شهریار دشتستان را با فایز شناخت ، با نخل ستان های جنوب  ، با آفتاب و گرما با شب های تابستان با ماه درشت درشب با دریا با فریاد ستاره های لمیده در خون . حماسه های دلوارو تنگستان هستی بخش شعر شهریار است وبس . گذر  شهریار از همان کوچه های بادگیردار رو به دریا ست  . کوچه هایی که زمانی منوچهر آتشی با تواضع خاص جنوب از آن می گذشت . کوچه هایی که شاعران آن دیار از رنج و مصائب ، از زیبایی وشادیها سخن می گویند .آنچه تا کنون در دستان   شهریار باقی ست عبارتند  از:   از  ارتفاع  قله ی نام وننگ  ، از تکه های بهم پیوسته ی خیال  ، از سپیده دمان گنجشک تا شامگاه کلاغ   تا  کتاب ها را می دانم کفش ها را کجا چال کردی  و  تا   رسیدن به من  خویش همراه با لا لا  ای  های هاجر و دریا  ،  با شور شروندهای  باقر در دشت های شقایق صحرا .   

ماشاءالله جماتی پور

29/09/2010 استکهلم


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد