پایان هفته
عصر جمعه بود . عصرکه چه عرض کنم ، بهتر است شب خطاب اش کنم . آبروی هرچه عصر بود برده بود . تاریکی دوپا تو آن جای شب کرده بود . به شب می گفت تو بیرون نیا که من هستم ! سیاهی مثل برف داشت از آسمان می بارید وهی رو زمین تلبار می شد . نه به آن روشنی تابستان و نه به سیاهی و برف آخر پائیز سوئد . معمولا عصر روزهای پایانی ماه نوامبر این جا به شب بیشتر شبیه است تا به یک عصر بی سر وته و خشک وخالی پائیز . به هر رو سیاهی داشت بیداد می کرد . گویی می خواست دق ودلی اش را از روزهای بلند و پر نور تابستان در بیاورد . و حسابی تلافی آن روز ها را کرده باشد . سیاهی عین شتر مست کینه ای ، داشت وجب به وجب سفیدی را تعقیب می کرد .البته این جنگ و گریز مختص امسال و پارسال هم نیست . سپیدی و سیاهی یک جورایی از هم دلخورند . تا بوده همیشه برای هم شاخ و شانه می کشند و چشم دیدن یکدیگر را ندارند . با گرز سرما و گرما به جان هم می افتند . مثل تمام جنگ ها برنده ای تو کار نیست . این کشمکش ها و تهدید ها مثل خیلی از درگیری های زرگری تا زمانی که زمین رحل اقامت اش تو فضا انداخته ، هست که هست و کاری اش هم نمی شود کرد . تا فروغ خورشید وجود دارد این اختلاف هم به جای خودش باقی است . به هر حال عصر آن روز هم مثل ما شهمات و خسته شده بود . همه ی دانش آموزان رفته بودند . به جز یکی از بچه ها . طفلکی بی حوصله شده بود و هر لحظه چشم می گرداند تا یکی بیاید و اورا از این جا به خانه اش ببرد . از هر چه بازی و اسباب بازی بود زده شده بود . اسم بازی را که می آوردی حالش به هم می خورد و بالا می آورد . برای وقت کشی مداد و کاغذ برداشت و شروع کرد به نقاشی کشیدن . من و همکارم به هر سیاهی که از پشت شیشه های پنجره رد می شد دلخوش می کردیم . و گمان می بردیم که لابد یکی از والدین اش آمده تا اورا با خود ببرد . تو این فرصت دلمرده تلفن دستی برداشتم و رفتم رو سکوی پله ای که به طبقه دوم ساختمان راه داشت نشستم . اگر چه بعد از نهار چند دفعه به مسعود زنگ زده بودم . اما هر بار گوشی پیام می داد که در دست رس نیست . تا مجدداً شماره گرفتم خوش شانسی از خر شیطان پیاده شد و خط راه که هیچ شاه راه داد . شماره که دید خنده تو صورتش پاشید و گفت : " چطوری " اگر وسط هفته زنگی به هم نزده باشیم معمولاً آخر هفته رو شاخ اش است. زنگ می زنیم و پایان هفته ی خوبی برای هم آرزو می کنیم . این آرزوی دل نگرانی هر هفته ای ما است . حرف به گله بردم و گفتم مرد مومن خودت که شب شعر نمی آیی هیچ ! . تازه سفارش هم می کنی که آگهی برایت بفرستم تابه برو بچه های همشهری میل کنی . تو حرفم پرید و گفت : " با اهل و عیال رفته بودیم مهمانی " این طور که از قراین پیدا و معلوم است ما دانسته شب های شعرماهیانه ی مان را همان روز و شبی که دوستان دعوتی دارند برگزار می کنیم . یا درست شب جشن تولد همسایه ی شان . تازه اگر می دانستم کسی خط ات نمی خواند برات میل نمی فرستادم . خنده ای کرد و ادامه داد : " ای بابا پنج خط درشت مان نمی خوانند تا چه رسد به پنج خط ریزمان " . به هر حال قبل از خدا حافظی می خواستم حرف پایان هفته با یک شعر تمام کنم . برگشت و گفت: " من هم یک شعر دارم " . گفتم پس می شنویم . هندوانه زیر بغلم گذاشت و سیس ام کرد که شما بزرگتری . گفتم پس با این حساب قپان و شتر هم نظر شما را در مورد بنده تائید می کنند . توهمین کش و قوس بیاد سلمانی جماعت ها افتادم که تا بیکار می شوند ترتیب پا زلفی هم می دهند . هر آن چه این عمل به آن ها نسبت می دهند اما عمومیت دارد . آن طور که معلوم است هر صنفی از همان کوچه می رود که سلمانی ها رفته اند . این گونه نوشته ام برایش خواندم
برشکسته سبوی آرزوی خویش
غبطه می برم
و چشم می گردانم
به پستوی ذهنم
تا یاد آورد مرا
ماه را
چگونه خطاب کنم
وقتی تاریکی
در ایوان
به انتظار نشسته است
با به به چهچه ی مسعود دل خوش کردم و گفتم گوش خوابانده ام . سپس او نیز شعر مردم *اش این گونه برایم خواند :
" بغض در گلوی تو
گریه بر گونه های من
درد در سینه ی تو
شیونی بی صدادر آوای من
غصه تو
دغدغه تو
هراس تو
من دستان ناتوان همیشه در هجرت
نیاز تو
نیاز تو
نیاز تو "
سر ضرب به به چهچه اش را از من پس گرفت . بیاد ضرب المثل قدیمی خودمان افتادم که می گویند : " قدح جایی رود که باز آید کاسه ای . " تو همین اثنا موبایل اش داشت زنگ می خورد . با عجله گفت : " باید بروم " دنبال اش آمده بودند . صدای بوق ماشین داشت تو گوشی تلفن می پیچید .
سیس = چاخان
* مردم = سروده ای از مسعود اعتمادی
24/11/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور