مادر و دریا
همیشه رو به دریا می نشیند و
اشک می ریزد
تا سخاوت چشم هایش را
روانه ی دریاها سازد
گویی
هنوز هم مقروض دریاست
با غمی فرو خفته
می خواند زیر لب
آواز همیشگی اش را با شروه ای سوزناک
کی اَ بو
مایون دیریا
به جوون بندون ِ
دور ِ پا اُت
کی اَ بو
سنگو اَ پات ول بَشه
رو دوش ِ دیریا سوار بَشی
لو تیو پیدا بَشی
تا ببینُم
رنگ پردرد ِ رویا اُت
تل ِ جلبیل خو تکو نم
با همی پائون شهماتوم
ته بَرم
یه جای دور
تو کلو
دفنت اَ کونم
کی اَ بو
دیریا مهربون بشه
تا ای دل پر خون م ِ سبک بشه
دلُم شوا
هیچ که
تو دیریا اسیر نبو
تا مث مِ
ای تو خوار و
ذلیل
نبو
زن اشک می ریخت
و
دریا را در تنهایی خود سهیم می دانست
زیرا بر آن باور است
که دزدان دریایی
شبی
راه را بر قایق پسرش
که پراز اجناس قاچاق اربابی بود
بسته بودند
و بر پاهایش سنگ آویزان کرده بودند
و به دریا انداخته بودنش
آرزو دارد
آن اندازه پاک و معصوم بود
تا خدا وند
معجزه می ساخت
آن گونه که موسی
آب ها را دو شقه کرد
می توانست آب دریا ها را پس بزند
روی زمین ته دریاها راه برود
تا پسرش را پیداکند
سخت در آغوشش گیرد
تا در گوری ارزان قیمت ـ به اندازه ی تمام دارائی شان
به خاکش سپارد
آه !
زن هر غروب
رو به دریا می نشیند و
اشک می ریزد
در انتظار روزی ست
تا سخاوت دریا
پسرش را به او باز گرداند .
24/10/2010 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور