شناختنامه ی فریده ابلاغیان
فریده ابلاغیان ـ شاعر و نویسنده ی رنج ها ودردهای جامعه ی آدمیان ِ پر آلامی است در گوشه وکنار این جهان غم آلود . شاعری که خود را پیرامون انسان های نابینا و ناشنوا می یابد تا در لبخند چشمان تاریک آن ها حضوری پر رنگ و چشم گیر داشته باشد .تا بودن آن ها تصویری باشد در ذهن دیگران . تا زبان آنی باشد که می گوید : "برای من رنگ مفهومی ندارد ." آنانی که درباورشان انسانیت افق دلپذیری ست به غایت یک سلام . فریده نویسنده ی ست پرکار وساعی و دوست دارانسان هایی معصوم . شاهد این ادعا داستان هایی ست برای کودکان ـ حمومک مورچه داره(مجموعه ای از بازی ها وقافیه سازی ها برای کودکان وبزرگسالان) 1986
ـ حق با کی بود 1986
ـ ره آورد (داستانی کوتاه برای نوجوانان )
و ترجمه ی کتاب هایی از زبان سوئدی به فارسی برای کودکان
ـ خرسی که خرس نبود
ـ اُسکار خانه می خورد
ـ صحنه ی سیرک در اختیار شماست
ـ آن سوی رودخانه
ـ یک روز خوب
ـ سامپو لَپ کوچولو
ـ خداحافظ رونه !
ـ اُریان ، عقابی که از ارتفاع می ترسد
ـ لبخند چشمان تاریک ( مجموعه مصاحبه هایی است با شش زن و مرد نابینا و ناشنوا )
همچنین ترجمه ی مجموعه ی صد شعراز زبان سوئدی به فارسی
فریده علاوه بر این اثر ها رمان آن سوی دره و مجموعه ی خدایان خانه ی ما در کارنامه ی ادبیاتی خود دارد . او دارای لیسانس ادبیات فارسی و زاده ی بروجرد با سال تولد1331خورشیدی در ایران در شناسنامه ی هنری و شخصی خود دارد .فریده در سال 1983 به سوئد آمد و هم اکنون آموزگار زبان سوئدی است . وی مربی رقص و دارای کلاس و گروه رقص نیز می باشد .
26/02/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
گذرگاه واژه ها
کندوکاوی در مجموعه شعری" خدایان خانه ی ما"
کاروان سخن را به شعرهای "خدایان خانه ی ما" گسیل می دارم تا از دره های سر سبز واژه ها ساده و آرام گذر کند . آن گونه که فریده ی شاعرزمانی با زبانی ساده از آن گذشته بود . تا کاروان واژه ها در پیچیدگی گردنه ها راه خود را گم نکرده باشد . تا راه هم چنان برهمگان هموار و آشنا باشد . به شباهت نخستین شعری از خدایان خانه ی ما " من به زبانی /ساده می زیم /و به زبانی /ساده می اندیشم /وبا زبانی ساده/ می نویسم / تا در پیچیدگی واژه ها خود را گم نکنم ." این ساختار از ویژگی های نوشتاری شاعراست .درست به شباهت شخصیت والای او ؛ زنی ساده و بی ریا با هزاران امید و آرزو . با دل خواسته هایی که از دوران کودکی شعرش با او بزرگ و همراه شده اند .به سادگی آن روز که پای تخته سیاه مدرسه رفت تا اولین شعرش را برای آموزگارش خوانده باشد . شعری کوتاه مانند اندامش و سرخ به شباهت گونه هایش . شعری که پاسخ اش سکوت بود و تنهایی ـ بنشین ! " رفتم/تا برسم به جایگاه کوچکم/نگاهم خیره به دهانی که تنها گفت / بنشین ! ." معلمانی تنها که تنها نوشته هایی را دوست دارند که باب اندیشه ی شان رقم خورده باشد . به مصداق سخن ، آن که از ما نیست با ما نیست . ادبیاتی که هنوزهم در میهن ما اندیشه دارد .گویا نگاه فریده هنوز به همان فضای مدرسه معطوف است . ریشه در فضایی بی پاسخ . هنوز شعرش آبستن است و کودک دلخواه اش را نزاییده . به شباهت این شعر " شب رفته است / روز رفته است / جویبار رفته است / من مانده ام با خاطری آبستن / و هنوز نزاییده ام . " گویی هنوز از پله های کودکی به پشت بام های ممنوعه ی زمان بالا می رود . از پنجره ی خیالش فقر همسایه ها را اندازه می گیرد . از همان پشت بامی که مرگ مادر بزرگش را در شعر سرود . شاعر هنوز از همان پشت بام ها به گذشته نگاه می کند . گویی خاطرات در ذهنش راه می رود با سایه روشن هایی از این دست " کودکیم /برآن بام /ولب آن باغچه /و کنار آن حوض /بی من مانده است /وبچه های همسایه ها /که در کوچه های کودکی من /کودکی خویش را می سازند /با انباری از دلهره ها / کوهی از انفجار ها و اعتراض ها . " فریده در قریب به اتفاق شعرهایش دل نگران همان کوه انفجاری است که هنوز هم قربانی می گیرد . با مردمانی زجر دیده که دل خواسته های شان هنوز راه به جایی نبرده است . در طبیعت شعر شاعر هنوز رنج موریانه دیده می شود . و تنه ی درختان سر بریده . درختانی که ناگاه در یک صبح بارانی جوانه می زنند و دل آدمی را با شور و هیجان می آلایند . شاعرخدایان خانه ی ما به سواری می ماند که سخت به راه می تازد . اما هر ازگاه نگاه را به پشت سر می برد زیرا خاطرات گذشته او را راحت نمی گذارد . حتی نسیمی که زمانی بر لب ساحل وزیده بود در ذهنش نقش بسته است . یا همان آفتاب سوزان که در این سوی دوری ها شاعر را به تعلقات خانه و دیار باز می گرداند . فریده در شعرهایش به درد می آید . آبستن نگاه خسته ایست که زمانی مدادی قرمز روی رویاهای بزرگ اش خط کشیده بود .گویا هنوز در نوشته هایش لب پاشویه ی حوض خانه ، همدم باغچه ایست پراز بنفشه های تب دار که همچون او از میان قطره های باران و از لابلای برگ ها به ابر های پشت بام نگاه می برد . نگاه کبوترانی که آن روزمست از ترانه بودند . قاصدک های چشمان شاعر هنوز به دنبال بادبادک هایی ست در دستان کوچه ها ی کودکی اش . هرگز گمان نمی برد روزی درنام خویش هویتی دیگر پیدا کند . تا سنگینی نامش را سال ها به دوش کشد . تا در دفتر شعرش این گونه دست به گِله برد " در منزل اجبار/پشتم از بار بی خویشتنی بشکند." تا آن جا که به مادرش می نویسد " من عشق را در تحمل درد یافته ام!." به شباهت غربت ِ درد در کوچه های بیگانه . کوچه هایی خالی از بوی خاک آب پاشی شده ی غروب های بروجرد . در یادمان های شاعر هنوز رد پاهایی از آن سایه روشن ها نهفته است . در جاوید یادهای دفترشاعر واژه ها به روشنی به سطح می آیند " هان ! به نرمی گذر کن /مبادا که خراشیده شود /رد پاهای نگاهم به در ودیوارش ." درافق همین نگاه هاست که با تنهایی غصه هایش یگانه می شود .همراه با هر نسیم درهر طوفان و در هر گرداب حتی با هر طلوع خنده . شاعر تا آن جا پیش می رود که همه ی دردهارا میوه ی عشق می نامد . عشقی به وسعت کوچه های خاکی دیارش . کوچه هایی پراز سنگ و چاله . شاعر می خواهد همه چیزرا در آن کوچه هابه شاهدت روزمرگی اش بسپارد . جا جای خاطراتی که او وهم پالگی هایش زمانی در آن می خندیدند ، می گریستند ، می رقصیدند ومی شوراندند دنیای کوچک شان را . تا نوشته هایش در همان فضا قرارگیرد . " و به پستان هامان /هسته ی درد آلود/دست زنیم /شرم کنیم/وهمه ی دنیا راهمه ی کوچه ی مان فرض کنیم !. " فریده تنها شاعر کوچه ها نیست بلکه شاعر خبرها ،تصویر ها ،سایه ها ، درد ها ، عشق ها ، جنگ ها ، بمباران ها ، دریاها ، بوها ، همسایه ها و فراتر از این ها شاعر مردمان رنج دیده ی فلسطین نیز است . زیرا هر خبر گزنده اورا به وادی امید می کشاند تا این گونه بسراید " به سرزمین خون و مرگ می روم /و شعری از فلسطین می خوانم /ودختری که گفت / ـ آن دم که مادرم /با گلوله ی سرباز اسرائیلی مرگ را در آغوش می گرفت /قلبش را میان دست هایش جای داد/تا زخم برندارد ." عطر وبو هم برای شاعر رنگ شعر به خود می گیرد تا بر آن ها رنگ خاطراتی سبز پاشیده باشد . در جان جهان شاعر هر چیزی می تواندبه شعر درآید . هر آن چه واژه ها بیش از حد در شعرتکرار می شوند . بوی تو/بوی شب است/بوی یک خاطره است/مثل خاک نم دار/بویی ازگذشته ." در سطر سطر نوشته ها آدمی با موج خاطره ها روبرواست .گویی شاعر دمی از آن ِ همه رخ داد غافل نیست .حتی در راه خانه دل نگران دوران کودکی اش است . این دل مشغولی تا خواب نیز همراه با شاعر است . گویی چیزی گم کرده باشد . دائم جستجوگر است . در لابلای واژه ها ، ترانه ها حتی تبسم می گردد تا روزهای نیامده را به تصویر کشاند . گویی شاعر و واژه ها یکدیگر را گم کرده باشند . " من با توگمم/ای گم کرده ی من /از کدامین افق/سرخواهی زد؟ ." چیزی بر قلبش سنگینی می کند واحساس دردی در سینه حتی بغض آهی در گلو دارد .می خواهد خود را از اندوهی نهفته رها سازد . به دنبال شیئی می گرددتا بیاویزد تاریخ زندگی اش را . " من به کدامین طناب رهایی /بیاویزم این قبای کهنه ی تاریخ را . " به گمان شاعر شاید این درد ِ زن بودن است . گاهاً اودر شعرهایش درگیر با خویشتن خویش است. این درگیری تمام عیاربا خود در دوشعر روبروی هم دیده می شود . شاعر در نا امیدی ها باز هم به امید متوسل می شود . زیرا می گوید " نمی شود /اما چشم هارابست/ومیان این همه دست های بسته /یک آغوش باز نیافت." اومی خواهد ذهن آفتاب باشد تا به سایه پناه دهد و به باران دل باریدن.حتی در پاره ای از شعرهایش فراترازآن می رود ، بردل خواسته هایش پا می فشارد .می خواهد روی دریا قدم بزند و روی سفره ی آبی آن با گل های رنگارنگ چیت و کودری شراب عشق بنوشد . تاسپاسی گفته باشد به آنانی که هرگز کسی سپاس شان نگفت . شاعر خود نیز از جنس عاطفه ها ست .می خواهد با بلورهای برف روی هم آغوشی سفید با زمین برقصد . می خواهد پیراهنی از جنس دریا برتن داشته باشد تا تمام دلش از شعر آبی باشد . می خواهد بر قله ی واژه ها به ایستد و ببوید عطر شعرهایش را با زبانی دیگر ودر آمیزد با کلک سخن در هاله ی بودن . برای او بوی یادواره ها مهربان تر است از صدای قلبش و صمیمی تر از حس دوست داشتن زیر پوست تنش . گاه جنس زنانه ای شاعر را می آزارد ، جایگزینی برای آن نمی یابد . " افسوس /که این همه ـ خواهران ـ هرگزخواهران من نخواهند شد /ماگرچه از یک خاک برآمده ایم . " فریده در سروده هایش سعی برآن دارد تا به رنگ وجنس آن ها درآید . تا از اندوه وغم زنانی زجر دیده سخن گوید . تا حسی باشد در رگان همدردی آنان . دست هایم را دور پستان هایم می گیرم /می خواهم از زیر ضربه های برنده ی ذهن دولبه ی تان /نجاتشان دهم ." گاه شاعر در همان کوچه هاست که به بن بست می رسد . برجهان بی تحرک ها قدم می گذارد . گویی هیچ چیز به دل خواهش نمی روید . گویی در دنیای ممنوع ها ایستاده است . همراه با صخره های عریان و درختان بی ریشه .پیوسته در سکوت بکر خویش به دختران وحشی صحرا می اندیشد . با سطر هایی از شعر روی آبگینه های زمان خنج می کشد تا دل ریشش تسکین یابد . " باد دستان مرا روزی به غارت برد / که بیش از او نیازمندشان بودم ." وسوسه دستان باد نگاه شاعر را به آن سوی مرز ها می برد . تا بیاد رنج سرکش زنان افغانستان ،عراق وپاکستان فریاد بسراید . " سینه کوه پر از فریاد است . " زبان نگاه شاعر زبان درد آلودی ست به زخم های پیرامونش " آه از آن نگاه ها / که ماندنی اند /حتی اگر/چشمانم را ببندم به روی همه ."
خدایان خانه ی ما = مجموعه سروده هایی به همین نام
فریده = منظور فریده ابلاغیان ، شاعر مجموعه ی شعر خدایان خانه ی ما
24/02/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
سلا خدمت آقا ماشالله ممنون از نوشته زیباتون با تشکردوستدار شما آرش
با درود ی به گرمی بندر
وبا تشکر از اظهار نظرتان
با سپاس ومهر
ماشاءالله