sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

برماست که از ماست

 

برماست که از ماست  

پلیس را که از دور دید  با دست چپ کمربند ایمنی اتومبیلش را وبال گردنش کرد . هرآن چه  دکمه ی کمربند را نبست ، صرفاً طوری که  پلیس متوجه ی خطایش نشده باشد . وانمود به این که مقرارات را رعایت نموده . همین که ازپشت چراغ قرمزچهار راه رسالت رد شدیم . دوباره کمربند وصل نشده  را پائین انداخت و گازش را گرفت . گاز که چه عرض شود ! مگر با وجود این همه ترافیک می شد گاز داد . تازه واژه ی گاز دارای معنای متعددی است . گازی که قیمتش رو به سرسام است . البته جامد یا مایع ، بی رنگ یا با رنگ ، بی بو یا با بو بودن آن به عهده  ی خود شما است . یا گازی که روی  زخم های  سوخته ی بدن آدم هایی که از روی فقر وبدبختی یا هزاران ستم اجتماعی  دیگر دست به خود سوزی می زنند ـ گذاشته می شود . و دست آخر گازی که آدمی زورش به طرف مقابل نمی رسد ، تا هر گوشتی  که دم دست دهانش رسید آن را گاز  بگیرد.  تا بد ینوسیله زهرش را خالی کرده باشد . به هر رومنظور از گازهر چه باشد شما می توانید گاز دلخواه تان را ازاین نوشته با کپسول یا بی کپسول پر کنید .  گذشته از این ها فصل بهار بود و شاخه های پر ثمردرختان کنار ِ  پیاده رو خیابان ها مشکل آفرین  و به عبارتی دهن کجی بزرگی به ترافیک شهرشده بود  . علاوه بر این ها گرانی میوه هم  قوز بالا قوزی  بود تا هر ره گذری سنگی بردارد وبه جان درختان کناری که شاخه های شان نصفی از خیابان را در ید قدرت داشت بیفتد . تا آن جا که  همین عابرین جهت جمع کردن کنار های روی اسفالت بی خیال از برخورد با اتومبیل ها به خیابان هجوم می بردند . تا آن جا که بوق هم چاره ساز نبود . تا جایی که کنار با زبان بی زبانی می گفت دست از سر کچلم  بردارید یا این که خر ما از کرگی دم نداشت . گوش شنوایی  پیدا نمی شد  تا به آه و ناله ی کنار گوش فرا دهد . باز سنگ و آجربود که  حواله ی کنار می شد  . یک مرتبه یکی از همان سنگ ها یی که به کنار زده شده بود  کمانه کرد و به شیشه ی جلو  اتومبیلی که سرنشینش ما بودیم اصابت کرد . به خیر گذشت و شیشه کوچکترین ترکی برنداشت . دوستم همان طور که پشت فرمان بود زیر سبیلی ردش کرد و چیزی به روی مبارکش نیاورد . مثل این که شیشه نظر کرده بود . از پلیس راه قدیمی  بندر که رد شدیم هر دو نفس راحتی کشیدیم .دوستم  بی مقدمه به اصل مطلب که دل پر خونی از آن داشت رفت و گفت : "هزاران نفرین باد به دست های پلیدی که سنگ تفرقه می اندازند . کاش بیش از این تاریخ را می شناختم تا می توانستم شمه ای از رفتار و کردار ملل پیروز جهان را برای این پلشتان و پلیدان باز گو می کردم   . رفتار و کرداری که آفریننده است و سازنده و ملتی را به سوی آگاهی عمومی ، شعوراجتماعی و فرهنگی والا سوق می دهد . " گفتم دوست عزیز مشکل همین جا است که کسی به درستی تاریخ را  نمی خواند . بی پند و  عبرت و اندرز از آن همه چراغ می گذریم . درست مثل همین کمر بند بستن شما ! تا زمانی که آب از همین جو می گذرد انتظاری بیش از این نیست . حالا عقاب ناصر خسرو که هیچ سورسک باغ حاجی غریب هم همین حرف را می زند . باور کن  از ماست که  برماست عقاب ناصر  دیگر جواب نمی دهد . باید آن را  برماست که از ماست یا به زبانی دیگر کرم از خود درخت است خواند . مشکل نه درخت کنار ِ کنار  خیابان است و نه چراغ چهار راه رسالت و نه کمر بند ایمنی داخل ماشین . مشکل :

" چون نیک نگه کرد وپر خویش بر او دید

گفتا زکه نالیم  برماست که از ماست "

باید تاریخ را آئینه  ی پیش رو کرد تا هر روز خود را در آن بنگریم . تا گرگ  درون و تمایلات قدرت طلبانه  را پر پرواز ی نباشد . تا دست های پلید یارای روئیدن نباشد . وگرنه سنگ های تفرقه بسیارند و تمبر های باطله تا دلت بخواهد مفت  ومجانی است  . راستش با هزاران نفرین هم سنگ روی سنگ بند نمی ماند و کارپیش نمی رود . حالا  به سر بالایی بابا غلام رسیده بودیم و داشتیم تو جایگاه پمپ بنزین صالح  شهروا بنزین می زدیم که موبایل دوستم زنگ خورد .  از سوئد بود و یکی از بچه ها می گفت  : " ای دوست اگر به دیدنم  آمدی برای  اساسنامه ی کانون هنریک بطری  آب دریا  یا گشته سوزبیار ." 

کنار = درخت صدر

ثمر = میوه

سورسک =مرغ الله کریم ، فاخته

حاجی غریب = از مباشران هادی بازرگان که خودیکی اززمین خوران بنام بندرعباس بود .از آن که سرو کله ی بازرگان کمترآن جا دیده می شد ، به غلط به باغ بازرگان  ، باغ حاجی غریب گفته می شد . وگرنه این مباشر بی نوا نه زمینی داشت و نه باغی.

گشته سوز = نوعی ظرف سفالی  ، مجمرـ  که معمولاً معجونی در آن روی آتش جهت چشم زخم گذاشته و می سوزانند تا از حسادت دور بمانند .

شیشه آب دریا = معمولاً در قدیم والایام روی سر در حیاط خانه ها یک بطری آب دریا نصب می کردند تا افراد خانه از چشم زخم در امان باشند .

22/04/2011   استکهلم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد