sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

افول خورشید

برگرفته از مجموعه سروده هایم در کتاب کوچه های باران خورده   

به   م ـ ر

افول خورشید 

 

چه فرق می کند

بالا یا پائین

شب یا روز

سرما یا شرجی  

وقتی عصر آوارگی از راه می رسد

و  یقه ام را  می گیرد

وهویتم مصادره می شود

حتی برای آن که در خانه ی خود نشسته است

ومثل من هر روز به گونه ای تحقیر می شود

وقتی زمانه واژگون است

و من به شباهت تو

مبتلای بخت بد خویشتنم

و هیچکس بفکر هیچکس نیست

و هیچ چیز جای خودش بند نیست

تنهایی کلاه  از سرم برمی دارد

وسیاهی  بذز خشونتی است  در دشت دلم  

دیگر بزرگی رسم خوشایندی نیست

وقتی همه امنیت را از دست داده ایم

و قانون مرده است

وحقیقت را فراموش کرده ایم

هیچ کس حاضر نیست از اهالی امروز باشد

و قصد دارند همه در گذشته ی خویش بپوسند

و به هم بپیوندند

وقتی هر کس ساز خودش را کوک می کند و می نوازد

و کسی حاضر نیست از آن طرف خیابان با من هم صدا شود

تا با آوازی بلند  دو طرف خیابان را بهم بپیوند یم

دلم می گیرد

وقتی خاک   دامنگیر دلم می شود

و بی وفایی گریه ای  در کنج دلم

فکر می کنم هنوز هم پشت درهای بسته ی سالن ایستاده ام

و به صدای موسیقی آزادی  گوش فرا می دهم 

آه !

آن روز را می گویم که پنجره ی اتاقت باز بود

و هیچ حرفی برای زدن نداشتی

و نمی دانستی چه سنگین به خانه باز می  گشتم  

و تما م  تصاویرآشفته ی  ذهن  ـ بار خیالم بود

باز هم دیر رسیده بودم

من بعد از بارشی شبانه به خانه باز می گشتم

در فاصله ی آفتاب و گیاه

همه ی آنانی که آن جا بودند

فکر می کردند که عاشقم

و هیچ کس در حریم من راهی  نیست

چه قضاوت تلخی

مثل اندوه همه ی  دشواری ها

آن جا

موسیقی مومیایی شده ای داشت در گور خویش می خواند

و قمر پرنده ای بود درقفس  زندان دلش

پراز سکوت مرموز تنهایی  

داشتم می گفتم

بیاد سفر که می افتم

هوایی می شوم

دوباره می خواهم در کنار آن آبی پرحیات  گرم شوم

دوباره به یاد جنوب می افتم

بیاد دریا

بیاد تنها محله اش  ـ فقر

بیاد آنانی که به بهایی پوچ زندگی خویش را می فروختند

بیاد صدای سوزان دختری نابالغ

بیاد درد چند هزارساله ی بومیان بندر

وقتی  گم می شوم

در تفاوت شگرف حجم و درد موسیقی  جنوب

چه فرق می کند

وقتی جانم گرفتار هوای دیگری می شود

و تو طرحی مایوس کننده از من می کشی

تا انهدام  استخوان هایم

تصورم چنان است که این من نیستم

این مائیم  ـ از ذهنیت زمان

وقتی زندگی از بعد خالی می شود

و عاطفه  غمگین

تو دستی بر ساز می شوی

و حضوردلگیرت

در تن درختان حرا * با بوی دریا و خاک همراه می شود

گاه دلم می گیرد

و می خواهم فریاد برآورم

مثل قصه  ی اندوه دلم

مثل پیرزنانی که به التماس از ما می خواستند

فرزندانشان را دعاکنیم

مثل آن روز که آب تورا فریاد می کرد

و تو صدای آب را باور نداشتی

مثل آن روز که از پنجره به بیرون نگاه می کردم

و باران می بارید

من اینجا ارزش گیاه را می دانم

وهمین طور رابطه تن با آب

اینجا نسیم در کلاله ی گیاه می پیچد

من اینجا نان را به شادمانی حضور شرجی جنوب می بویم

اینجا درد را می شناسم

و هر روزآن را  فریاد می کنم

من اینجا خیابان ها را به گیرایی کوچه های سنندج می پیمایم

و از فروریختن تو فرو می ریزم

باید برخاست

تا به آینده پیوست

من سنگینی سفر را هر روز احساس می کنم

و صدای شکستن چیزی در جانم

من سرخی شقایق ها را در آبی آسمان می بینم

آه !

درک من وتو از تاریخ اندک است

بگذار ما را ببینند

و بدانیم تنهائیم

وقتی هنر به مردم تحمیل می شود

و موسیقی عقیم

و بازگشت حضور ما در گور تاریخ

ساده ترین وسیله برای سکون جامعه

و آدمیانی چند برای یک روز رهایی

از جنازه ی برادرهم  می گذرند

گویی سه تار بدست گرفته اند

و براستخوان مردگان می نوازند

روزگار غریبی است

مبتلایان به خوشبختی اندکند

گویی همه چیز به تاراج هیچ گرفتار است

و هیچ لبی به بیان حقیقت گشوده نمی شود

و بیاد می آورم مولانا را که درد تاریخ زندگی انسان را تا خویش می دانست

اما زندگی در زمان چیزی  دیگر است

از پستان هستی به تمامی ننوشیدیم  تا بارور گردیم

و نتوانستیم خط ارتباط را به حجم رابطه مبدل کنیم

من از نجابت پوست با تو سخن می گفتم

از بوی بد حادثه

واز بی رنگی نور ماه

و تو نمی دانستی که هنرمند مردمی

یعنی تبلور جوشش مردم در زندگی هنرمند

یعنی فریاد زمان

یعنی سبزی روزهای آینده

وحال همه چیز در حال ویرانی ست

حتی موسیقی

ادبیات آن روز  توان هیچ چیز را نداشت 

بیشتر پرخاشگر بود  تا آگاه کننده

درد من درد ماندن بود  و پوسیدن

وتو سه شنبه را با چهارشنبه اشتباه می گرفتی

جهان پر از نواست

اما تو تنها جز صدای خودت صدای دیگری را نمی شنوی

و فراموش کرده ای که زندگی

یعنی یک سینی چای خوشرنگ  ِ بعد از خستگی راه

از در ودیوار خانه  یاد می بارد

دلم می گیرد وقتی در بارگاه خیال

به همه ی آنانی که در راه همراه بودند  ـ فکر می کنم

رهای شان کرده ام

و تو به کوبه ی  در می کوفتی

من می رفتم

وتو می آمدی

و حاصل این که باید دل از همه برگرفت

باید به خویش پناه برد

خواندن ساده نیست

خواندن دانش می خواهد

خواندن دانستن تاریخ می خواهد

شعر موسیقی ست

اما هر شعری موسیقی خاص خودش رامی طلبد

خواننده باید مزه ی کلام را در دهانش بفهمد

کلام عطر دارد

مزه دارد

غم و شادی دارد

شیب و فراز دارد

کلام در زندگی مردم زندگی کرده است

حرمت کلام را باید شناخت

وتو فقط می خواندی

روز ها گذشت

زندگی نو پشت در ، در کمین بود

تازه وقتی هنرمند از خویش وام بگیرد معنی غم انگیزی دارد

یعنی دیگر خلاقیت به پایان رسیده است

زندگی معنی تهی بودن را دارد

باید دانست که زندگی یعنی موسیقی

موسیقی که بن مایه اش ازمردم است

یعنی موسیقی کوهپایه ها

یعنی موسیقی مزارع

یعنی موسیقی ای که از قدرت بیزاراست  

یعنی موسیقی جاودانه  

یعنی ضربان قلب مردم

یعنی موسیقی که انسان را به پارسایی و استواری می کشاند

و به شناخت مقام انسانی فرا می خواند

و تو قدر آن را ندانستی

و نمی دانستی که اشک از چشم مردان  بزرگ نمی غلطد

در چشم می گردد

می درخشد

چشم را شفاف می کند

آن چنان که از این چشم تمام جهان دیده می شود

وقتی که جان را درنوای  نی جا  می گذارند  

" چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکو آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پروبال ، شکستند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشند "

آن جا

 آزادی نشسته بود و ما را نگاه می کرد

او با وقار و غرور ما را تحمل می کرد

و تو درک نمی کردی احساس انسانی  را که

از دوردست ها ی تاریخ

آواز و صدا و موسیقی را با خودش حمل کرده بود

و به زمان و دوران ما ، برای ما آورده بود

و تو به آزادی به تار می زدی

افسوس که تارها و سه تارها افیونی تازه اند

در خون فرزندانی که همیشه قلب تاریخند

گذشته را بگذار

هرچند که هر لحظه آغاز است

چه ساده فرصت ها از دست دادیم   

و تو غافل از آن چه گذشت  ـ بودی

تیغ را  بر گلوی هویت  نشانه رفتی

به بهای عقیده ای تاریک  

به معنای افول خورشید  ِ سرزمین  ِ  پردردم

حرا = مانگرو ، گونه ای درخت  که دردریا می روید و به آن جنگل حرا گفته می شود . در مناطق جنوبی ایران بیشتر در حوالی جزیره ی قشم ، تیاب میناب و سواحل بندر خمیر یافت می شود .

09/02/2011  استکهلم

ماشاءالله  جماتی پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد