sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

گشتی درسروده های ِ در بستر مغیلان ِ مامک آذران

  

نوشته ی  ـ ماشاءالله جماتی پور

گشتی درسروده های  ِ  در  بستر مغیلان  ِ مامک  آذران

مامک مانند دیگر هم دردانش به لحظاتی می اندیشد که در آن است . زیرا که هجرت ، دوری و غربت چیزهایی نیستند تا از یاد اوی شاعر رفته باشد .  درآینه ی  بیابان راه او  تنها  خار مغیلان می روید . حتی در پائیز نگاهش . سرد وسوزان  . دفتر  در بستر مغیلانش را ورق می زنم .

" آمده ایم   که می خواستیم 

از دردهای خویش بگریزیم

واولین چیزی را که نیز همراه آورده ایم همان بوده ...  "

اما این چنین نیست ! که او از دردهای خویش بگریزد. در نوشته هایش که همان تصویر روزانه ی زندگی او است . درد ها رنگ عوض می کنند و چهره به چهره می سایند . چند سطر پائین تر می نویسد :

" کاش می شد

 جاده های سبز و باران های خاکستری اندوه را فراموش کرد "

مامک جدا از دیگران نیست .هرآن چه او در شبهای تنهایی و سکوت ممتد در خویش گذر می کند . در صفحه بعدی  از همان دفتر شعر  این گونه می خوانیم :

" زندگیم در یک چمدان هنوز ، به راه خود ادامه می دهد

ومن جنازه ام را نیز در آن حمل می کنم "

این آلام ها مامک را از زندگی باز نمی دارد . زیبایی جزیره ی واژه ها این جا است که او برشن های خیس ساحل می نویسد : زندگی را عزیز می دارم

با زجرش  هنوز "

مامک  چنان غرق در اندوه غربت است که گاه بخشی از نوشته هایش را نیز به یاد نمی آورد .

 " از همه چیز گریخته ام

از همه کس

حتی سعی کرده ام آن

من  ِ همیشگی را بگذارم و بیایم

تمام خاطرات خراب را به آب سپرده ام

هرگز به دنبال گذشته نگشته ام

اگر چه امروز نیز در دردم

اما هرگز هوس دردهای گذشته را نکرده ام "

مامک در شعر بعدی دوباره به سراغ باغ آلبالوها وگیلاس های کرج می رود و در تن خسته ی شعرش یک قطره آفتاب می چکاند . اگر چه آفتاب زیباست. مامک بوی  ِ شرقی شعرش را به رخ همه چیز می کشد.

او پی جوی هماوردی ست تا با من  ِ شمشیر ِ شعرش چاکاچاک باشد. همه چیز زیر ملافه برفی اخته مانده است . حتی از آسمان آبی  ی ِ پر ستاره ی کرج سخن می گوید  ـ با بوی عشق  ـ با بوی خرما وزعفران و بوی دارچین و هل . با این که نوشته بود . هرگز هوس دردهای گذشته را نکرده ام باز به دنبال دلتنگی هایش می رود . به دنبال دردهایی که او آنها را می آفریند یا برعکس آنها اورا پیدا می کنند .

" سوئد ـ 1990  

غریب  ِ غربت  ِ دردم

زندانی  ِ سرزمینی سرد

پای بند   کدام احساس

که هنوز گرم گرم  وجودم

ماهی سرخی را می ماند  در اقیانوس منجمد

که به دنبال مروارید محبت تو می گردد "

البته نه آن مرواریدی که در صفحه 56 دفتر مغیلانش می نویسد .

" مرواریدی ، در صدف  ِ آشپزخانه ی خویش

با عطر تلخ شنبلیله "

گویی شاعر با درد به دنیا آمده است . حتی از آفتاب خیابان های  ِ استکهلم هم رنجیده خاطر است .

" به بستگانم پیغام خواهم فرستاد

دیگر آفتاب بیرنگ غرب  مرا گرم نمی کند "

تنهایی ـ دستانی در دستان شعر مامک دارد . او شعرش که سراسردرد  ِ غربت اواست این گونه به پایان می رساند :

" در قطاری نشسته ایم که با شتاب / بسوی بوی خاک می رود

و کم کم تن هایمان / میل غریبی به پیاله شدن پیدا می کند ."

سراسر سروده های خانم مامک مرا به یاد گفته های ژاک پره ور ـ شاعر سوروالیست و سمبولیست فرانسوی کشاند که می گوید : " شعر همان چیزی ست که به رؤیا در می آید ، همان چیزی که به خیال می آید . شعر همان چیزی ست که خواسته می شود و همان چیزی که پیش می آید . شعر همان خدایی ست که همه جا است و هیچ جا نیست ."  سرآمد این که ،   شعر یکی از زیباترین واژه های زندگی است . و یا به گفته ی بورخس ـ شعر هر بار تجربه ی تازه ای است . هر بار که شعری را می خوانیم تجربه ی اتفاق   رخ می دهد . ژاک تعریفی از شعر ارائه نمی دهد تنها به این بسنده است که توضیح وتعریف شعر را برای مردمان رها کنید . آنچه به من مربوط است  شاید انجام دادن آن است ، نه توضیح  وتعریف آن . اگرچه ژاک مثل آنری میشو و گارسیا لورکا هیچ تمایلی به توضیح دادن آن چه مورد علاقه اش است را ندارد . شاید شعربرای خانم مامک خدای دیگری باشد  در ساحل جزیره ای دور به نهایت تنهایی  !

06/05/2011  استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد