sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

sokout ‫سکوت

‫با درود ، سعی میشو د در اینجا یادداشتهای روزانه که به ذهنم خطور میکند منعکس نمایم.

صدای پای آب

آن جا ابر در آسمان بود وباد کمی می وزید .خورشید تنها ستاره ی عریانی که زمین را بگاه گرم می دارد و بگاهی دیگرسرد تا همگان برویند تا همگان به می رند ، نیزآن جا بود . آن بعد از ظهر در حوالی سیلور دال به دنبال گمشده ای می گشتیم که آمده بود و رفته بود .همچنان که قافله می آید و آتش روشن می دارد ولی  نمی ماند . راهی بی بازگشت به شباهت این رباعی خیام :

کس را نشنیدم که آمد زین راه    راهی که برفت ،راهرو بازنگشت .

بعد از ظهری که بوی پوچی می داد و هیچی .گویی برای آنی که رفته بود یا مایی که به دنبال رد آشنایی می گشتیم تا راهرو راه مان باشد بر آن یادمان گمشده و خاطراتی که می رفت تا از یاد برده باشیم آن چنان که روزی خود از یاد خواهیم رفت . برگورستان ایستاده بودیم . دوستی آمد .سلام دادیم . به قیافه آشنا و به نامی که گفت و در یادم هیچ نمانده است  . راه افتادیم . گورستان خلوت بود و آنانی که زمانی بودند حال  تنها در خاک خوابیده بودند . آن لحظه خیام در ذهنم سبز می آمد شاید چیزی به شباهت خزان ،  بودن یا نبودن . با این رباعیات :

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است    وآن نیز که گفتی وشنیدی هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی هیچ است    و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

شمع طربم ولی چونیستم هیچ    من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ .

گویی خزان بود  و فصل بی نامی ها . و رنگی که رفته بود تا در سیاهی های چشم به تنهایی تنها ،  تاریک و تباه شود . آن بعد از ظهری که داشت می گفت :

خوش باش که بعد از من وتو ماه بسی

از سلخ بغره در آید و از غره به سلخ .

آن بعد از ظهرسنگها می گفتند :

بنگر زجهان چه طرف بربستم ؟ هیچ    وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

چون عاقبت کار جهان نیستی است   انگار که نیستی چون هستی خوش باش  .

بر گرد خاک به یادش ایستاده بودیم . بیاد آن روز و اولین دیدار در کانون آفتاب . بیادش دیوار را خواندم . دیواری که او آن روز به دلش آمد . روبریم نشسته بود بی آن که نامی از هم داشته باشیم  و گپی .دیوار سرفصلی شد بر آن آشنایی . تا ادامه ی این بعد از ظهر ...  می دانستم که می رفت تا نباشد . زنگ زدم داشت غذا می پخت و هم زمان به واژه ها رنگ می پاشید . قرار به دیداری گذاشتیم . دیداری که نیامد و ندیدیم . گویی آن گفتار آخرین دیدار و گفتار بود .حال آن جا بودیم . جمعی از دوستان . بیادش از آخرین لحظه هایش  گفتند . ترانه ای  که دوست داشت برایش خواندند . وازپایان  لحظه هایی سخن رفت که او مرگ را به سخاوت مردن مرده پنداشته بود . لحظه هایی که او آفتاب را به واژه های لبخندش میهمان داشته بود . و زیبایی را به توان بودن  دوست داشت . به همان زیبایی که امروز خورشید گاه می درخشید و گاه پنهان می شد . ایکاش نیستن عبرتی بود بر آنانی که می پندارند جاودانه ی  زمان و زمین  اند .آن جا بودیم تا باشیم و نباشیم .باز آمدیم  به صدای پای آب در شعر سهراب سپهری :   و خدایی که در این نزدیکی  است  لای این شب بو ها ...پای آن کاج بلند    جانمازم چشمه  ... مهرم نور    دشت سجاده ی من  ...  قبله ام یک گل سرخ    

آن آشنا را در تنهایی گل سرخ  تنها گذاشتیم . و آمدیم .. .

سیلور دال= به معنی دره ی نقره ای ، نام  محله ای در استکهلم ،  گورستانی نیزبه همین نام آن جاست .

کانون آفتاب = محفلی بود فرهنگی  که حال جز نام اثری از آن باقی نیست .

20/08/ 2011   استکهلم

ماشاءالله جماتی پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد