سایه ها
دلگیرانه ورق می زنم
این غروب غم انگیز را
که سایه گسترانده است
همه ی آسمان دلم
به قامت ابر
سیاه وبی باران
30/08/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
برگزیده از کوچه های خیس باران خورده
در راه ...
راه می روم
بر کرانه ی دریا
آن جا که هویتم به جنوب می رسد
بر می گیرم تورا به نگاه
و می اندیشم به خاک
در عطر غربت چشمانت
31/08/2011 استکهلم
ماشاءالله جماتی پور
سلام و درود بر شما ...
شعر زیبایی بود از نگاه زیبای شما لذت بردم .
هدیه ای هم از جانب من داشته باشید ... من هم از وطن دورم اما در کشور خودمان ... اما بهر حال غربت غربت است ... حتی در وطن . برایتان سلامت و سعادت آرزومندم
لشکر تنهایی ، پرچم تسلیمِ شهر قلبم را دید
روحم از ترس اسارت لرزید
مردمان چشمم ، همه طوفان زده و بارانی
حالشان بحرانی
فتح شد شهر دلم با تپش ثانیه ها
اهل این شهر همه مضطرب و دل مرده
شب شان ظلمانی
پادشاه فکرم ، مرد در تنگی زندان سکوت
کشته شد خبره وزیر عقلم
در کویر غربت در دیار برهوت
طفلک شعر حزینم بیمار
مادرش شب بیدار
خبری نیست دگر از نفس لالایی
عاشقی ... شیدایی !
حال این قلب فراموش شده
در تب یاد کسی می سوزد
یاد آنکس که مرا برد زیاد
چشم بر حلقه در می دوزد
مثل یک مرده خوابیده به قبر
مثل یک شعر فراموش شده ...
منتظر می ماند... منتظر می مانم ....
صهبانا اسفند 1389
من هم درود دارم .از دریا محبت ات نسبت به نوشته هایم سپاسمندم .از هدیه ی نگاهت هم ممنون . موفق باشی .با مهر
ماشاءالله جماتی پور